تخفیف مجازات

تخفیف مجازات

مقدمه

صرف نظر از آنکه هدف مجازات در نظام حقوقی ایران را ارعاب و ایجاد ترس از ارتکاب جرم چه برای عموم مردم مثل جرائم عمومی چون آدم ربائی و چه برای مرتکبین جرائم بدانیم ، یا هدف از مجازات را انتقام و تشفی خاطر برای زیان دیده در جرائم خصوصی و جامعه در جرائم عمومی بدانیم ، یا اینکه مجازات را اثر طبیعی ارتکاب جرم تلقی کنیم و لازمه اجرای عدالت را مجازات بزهکاران بدانیم یا هدف از مجازات را اصلاح مجرم و بزهکار و جرم را نوعی بیماری ومعلول عوامل مختلف بدانیم ، در هر حال قانونگذار برای مجازات تطوراتی را در نظر گرفته است از قبیل تخفیف مجازات ، تعلیق مجازات ، تشدید مجازات و سقوط مجازات که توجه به هر یک از این دگرگونی ها در راستای دستیابی به هدف مورد نظر نقش مهمی در صدور رأی عادلانه دارد . در این بخش می خواهیم به بحث تخفیف مجازات بپردازیم .

به موجب مقررات ، تخفیف مجازات در رابطه با مجازات های تعزیری ، بازدارنده و اقدامات تأمینی و تربیتی است که امروزه به صورت مجازات درآمده است . مقصود از تخفیف ، تقلیل مجازات مرتکب به کمتر از حداقل آن است مثلا اگر مجازات جرم آدم ربایی مطابق ماده 621 ق.م.ا پنج تا پانزده سال حبس است مفهوم تخفیف ، تعیین مجازات به کمتر از پنج سال می باشد . این مفهوم مفهوم عمومی تخفیف است که در کیله مجازات های غیر از حد و قصاص و دیات وجود دارد . مفهوم خاصی نیز در رابطه با برخی از مجازات ها یافت می شود و آن عبارت است از :

1 – تبدیل مجازات به نحوی که نسبت به محکوم علیه خفیف محسوب شود مانند تبدیل شلاق به جریمه .

2 – اکتفا به حداقل : یعنی علی رغم وجود جهات و عوامل مخففه به گونه ای خاص اعمال تخفیف می شود . مثلا به موجب ماده 1 قانون تشدید مجازات ارتشاء و اختلاس و کلاهبرداری مصوب سال 1367 مجمع تشخیص مصلحت نظام ، هر کس به حیله و تزویر و با توصل به وسائل متقلبانه ، مردم را به وجود امکاناتی مغرور کند یا از امور موهومی بترساند و از این طریق مال دیگران را تحصیل کند ، کلاهبردار محسوب و به پرداخت معادل مال مأخوذه به عنوان جریمه در حق دولت و استرداد مال مأخوذه یا معادل آن به زیان دیده و تحمل یک تا هفت سال زندان محکوم خواهد شد . به موجب تبصره این ماده چنانچه موجبات تخفیف برای مرتکب وجود داشته باشد یعنی عوامل مخففه مجازات موجود باشد مرتکب تنها به حداقل حبس محکوم می شود یعنی جریمه حذف      می شود و فقط به یک سال زندان و استرداد مال مأخوذه به زیان دیده محکوم خواهد شد . همانگونه که ملاحظه می شود تخفیف مجازات در باب کلاهبرداری حذف جریمه و اکتفاء به حداقل حبس است نه تعیین کمتر از حداقل .

3 – تخفیف مجازات به معنای تقلیل تا یک چهارم مجازات ( حکم صادر شده ) : مقصود از تخفیف در این مورد ، تخفیف مجازات تعیین شده است ، که به خاطر جهاتی قاضی می تواند تا یک چهارم مجازات را تقلیل دهد مثلا به موجب مقرراتی که قانونگذار در رابطه با مجازات اطفال بیان نموده است دادگاه می تواند با توجه به گزارش هایی که از وضع طفل و تعلیم و تربیت او از کانون اصلاح و تربیت دریافت می کند مدت مجازات حبس ( نگهداری ) را تا یک چهارم تخفیف دهد ( ماده 229 قانون آئین دادرسی کیفری ) ، هرچند در رابطه با تفسیر بیان مقنن اختلاف نظر است که آیا معنای تخفیف تا یک چهارم حذف سه چهارم و ابقای یک چهارم است یا حذف تا یک چهارم و ابقای سه چهارم که به نظر می رسد تفسیر نخست اولی و انسب باشد .

تذکر : از ویژگی های تخفیف مجازات ، اختیاری بودن است بدین معنا که هرگاه بزهکار به موجب مقررات قانونی و تحقق عوامل مخففه مستوجب تخفیف باشد دادگاه ملزم به اعمال تخفیف نیست بلکه تخفیف از اختیارات محاکم است که در کلیه جرائم غیر از حد و قصاص و دیه قابل اعمال می باشد ، با این حال در بعضی از موارد قانونگذار تخفیف اجباری را پیش بینی کرده است که به دو مورد اشاره می شود :

1 – در رابطه با جرائم رانندگی : هرگاه راننده ، مصدوم را به نقاطی برای معالجه و استراحت برساند یا مأمورین مربوطه را از واقع آگاه کند یا به هر نحوی موجبات معالجه و استراحت و تخفیف آلام مصدوم را فراهم کند ، دادگاه مقررات تخفیف را در مورد او رعایت خواهد کرد که در بیان قانونگذار به الزام دادگاه در جهت اعمال تخفیف تعبیر شده است چنانچه در تبصره 2 ماده 719 ق.م.ا آمده است . بنابراین الزامی بودن تخفیف نیاز به بیان مقنن دارد کما اینکه علی رغم اختیار دادگاه ، تخفیف در بعضی از موارد ممنوع است چنانچه قانونگذار درباره کسی که در اثر تصادف ، دیگری را مجروح نموده و با وجود امکان رساندن به مراکز درمانی یا استمداد از مأمورین ، به منظور فرار ، محل حادثه را ترک و مصدوم را رها کرده باشد ، در اینگونه موارد دادگاه نمی تواند اعمال تخفیف کند ( ماده 719 ق.م.ا )

2 – بیان قانونگذار در تبصره ماده 666 ق.م.ا : که به موجب این تبصره درتکرار جرم سرقت در صورتی که سارق سه فقره محکومیت قطعی به اتهام سرقت داشته باشد دادگاه نمی تواند از جهات مخففه در تعیین مجازات استفاده کند .

مراحل تخفیف مجازات

تخفیف مجازات به گونه های مختلف انجام می شود :

الف ) هنگام صدور رأی : یعنی دادگاه در زمانی که قصد صدور رأی را دارد می تواند با رعایت جهات مخففه مجازات را به کمتر از حداقل تخفیف دهد . بنابراین در اینجا مجازات یک مرحله ای خواهد بود .

ب ) بعد از صدور رأی : بدین معنا که هرگاه در جرائم قابل گذشت ( مانند فحاشی ) شاکی خصوصی از شکایت خود صرف نظر نماید به حکم ماده 727 ق.م.ا دادگاه می تواند مجازات مذکور در رأی را تخفیف دهد یا قرار موقوفی تعقیب صادر کند .

ج ) بعد از قطعی شدن رأی در جرائم غیر قابل گذشت : که پس از قطعی شدن رأی شاکی خصوصی از شکایت خود گذشت نماید که با گذشت شاکی خصوصی دادگاه می تواند اعمال تخفیف کند ( ماده 277 آئین دادرسی کیفری )

د ) عفو عمومی یا خصوصی : که پس از صدور رأی ، پس از اجرای آن یا در حال اجرای آن اعمال می شود . این تخفیف به میزانی که در عفوی که از طریق رهبر و رئیس قوه قضاییه آمده است اعمال خواهد شد .

عوامل تخفیف مجازات

بر اساس ماده 22 ق.م.ا در مجازات های تعزیری و بازدارنده دادگاه می تواند با تحقق یکی از شرایط ذیل نسبت به تخفیف مجازات مرتکب اقدام کند . کیفیات مخففه یا معاذیر تخفیف دهنده عبارتند از :

1 ) گذشت شاکی یا مدعی خصوصی

شاکی کسی است که به منظور اعمال مجازات علیه متهم اعلام جرم می نماید . مدعی خصوصی کسی است که علاوه بر تقاضای مجازات ، خواستار جبران ضرر و زیان ناشی از جرم گردد . بر اساس آئین دادرسی کیفری ، هرگاه نتیجه ارتکاب جرم ، اتلاف مال غیر باشد مثل آنکه در اثر جرم تخریب ، مقداری از دیوار منزل کسی از بین برود ، یا آنکه نتیجه ارتکاب جرم ، محرومیت ذی حق از حقوق ممکن الحصول باشد مثل آنکه در اثر آتش زدن مزرعه گندم قبل از حلول زمان درو یا در اثر سوزاندن باغ میوه قبل از زمان رسیدن آن صاحب باغ و زراعت از نتیجه متوقع و مورد انتظار محروم گردد ، در هر دو حال کسی که علیه مرتکب دعوای کیفری مطرح می کند      می تواند با تقدیم دادخواست حقوقی ، خسارت وارده را مطالبه نماید ( بندهای 1 و 2 ماده 9  آئین دادرسی   کیفری ) ماده 12 آئین دادرسی کیفری دادگاه را مکلف به صدور حکم به منظور جبران خسارت وارده نموده است و در ماده 74 قانون آئین دادرسی مدنی خواهان را مکلف به تقدیم دادخواست حقوقی کرده است ، هرچند در ماده 515 ق.آ.د.م و تبصره 2 آن از ، مطالبه عدم النفع را مجاز نشمرده است . همانگونه که ملاحظه شد در دعاوی کیفری شاکی می تواند مادامیکه پرونده کیفری منتهی به صدور رأی نشده باشد از دادگاه کیفری تقاضای صدور حکم حقوقی ( جبران ضرر و زیان ) را نیز بنماید ولی اگر پرونده منتهی به صدور رأی گردید مدعی خصوصی باید در دادگاه حقوقی اقامه دعوی نماید که باید مطابق آئین دادرسی مدنی در اقامتگاه خوانده اقامه دعوی کند نه در محل وقوع جرم .

تذکر 1 : همانگونه که اشاره شد شاکی یا مدعی خصوصی هرگاه از شکایت خود گذشت کند زمینه تخفیف مجازات فراهم خواهد بود و توجه به این نکته لازم است که شخص شاکی یا وکیل قانونی وی ( با تصریح حق گذشت در وکالت نامه ) یا ولی و یا قیم وی با رعایت مقررات می تواند از شکایت گذشت نماید .

در مورد شکایت اصیل ، توجه به چند نکته لازم است :

اول : نسبت به موضوع جرم اطلاع کافی داشته باشد : پس اگر کسی در اولین لحظات حادثه بدون اطلاع از عمق فاجعه به تصور جزئی بودن آثار آن یا سطحی بودن صدمات وارده ، از شکایت خویش گذشت کند و سپس کشف شود که آثار جرم بیش از میزانی بوده است که مورد گذشت واقع شد ، گذشت نسبت به آثار جدید نافذ نخواهد بود . مثلا اگر کسی در اثر برخورد با اتومبیل به تصور اینکه سر او صدمه جزئی دیده و متورم شده در مراجع قانونی حاضر شده و اعلام نماید که چون صدمه جزئی است از شکایت گذشت نمودم و پس از چند ساعت یا چند روز معلوم شود که دچار ضربه مغزی شده بود ، گذشت سابق تنها نسبت به صدمه تورم نافذ و مؤثر است ولی ضربه مغزی یا خونریزی مغزی موضوع گذشت نخواهد بود و مصدوم می تواند دیه آن را مطالبه کند .

دوم : منجز بودن گذشت : یعنی گذشت شاکی خصوصی باید بدون هیچگونه قید و شرط یا تعلیق باشد . پس اگر شاکی بگوید : اینجانب در رابطه با صدمات وارده با متهم مذاکره نمودم قرار شد نامبرده در ظرف دو ماه مبلغ یک میلیون تومان به اینجانب پرداخت نماید لذا به شرط پرداخت وجه مزبور از شکایت خویش گذشت         می نمایم ، طبیعی است که چنین گذشتی منجز نبوده و قابل ترتیب اثر نیست ، یا آنکه شاکی اعلام کند اگر متهم مرا به پزشک ببرد و درمان کند گذشت کردم ، یعنی تحقق گذشت بر انجام اقدامات درمانی متوقف شده است .

سوم : گذشت کلیه شکات : یعنی همه متضررین از جرم باید اعلام گذشت نمایند . قانونگذار در ماده 23 ق.م.ا علاوه بر توجه به منجز بودن گذشت می گوید : گذشت همه متضررین ملاک و معیار می باشد ، هرچند بحث قانونگذار در رابطه با موقوفی تعقیب است لکن مفاد بیان مقنن ، تبیین اوصاف گذشت است اگر چه بعضی از حقوقدانان با تمسک به اطلاق کلمه " شاکی " گذشت بعضی از شاکیان را نیز کافی برای ترتیب اثر دادن به آن می دانند .

چهارم : عدول از گذشت مسموع نیست : یعنی کسی که از شکایت خویش گذشت نموده است ، در همان موضوع مجدداً حق شکایت نخواهد داشت . در واقع عفو و گذشت نوعی ابراء ذمه است که امری ایقاعی است و با اراده یک نفر که همان ذی حق باشد به شرط مقرون بودن به مبرِز ( عمل یا قول کاشف از اراده باطنی ) واقع خواهد شد .

در رابطه با گذشت وکیل لازم است مراتب اختیار وکیل در متن وکالتنامه تصریح شود . صرف اعطاء وکالت به دیگری به معنای اختیار وکیل در گذشت نیست . قانونگذار در ماده 35 قانون آئین دارسی مدنی می گوید : وکالت در دادگاه ها شامل تمام اختیارات راجع به امر دادرسی است و اضافه نموده است در امور ذیل باید اختیارات وکیل در وکالت نامه تصریح شود که در بند 2 : یکی از این موارد را وکالت در مصالحه و سازش بیان می کند ، بنابراین وظیفه وکیل همواره دفاع از حق موکل و استیفای حقوق وی می باشد و گذشت نیاز به دلیل خاص دارد .

در رابطه با گذشت ولی ، هرچند ولی به خاطر دارا بودن حق ولایت باید حق گذشت داشته باشد ، چنانکه غالب حقوقدانان و جمعی از فقهاء نیز بر آنند ، لکن حضرت امام ( ره ) در تحریر الوسیله بیانی به این مضمون دارد : " لیس للولی اسقاط حق الصغیر بحال بل له ان یصالحه بالبعض مع رعایه الغبطه و الصلاح "

در رابطه با گذشت قیم ، به موجب مقررات بدون موافقت دادستان ، گذشت قیم نافذ و مؤثر نخواهد بود . معمولاً در ذیل قیّم نامه بدین مطلب تصریح شده است که هرگونه تصرف قیم در اموال محجور ، متوقف بر موافقت دادستان است . بدیهی است اگر صغیری قیم نداشته باشد دادگاه در همان جلسه برای او قیم اتفاقی تعیین خواهد کرد و در همان مجلس با صلاحدید دادگاه قیم با رعایت غبطه صغیر می تواند اقدام به مصالحه و سازش نماید.( اعتبار این قیم تنها در همین مورد خاص است. )

تذکر 2 : گذشت شاکی خصوصی یا مدعی خصوصی ممکن است در کلیه مراجع اعلام گردد مثلا در پاسگاه ، در کلانتری ، در اداره آگاهی ، در دفاتر اسناد رسمی و در دادسرا که در هر یک از مراجع فوق باید مراتب گذشت و صورت جلسه تنظیمی توسط مرجع عالی ( رئیس پاسگاه ، سردفتر یا . . . ) امضاء و گواهی شود ، کمااینکه ممکن است مراتب گذشت در دادگاه انجام شود اعم از آنکه به صورت لایحه ای باشد که به امضاء قاضی دادگاه تأئید می شود یا با بیان شفاهی در صورت جلسه دادگاه قید گردد ، ولی توجه به این نکته لازم است که تخفیف مجازات تنها در دادگاه و توسط قاضی دادگاه خواهد بود زیرا مرجع صدور حکم ، قاضی دادگاه است .

تذکر 3 : در اینکه آیا گذشت شاکی در رابطه با پرونده جزایی شامل ضرر و زیان ناشی از جرم نیز می شود یا خیر مثلا در جرم تخریب که علاوه بر مجازات عمومی ، خسارت وارده نیز از سور متضرر قابل مطالبه است ، آیا گذشت به طور مطلق مثل آنکه شاکی بگوید : اینجانب از شکایت خویش علیه آقای فلانی گذشت نمودم ، شامل ضرر و زیان ناشی از جرم نیز می باشد یا خیر ؟ در پاسخ باید گفت هرگاه گذشت شاکی قبل از تقدیم دادخواست و به طور مطلق باشد یا گذشت پس از تقدیم دادخواست و با تصریح به عدم تقاضای ضرر و زیان باشد در اینجا ، گذشت شامل انصراف از ضرر و زیان نیز خواهد بود ، لکن اگر گذشت مقید به جنبه عمومی باشد یعنی بگوید : اینجانب در رابطه با مجازات کیفری گذشت خویش را اعلام می دارم ، یا گذشت مطلق بوده ولی دادخواست حقوقی نیز تقدیم شده بود ، گذشت ، شامل ضرر و زیانِ پرونده حقوقی نخواهد شد ، بلکه در فرض اول مدعی خصوصی می تواند دادخواست حقوقی تقدیم کند و در فرض دوم مادامیکه اعلام استرداد دادخواست یا دعوی نشود پرونده حقوقی باید رسیدگی گردد .

تذکر 4 : با توجه به آنچه در رابطه با ماهیت گذشت گفته شد و اثر تخفیفی آن در مجازات تبیین گشت باید گفت این اثر ( تخفیف مجازات ) مربوط به جرائمی است که دارای جنبه عمومی است یا دارای جنبه عمومی و خصوصی است ، اما در جرائمی که فقط دارای جنبه خصوصی است که اصطاحاً حق الناس محض نامیده       می شود مانند آنچه که قانونگذار در مواد 697 تا 700 ق.م.ا بیان نموده است ، گذشت شاکی موجب موقوفی تعقیب خواهد شد نه تخفیف مجازات . بنابراین می توان گفت موضوع ماده 22 ق.م.ا جرائمی است که دارای جنبه عمومی و نظم اجتماعی باشد .

نکته 1 : جرائم از لحاظ ماهیت سه گونه اند :

الف ) فقط دارای جنبه عمومی هستند مانند آدم ربایی

ب ) فقط دارای جنبه خصوصی هستند مانند هجو ، نشر اکاذیب

ج ) هم دارای جنبه عمومی هستند هم جنبه خصوصی مانند تصادفات رانندگی ناشی از بی احتیاطی منجر به قتل یا جرح

نکته 2 : اصل در جرائم به اعتبار ماهیت جرم که عملی ضد اجتماعی است و مطابق ماده 2 قانون آئین دادرسی کیفری کلیه جرائم دارای جنبه الهی است ، آن است که دارای جنبه عمومی باشد . به تعبیر حقوقی اصل در جرائم آن است که قابل گذشت نیستند و نیازی به تصریح قانونگذار نسبت به قابل گذشت نبودن نیست و قابل گذشت بودن یک جرم ، خلاف اصل است و نیاز به بیان مقنن دارد لذا قانونگذار در ماده 727 ق.م.ا جرائم را قابل گذشت را احصاء نموده است .

تذکر 5 : در رابطه با مقایسه بین ماده 6 قانون آئین دارسی کیفری و ماده 22 قانون مجازات اسلامی و ذیل ماده 727 قانون مجازات اسلامی . که به موجب ماه 6 به شرح بند 2 آن که می گوید : تعقیب امر جزایی موقوف      نمی شود مگر با گذشت شاکی یا مدعی خصوصی در جرائم قابل گذشت ، و ماده 22 که می گوید : دادگاه     می تواند در صورت احراز جهات مخففه ، مجازات تعزیری یا بازدانده را تخفیف دهد ، و ماده 727 که می گوید:  اینگونه جرائم جز با شکایت شاکی خصوصی تعقیب نمی شوند و در صورتی که شاکی خصوصی گذشت نماید دادگاه می تواند در مجازات مرتکب تخفیف دهد یا با رعایت موازین شرعی از تعقیب مجرم صرف نظر نماید ، باید گفت هرچند بعضی از حقوقدانان برآنند که با تصویب ماده 6 ( مصوب سال 1378 ) مواردی از ماده 727 که مغایر با آن است منسوخ می باشد و قابل عمل نیست که بر اساس این دیدگاه در رابطه با تعیین تکلیف نقش گذشت شاکی فقط باید به دو ماده 22 و 6 توجه نمود . ماده 6 تکلیف به صدور قرار موقوفی تعقیب در جرائم قابل گذشت و ماده 22 تکلیف دادگاه را به امکان اعمال تخفیف در جرائم غیر قابل گذشت روشن نموده است و بر این اساس تنها صدر ماده 727 قابل استناد است و آن تعیین موارد قابل گذشت از جرائم است ، پس ماده 727 تنها از جهت تشخیص موضوع قابل استناد است نه تشخیص حکم .

با این حال جمعی برآنند که ماده 727 مغایر با ماده 6 نیست و مفاد آن منطبق با ماده 2 قانون آئین دادرسی کیفری می باشد . بر این اساس ماده 727 جرائمی را که دارای جنبه عمومی تنها نیستند ( یعنی فقط دارای جنبه خصوصی اند یا مشترک بین عمومی و خصوصی ) بیان نموده است و به دادگاه اختیار داده است در جرائمی که دارای جنبه خصوصی هستند به استناد ماده 6 موقوفی تعقیب صادر کند و در جرائمی که دارای جنبه عمومی اند  ( عمومی محض یا مشترک بین عمومی و خصوصی ) به استناد ماده 22 اعمال تعقیب نماید .

2 ) اظهارات و راهنمایی متهم

عامل دوم از عوامل مخففه مجازات ، اظهارات و راهنمایی های متهم است که در شناختن شرکا و معاونان جرم و یا کشف اشیائی که از جرم تحصیل شده مؤثر باشد . بدین توضیح که هرگاه متهم مطالبی را ابراز کند که مأمورین کشف جرم را در رابطه با صحنه جرم ، شناختن آثار و چگونگی وقوع جرم مانند محل استقرار جنازه یا کارد و تفنگی که در قتل به کار گرفته شده یا در مورد اموالی که از جرم تحصیل شده مانند معرفی محل استقرار اموال یا معرفی مال خر یا افرادی که شریک جرم بوده اند یعنی سایر متهمین و یا افرادی که به عنوان معاون جرم ، او را ترغیب ، تشویق یا تحریک به انجام جرم نموده اند یا وسیله ارتکاب جرم یا حمل اموال به دست آمده از جرم را در اختیار او قرار داده اند ، معرفی نماید که در نتیجه دستیابی به حقیقت آسان شود در این صورت دادگاه می تواند مجازات مرتکب را تخفیف دهد .

تذکر : همانگونه که گفته شد اظهارات و راهنمایی متهم می تواند موجب برخورداری از تخفیف مجازات شود و در این جهت تفاوتی بین مراحل این اظهارات نمی باشد ، چه این اظهارات در مراجع انتظامی مانند پاسگاه ، کلانتری یا اداره آگاهی باشد و چه در دادسرا نزد دادیار و بازپرس و دادستان باشد و چه در دادگاه . البته مقصود از این اظهارات و راهنمایی ها ، توضیحاتی است که در محدوده بیان قانونگذار آمده است پس اگر متهم نسبت به ثالثی در رابطه با جرم دیگر و غیر از آنچه که در پرونده منعکس است مطالبی بیان کند ، به عنوان زمینه تخفیف مجازات نخواهد بود .

3 ) اوضاع واحوال متهم یا شرایط جرم

توجه به اوضاع و احوال خاصی که متهم تحت تأثیر آن ، مرتکب جرم شده است می تواند زمینه تخفیف مجازات را فراهم کند . قانونگذار پس از این بیان کلی ( اوضاع و احوال ) مصداق خاصی را به عنوان مثال ذکر کرده است و آن عبارتست از رفتار و گفتار تحریک آمیز مجنی علیه ، یا وجود انگیزه شرافتمندانه در ارتکاب جرم ، پس اگر شخص با فحاشی به متهم نسبت به ایراد ضرب و جرح از سوی وی خود ایجاد زمینه نموده باشد هرچند متهم بابت ضرب و جرح به دیه محکوم خواهد شد لکن بابت جنبه عمومی به خاطر حرکت تحریک آمیز مجنی علیه مشمول تخفیف مجازات خواهد بود . همچنین انگیزه شرافتمندانه مثل اینکه شخصی در حال عبور از خیابان متوجه شود که فردی مزاحم ناموس او یا دیگری شده است و او را مورد ضرب و جرح قرار دهد ، هرچند باید دیه را بپردازد لکن انگیزه شرافتمندانه ( دفاع از ناموس ) موجب خواهد شد که از نظر جنبه عمومی مشمول تخفیف مجازات شود .

بنابر آنچه که گفته شد انگیزه و اوضاع و احوالی که معیار تخفیف است محدود به مثال مذکور در بند 3 ماده 22 ق.م.ا نیست بلکه اوضاع و احوال شامل کلیه شرایط مرتکب که در وقوع جرم مؤثر باشد می گردد ؛ آگاهی یا ناآگاهی ، اشتباه یا عمد ، محیط های خاص اجتماعی ، محیط های جغرافیایی ، باورهای فرهنگی ، وضعیت خانوادگی ، وضعیت جسمانی و روحی و سایر فاکتورهای مؤثر می تواند شامل این بیان باشد .

تذکر 1 : بیان قانونگذار مربوط به مواردی است که اوضاع و احوال ، متهم را به حدی در تنگنا قرار ندهد که اختیار را از او سلب کند . پس اعمال مجرمانه ناشی از عدم اراده مثل اکراه و اجبار به ارتکاب جرم موجب رفع مسئولیت کیفری است . یعنی مکره و مضطر اصلاً مجازات نمی شوند ، قهراً مشمول تخفیف مجازات نیز نخواهند بود .

تذکر 2 : مقصود از انگیزه شرافتمندانه اقداماتی است که تحت عنوان احسان و ارتکاب خیر انجام می شود هرچند قالب آن مجرمانه باشد ، مثلاً در بحث ورود به ملک غیر و شکستن در و پنجره منزل دیگری برای نجات فرزند دیگری ، که در این مورد مرتکب اصلاً مجازات نمی شود . همچنین موارد اضطرار ماند آنکه مأمورین اورژانس برای نجات جان بیمار از خیابان ورود ممنوع یا از پیاده رو عبور کنند یا احیاناً در هنگام عبور به مال کسی صدمه ای وارد کنند  قهراً در اینگونه موارد مجازاتی وجود نخواهد داشت . طبیعی است مقصود از اضطراری که رافع مسئولیت کیفری است مواردی است که شخص در به وجود آوردن آن دخالت نداشته باشد پس اگر کسی عمدا خود را مست کند و در حین مستی به کسی حمله کند یا با اینکه می داند خوردن مواد روانگردان ( مانند قرص X ) در او ایجاد هیجان برای ارتکاب اعمال غیر متعارف می نماید ، از آن استفاده کند ، مشمول بیان قانونگذار در ماده 619 ق.م.ا خواهد شد و اگر جرم دیگری نیز انجام دهد مستحق مجازات مخصوص آن خواهد بود .

4 ) اقرار متهم

یکی از موجبات تخفیف که قانونگذار در بند 4 ماده 22 ق.م.ا بدان اشاره نموده است ، اعلام متهم قبل از تعقیب و یا اقرار او در مرحله تحقیق که مؤثر در کشف جرم باشد . بدین توضیح که اگر مرتکبی بعد از ارتکاب جرم ، خود به مراجع انتظامی یا سایر مقامات مسئول مراجعه نموده و تعقیب جزایی مطابق بند د ماده 65 قانون آئین دادرسی کیفری آغاز شده ، یا آنکه متهم در مرحله تحقیق یعنی در مراجع انتظامی یا در نزد بازپرس و دادیار         ( قضات  تحقیق ) اقرار به ارتکاب جرم کند به گونه ای که مؤثر در کشف جرم باشد ، در اینجا دادگاه می تواند در مجازات او تخفیف دهد . همانگونه که پیداست اقرار متهم در دادگاه نمی تواند از موجبات تخفیف مجازات باشد بلکه اقرار زمینه محکومیت است . تنها در بعضی از ابواب ، اقرار به نفع متهم خواهد بود مانند توبه بعد از اقرار که زمینه عفو مرتکب  خواهد بود ( با صلاحدید رهبر ) یا در بحث فرار از حفره رجم که اگر با اقرار ثابت شده باشد پس از فرار محکوم علیه بازگردانده نخواهد شد .

5 ) وضع خاص متهم ( سابقه او )

مثل آنکه متهم دارای موقعیت خاص اجتماعی باشد یا آنکه دارای سابقه کیفری نباشد ، در چنین مواردی قاضی می تواند نسبت به تخفیف مجازات اقدام نماید . بدیهی است ملاحظه سوابق افراد یا وضع خاص آن ها با مراجعه به اداره سجل کیفری یا با تحقیقات محلی مشخص خواهد شد .

6 ) اقدام یا کوشش متهم در تخفیف اثرات جرم و جبران زیان ناشی از آن

مثل آنکه متهم در خاموش کردن حریقی که خود ایجاد کرده است کمک کند یا در بردن مجروح به بیمارستان کمک نماید یا خسارت ناشی از جرم را پرداخت نماید ، چنانکه قانونگذار در تبصره ماده 719 ق.م.ا بردن مجروح به بیمارستان را از عوامل تخفیف مجازات مرتکب می داند .

تذکر : عوامل تخفیف مجازات که در ماده 22 ق.م.ا آمده است معمولا از باب تمثیل است لذا رعایت برخی از جهات دیگر که مرتبط با بیان مقنن می باشد مانعی نخواهد داشت . چنانکه در بعضی از کشورها ، خشم و غضب ، تلقین یا تحریک جمعیت ، شرایط سخت و غیر قابل تحمل ، تلاطم فکری و عاطفی ،  حامله بودن زن ( مجرم) یا دفاع غیر متناسب ( دفاع متناسب جرم نیست ) را از عوامل تخفیف مجازات می دانند .

موارد کلی منع تخفیف مجازات

مسأله تخفیف مجازات که بر اساس مواد قانونی از جمله ماده 22 ق.م.ا و ماده 277 قانون آئین دادرسی کیفری اعمال می گردد تنها در جرایم تعزیری و بازدارنده است ، لذا در بسیاری از موارد قانونگذار تخفیف مجازات را تجویز نکرده است که این موارد عبارتند از :

الف ) حدود و قصاص

اعم از آنچه که حق الله محض است یا آنچه که به عنوان حق الناس محسوب می شود . بنابراین حد قطع ید قابل تبدیل به زندان نیست چنانکه حد قذف نیز قابل تخفیف نمی باشد هرچند قابل گذشت می باشد و با گذشت ذی حق ، موقوفی تعقیب یا اجرای حکم صادر خواهد شد ، کمااینکه قصاص نفس نیز قابل تبدیل به قصاص عضو نمی باشد لذا باید گفت در مواردی که قانونگذار به جای قصاص نفس مجازات دیگری را تعیین نموده است ، آن مجازات به عنوان تخفیف نخواهد بود . به موجب ماده 208 ق.م.ا : " هر کس مرتکب قتل عمد شود و شاکی نداشته باشد یا شاکی داشته ولی از قصاص گذشت کرده باشد و اقدام وی ( محکوم علیه ) موجب اخلال در نظم جامعه یا خوف شده و یا بیم تجری مرتکب یا دیگران گردد ، موجب حبس تعزیری از 3 تا 10 سال خواهد بود . "  همانگونه که ملاحظه می شود مجازات حبس مذکور یک نوع مجازات بدلی و به جای قصاص است که در اینگونه موارد صدور این حکم بعد از صدور حکم قصاص می باشد که اگر در حین اجرا ، اولیای دم گذشت نمودند ، محکوم علیه مجدداً به قاضی صادر کننده رأی معرفی خواهد شد و قاضی دادگاه مبدأ بدون نیاز به تفهیم اتهام مجدد یا تنظیم صورت جلسه ، حکم حبس را صادر خواهد کرد .

ب ) اقدامات تأمینی و تربیتی

از نظر مقنن اقداماتی که جنبه اصلاحی نسبت به افراد خاص مانند مجانین دارد ، قابل تخفیف نمی باشد . به تعبیر دیگر اقدامات اصلاحی از محدوده مجازات های تعزیری بیرون است ، هرچند امروزه بسیاری از اقدامات تأمینی از نوع مجازات می باشد که در این صورت اعمال تخفیف در آن بلا مانع خواهد بود ، چنانکه قانونگذار در رابطه با جرائم اطفال به دادگاه اجازه داده است مطابق ماده 229 آئین دادرسی کیفری اقدام به نوعی تخفیف نماید .

ج ) مصادره اموال

یعنی در مواردی که در اثر ارتکاب جرم ، اموال نامشروعی تحصیل شده باشد که از نظر مقررات ، اموال ناشی از اختلاس ، ارتشاء ، کلاهبرداری ، سرقت ، ربا ، قمار و . . . قابل مصادره خواهد بود و جریان تخفیف در آن ممنوع است .

د ) محرومیت از حقوق اجتماعی

مانند کسی که در اثر مجازات برای مدتی از حق انتخاب شدن محروم گردد که اینگونه اقدامات نیز مشمول تخفیف مجازات خواهد بود .

موارد جزئی منع تخفیف مجازات

علاوه بر موارد کلی فوق در بعضی از موارد نیز قانونگذار به طور جزئی اعمال تخفف را ممنوع کرده است که این موارد عبارتند از :

الف ) اخلال در نظام اقتصادی کشور

به موجب تبصره 5 ماده 2 قانون اخلالگران در نظام اقتصادی کشور ( مصوب سال 1369 ) مرتکبین اخلال در نظام اقتصادی مشمول تخفیف مجازات نخواهند شد .

ب ) قاچاق کالا و ارز

به موجب مقررات چنانکه در موارد 1 و 6 قانون مجازات مرتکبین قاچاق ( مصوب سال 1353 ) آمده است مرتکبین اینگونه جرائم مشمول تخفیف نخواهند بود .

ج ) جرائم مربوط به گسترش فضای سبز

به موجب لایحه قانونی حفظ و گسترش فضای سبز در شهرها ( مصوب سال 1359 ) مرتکبین این نوع جرائم مشمول تخفیف مجازات نخواهند بود .

د ) جرائم موضوع مواد مخدر ( مانند حمل و خرید و فروش تریاک و . . . )

که به موجب قانون مبارزه با مواد مخدر ، مرتکبین اینگونه جرائم مشمول تخفیف نخواهند بود .

و ) سرقت با سابقه قبلی

قانونگذار در تبصره ماده 666 ق.م.ا می گوید : در تکرار جرم سرقت در صورتی که سارق سه فقره محکومیت قطعی به اتهام سرقت داشته باشد دادگاه نمی تواند از جهات مخففه در تعیین مجازات استفاده نماید .

ه ) تصادفات منجر به قتل و جرح با رها کردن مصدوم

قانونگذار در ماده 719 ق.م.ا به شرح ذیل این ماده می گوید : هرگاه مصدوم احتیاج به کمک فردی داشته و راننده متمکن از کمک بوده و او را رها نماید به بیش از دوسوم حداکثر مجازات محکوم خواهد شد و دادگاه  نمی تواند در مورد این ماده اعمال کیفیات مخففه بکند .

تذکر 1 : در رابطه با اینکه آیا جریان تخفیف با وجود مجازات تکمیلی جایز است یا نه ؟ مثلاً کسی که به جرم سرقت تعزیری به یک سال حبس( مجازات اصلی ) و تبعید ( مجازات تکمیلی ) به مدت دو سال محکوم شده است آیا می توان مجازات حبس را از باب تخفیف به میزانی کمتر از حداقل تعیین نمود ؟ در این مسأله اختلاف نظر وجود دارد ، بعضی از حقوقدانان برآنند که صدور مجازات تکمیلی به معنای عدم کفایت مجازات قانونی در جهت بازداشتن مرتکب از بزه انتسابی است لذا حکم به مجازات تکمیلی از یک سو و تخفیف مجازات از سوی دیگر با یکدیگر در تعارض است و جایز نمی باشد . ولی به نظر می رسد که از نظر قانونی برای تخفیف در این مورد منعی  نیست ، یعنی می توان حکم به کمتر از حداقل حبس صادر نمود و در عین حال با تعیین نوع دیگری از مجازات مصلحت محکوم علیه را در جهت تنبیه و اصلاح وی با صدور مجازات تکمیلی رعایت کرد .       کما اینکه بر خلاف نظر بسیاری از حقوقدانان صدور مجازات تکمیلی مستلزم تعیین حداکثر مجازات اصلی نیز نمی باشد .

تذکر 2 : جریان تخفیف مجازات در رابطه با تعدد و تکرار جرم نیز مورد بحث است ، تعدد جرم یعنی ارتکاب جرائم متعدد همنام ( تعدد معنون تنها مانند ارتکاب چندین فقره سرقت ) یا با عناوین متعدد ( تعدد عنوان و معنون مانند فردی که مرتکب سرقت ، فحاشی و کلاهبرداری شده است ). برخی برآنند که در صورت تعدد که از موجبات تشدید مجازات است نمی توان تخفیف مجازات داد کما اینکه در رابطه با تکرار جرم ( یعنی ارتکاب مجدد جرم بعد از اجرای محکومیت قبلی ) ، جریان تخفیف را ممنوع می دانند اما باید گفت ممنوعیتی از سوی قانونگذار در رابطه با این معنا نیامده بلکه مقنن در تبصره 2 ماده 22 ق.م.ا می گوید : " در مورد تعدد جرم نیز دادگاه می تواند جهات مخففه را رعایت کنند. "

تذکر 3 : همانگونه که تخفیف مجازات در محاکم عمومی جایز است ، در محاکم نظامی و انقلاب نیز تخفیف مجازات توسط قضات مربوطه جایز می باشد و حتی در جرائم سیاسی و مطبوعاتی که با حضور هیئت منصفه محاکمه انجام می گیرد ، هیئت منصفه می تواند از دادگاه تقاضای تخفیف مجازات کند .

تذکر 4 : آیا دادگاه های تجدید نظر نیز می توانند اقدام به تخفیف نمایند یا خیر ؟ یعنی در مواردی که دادگاه های بدوی مصلحت را در عدم تخفیف مجازات دانسته و اقدام به تخفیف نکردند آیا دادگاه های تجدید نظر    می توانند رأساً نسبت به تخفیف مجازات اقدام کنند یا نه ؟ قانونگذار در ماده 258 آئین دادرسی کیفری می گوید : " دادگاه تجدید نظر نمی تواند مجازات تعزیری مقرر در حکم بدوی را تشدید نماید . . . " که قضات از مفهوم مخالف این بیان استفاده می کنند که تخفیف در دادگاه تجدید نظر بلامانع است و این برداشت قضات نیز منافاتی با موازین قانونی ندارد و رویه قضایی نیز بر جریان تخفیف توسط محاکم تجدید نظر می باشد .

تذکر 5 : به موجب مقررات ، دادگاه مکلف است جهات تخفیف مجازات را در حکم صادره صراحتاً قید نماید و بر اساس آن ، مجازات را تخفیف دهد چنانچه قانونگذار در تبصره 1 ماده 22 ق.م.ا بدان اشاره نموده است . نتیجه این شرط دو چیز است : 1 – هرگاه دادگاه بدوی علی رغم تصریح به جهات تخفیف ، اقدام به تخفیف مجازات نکند دادگاه تجدید نظر مکلف به تقلیل میزان محکومیت خواهد بود .    2 – هرگاه دادگاه بدوی به جهتی از جهات مخففه اقدام به تخفیف مجازات کند ، دادگاه تجدید نظر نمی تواند به همان جهت ، مجازات را تخفیف دهد ولی به جهات دیگر می تواند مجازات را تخفیف دهد .

تذکر 6 : هرگاه دادگاه بدوی اقدام به تخفیف مجازات کند ، دادگاه تجدید نظر می تواند با لغو جهت تخفیف ، مجازات اصلی را تأئید نماید بلکه می تواند مجازات مقرر در حکم بدوی را تشدید کند به شرط آنکه موضوع       ( تخفیف مجازات ) مورد اعتراض دادستان یا شاکی قرار گیرد ، چنانکه قانونگذار در ذیل ماده 258 قانون آئین دادرسی کیفری و تبصره 3 ماده 22 تشکیل دادگاه های عمومی و انقلاب اصلاحی 28 / 7 / 1381 بدان تصریح نموده است .

بخش سوم : تشدید مجازات

فلسفه تشدید مجازات در حقوق جزای عمومی عبارتست از :

1 – شدت خطر جرم برای جامعه : گاهی پدیده مجرمانه به عنوان ناهنجاری اجتماعی به قدری برای جامعه مضر و خطرناک می باشد که قانونگذار برای مبارزه با مرتکب مقررات تشدید مجازات را وضع نموده است . به تعبیر دیگر یکی از جهات مهم برای ضمیمه تشدید مجازات ها ، اثر سوء جرم در جامعه است مانند جرم ترور ، جاسوسی ، محاربه ، افساد و . . . اینگونه جرائم از نظر اثر ، بسیار برای جامعه مضر خواهند بود همچنانکه سرقت های مسلحانه و راهزنی چنین آثاری را به همراه دارند .

2 – تنفر و انزجار شدید جامعه : تنفر عمومی و قبح و زشتی عمل در نزد عموم باعث می شود که قانونگذار مجازات را تشدید نماید مثل توهین به مقدسات ، ارتکاب جرم در اماکن مقدس ، تجاوز به عنف ، هتک حرمت ، افتراء ، نشر اکاذیب و . . .

3 – عدم تنبه مرتکب : در برخی از موارد ، قانونگذار با مجرمین برخورد می کند که علی رغم برخورد قبل کیفری و مجازات سابق وی ، مرتکب متنبه نشده و دوباره دست به ارتکاب جرم زده است ، در واقع آنچه که مقنن را وادار به تشدید مجازات مرتکب نموده است عدم تأثیر مجازات سابق است که اصطلاحاً تکرار جرم نامیده می شود .

4 – روحیه اصلاح ناپذیری مجرم : در بعضی از موارد ، شخص بعد از آنکه جرمی را مرتکب شد ، فشار افکار عمومی ، ندای وجدان و ملاحظه آثار سوء جرم ، موجب خودداری وی از ارتکاب مجدد نشده و قبل از دخالت دستگاه قضایی، خود قادر به اصلاح خویشتن نیست و مصداق یا مصادیق دیگری از اعمال ممنوعه کیفری را مرتکب می شود که اصطلاحاً تعدد جرم نامیده می شود .

هر یک از صور چهارگانه فوق زمینه تشدید مجازات می باشد .

عوامل تشدید مجازات

قبل از بیان عوامل تشدید مجازات ، توجه به این نکته لازم است که بین کیفیات مخففه مجازات و کیفیات مشدده مجازات تفاوت است که می توان به چند مورد اشاره کرد :

1 – کیفیات مخففه توسط مقنن اعلام شده و اجرای آن بدون تعیین نوع خاصی ، به قاضی واگذار شده است در حالی که کیفیات مشدده به طور موردی توسط مقنن وضع و بیان شده است . به تعبیر دیگر اجرای کیفیات مخففه به لحاظ اینکه بر اساس دفاع از حقوق فردی و رعایت حال متهم می باشد در فضایی گسترده تر از اجرای کیفیات مشدده است .

2 – اِعمال کیفیات مخففه اختیاری است و نیازی به تصریح مقنن ندارد ، بلکه امروزه بر اساس باورهای مسلم حقوق جزا می توان از محدوده بیان مقنن نیز پا فراتر نهاده ، جهات مرتبط با مصادیق ماده 22 ق.م.ا را تأثیر گذار در تخفیف مجازات مد نظر قرار داد ، ولی جهات مشدده در هر مورد نیاز به بیان مقنن دارد و باید به بیان قانونگذار اکتفا نمود و قابل تسری به جهات دیگر نیست .

عوامل تشدید مجازات از نظر طبقه بندی به دو دسته تقسیم می شوند :

دسته اول : از نظر وضعیت عمومی و خصوصی :     1 – عوامل عمومی       2 – عوامل اختصاصی

دسته دوم : از نظر وضعیت جرم یا مجرم :            1 – عوامل عینی          2 – عوامل شخصی

الف ) عوامل عمومی تشدید مجازات

این دسته از عوامل در قانون جزا عبارتند از تعدد جرم و تکرار جرم

1 ) تعدد جرم

تعدد جرم به حکم ماده 46 ق.م.ا بر دو نوع است : تعدد معنوی و تعدد مادی

1 – تعدد معنوی

مطابق ماده 46 ق.م.ا تعدد جرم عبارتست از ارتکاب جرم واحد که دارای عناوین متعدد باشد ، به تعبیر دیگر وحدت معنون و تعدد عنوان . مثل آنکه کسی در ملأ عام به عنف زن نامحرمی را ببوسد ، از نظر عمل خارجی ، معنون واحد است یعنی بوسیدن نامحرم ، لکن از نظر عنوان ، عمل مزبور هم لمس بدن نامحرم است هم تظاهر به فعل حرام است ( چون در انظار عمومی است ) هم مزاحمت برای بانوان است ( چون به عنف است )، همانگونه که ملاحظه می شود در اینجا عنوان متعدد است . مصادیق تعدد معنوی ( تعدد اعتباری ) در قانون جزا فراوان است . معمولاً در اینگونه موارد مهمترین عنوان ، معیار تعیین مجازات می باشد ، مثلاً در مثال فوق یعنی ارتکاب فعل حرام و تظاهر به عمل منافی عفت ، مصداقی از ماده 638 ق.م.ا است که می گوید : " هرکس علناً در انظار عمومی و اماکن عمومی و معابر ، تظاهر به عمل حرامی نماید علاوه بر کیفر عمل ، به حبس از ده روز تا دو ماه یا تا 74 ضربه شلاق محکوم می گردد " . همچنانکه به خاطر منافی عفت بودن ، مطابق ماده 637 ق.م.ا که می گوید : " هرگاه زن و مردی که بین آن ها علقه زوجیت نباشد مرتکب روابط نامشروع یا عمل منافی عفت غیر از زنا از قبیل تقبیل یا مضاجعه شوند ، به شلاق تا نود و نه ضربه محکوم خواهند شد و اگر عمل با عنف و اکراه باشد فقط اکراه کننده تعزیر خواهد شد " این موضوع قابل پیگیری است ، و از جهت اینکه عمل مزبور مزاحمت برای بانوان می باشد به حکم ماده 619 که می گوید : " هرکس در اماکن عمومی یا معابر متعرض یا مزاحم اطفال یا زنان بشود یا با الفاظ و حرکات مخالف شئون و حیثیت به آنان توهین نماید ، به حبس از دو تا شش ماه و تا 74 ضربه شلاق محکوم خواهد شد. " و از جهت بوسیدن مطابق ماده 124 ق.م.ا که می گوید :     " هرگاه کسی دیگری را از روی شهوت ببوسد تا 60 ضربه شلاق تعزیر می شود " مسأله قابل پیگیری است .

تذکر 1 : با توجه به آنچه که در بحث تعدد معنوی گفته شد ، در مثال فوق مجازات شدیدترین عنوان که همان مزاحمت برای بانوان است ( 2 تا 6 ماه حبس و تا 74 ضربه شلاق ) برای مرتکب منظور خواهد شد ، در واقع یک مجازات است منتها مجازات شدیدترین عنوان ، ولی مجازات مزبور افزایش نخواهد یافت .

تذکر 2 : غیر از مصداقی که ذکر شد مصادیق دیگری نیز در قانون مجازات اسلامی آمده است که قابل توجه می باشد ، مثلاً در ماده 708 ق.م.ا می گوید : " هرکس قمارخانه دایر کند یا مردم را برای قمار به آنجا دعوت نماید به شش ماه تا دو سال حبس و یا از سه میلیون تا دوازده میلیون ریال جزای نقدی محکوم می شود " . همانگونه که پیداست این جرم در عناوین متعددی قابل اندراج می باشد ، اول : دایر کردن قمارخانه ، دوم : دعوت مردم برای قمار ، سوم : تخلف از مقررات نظام صنفی ، چهارم : کسب نامشروع و ممنوع که در ماده 2 تشدید مجازات کلاهبرداری ، تحصیل مال از راه نامشروع ، خود دارای مجازات می باشد ، در هر حال مفاد این ماده یا موارد دیگری که از نظر خارج و عمل نیز یکی بیشتر نمی باشد ، از نظر عناوین جزایی بر موارد متعددی قابل تطبیق است و همان قاعده ای که ذکر شد در اینگونه موارد جاری خواهد بود .

تذکر 3 : در موارد تعدد معنوی ، هرگاه مرتکب از عنوان اشد ، برائت حاصل کند آیا می توان نسبت به سایر موارد رسیدگی کرد یا خیر ؟ اداره حقوقی قوه قضاییه طی نظریه شماره 928/7 ( 14/4/67 ) می گوید : " هرگاه جرائم ارتکابی ، برخی مقدمه برخی دیگر باشد یا از لوازم آن باشد ، مجازات جرمی داده می شود که جزای آن اشد است و با برائت از آن نمی توان بابت سایر عناوین او را مجازات نمود " همانگونه که ملاحظه می شود این بیان اداره حقوقی با موازین شرعی و باورهای حقوقی تناسب چندانی ندارد زیرا هرچند عنصر مادی این جرم یکی بیش نیست لکن عنصر مادی مزبور قابل تجزیه در بخش های مختلف می باشد ، عنصر زور و اکراه و عنف ، ارتباطی با عنصر تظاهر به حرام ندارد کما اینکه عنصر مادی تظاهر ، ارتباطی با عنصر مادی بوسیدن ندارد ، لذا باید گفت به نظر می رسد این دیدگاه اداره حقوقی صحیح نیست ( نظرات اداره حقوقی ارشادی است ).

2 – تعدد مادی

گاهی جرائم متعدد ارتکابی از نظر وجود مادی و فیزیکی نیز متعددند ، در چنین حالتی صور زیر متصور است :

حالت اول : جرائم متعدد متحد العنوان : مانند چند فقره سرقت که در اینگونه موارد یک مجازات با رعایت قواعد تشدید در نظر گرفته می شود . در این حالت دادگاه می تواند به بیش از حداکثر مجازات قانونی اقدام به صدور حکم نماید ، مثلاً قانونگذار در رابطه با سرقت در شب که سارقین بیش از دو نفر باشند و لااقل یک نفر از آن ها مسلح باشند و عنوان محارب به آنان صدق نکند ، مطابق ماده 654 ق.م.ا مرتکبان را به حبس از 5 تا 15 سال مستحق دانسته است ، قهراً هرگاه مرتکبان ، این جرم را در موارد متعددی مرتکب شده باشند و همه آن ها در یک پرونده مورد بررسی قرار گرفته و منتهی به صدور حکم شود ، دادگاه می تواند حکم به بیش از 15 سال حبس نماید هرچند در اینکه آن مقدار بیشتر چه میزانی می تواند باشد ، آیا مثلاً می تواند به 10سال حبس         ( بیشتر از حداکثر ) حکم صادر کند ؟ به نظر می رسد حقوقدانان مقدار افزایش در تشدید  تا بیش از نصف حداکثر است یعنی تا حدود 22 سال ، هرچند در قانون معیاری برای تشدید ذکر نشده است .

حالت دوم : جرائم متعدد مختلف العنوان : مانند سرقت ، کلاهبرداری ، خیانت در امانت ، که در اینگونه موارد برای هر جرم یک مجازات در نظر گرفته می شود و از نظر اجرا مقررات کلی قانون مجازات اسلامی اقتضا      می کند که کلیه مجازات ها قابل اجرا باشد پس در مانند مثال فوق برای جرم سرقت مثلاً 2 سال حبس ، برای جرم کلاهبرداری مثلاً 5 سال حبس و برای جرم خیانت در امانت به یک سال حبس حکم خواهد شد و علی القاعده همه این مجازات ها قابل اجراست . طبیعی است که چنانچه نسبت به یکی از جرائم به هر دلیلی مجازات اجرا نشود مثل گذشت شاکی ، اعمال تخفیف ، عفو و . . . سایر محکومیت ها قابلیت اجرا خواهند داشت ، چنانکه مقنن در ماده 47 ق.م.ا می گوید : " در مورد تعدد جرم هرگاه جرائم ارتکابی مختلف باشند باید برای هر یک از جرائم مجازات جداگانه تعیین شود ". گرچه در قانون گذشته مجازات عمومی ( مصوب 1304 ) در اینگونه موارد تنها شدیدترین مجازات ها اجرا می گردید مثلاً در مثال فوق تنها مجازات کلاهبرداری اعمال می گردید .

حالت سوم : مجموع جرائم دارای عنوان خاص باشد : مثلاً کسی که بدون گواهینامه با سرعت غیر مطمئنه و با نقص فنی اتومبیل و با بی احتیاطی مرتکب قتل غیرعمدی می شود ، هرچند جرائم از نظر مادی متعددند و هرکدام جرم مستقل می باشند لکن مجموعه این جرائم تحت عنوان قتل غیر عمدی ناشی از عدم رعایت مقررات در قانون مطرح شده است ، در اینگونه موارد همان مجازات مقرر قانونی که یکی بیش نیست اعمال خواهد گردید ، قهراً مجازات مزبور یک مجازات خواهد بود و قانونگذار خود کیفیت تشدید را در آن لحاظ نموده است. مثلاً در ماده 718 ق.م.ا مجازات جرم مذکور ، بیش از نصف حداکثر مجازات قانونی تعیین شده است ، به عنوان مثال در ماده 714 ق.م.ا مجازات قتل غیر عمدی ناشی از بی احتیاطی در رانندگی 6 ماه تا 3 سال حبس می باشد ، حال اگر راننده علاوه بر بی احتیاطی مزبور ، گواهینامه نیز نداشته باشد و ورود غیر مجاز و سرعت ممنوع نیز داشته باشد مطابق ماده 718 ق.م.ا به بیش از دو سوم حداکثر مجازات مذکور در مواد فوق محکوم خواهد شد ، پس در این مورد متهم به 2 سال و یک روز یا بیشتر تا 3 سال محکوم خواهد شد . قهراً فلسفه تشدید در اینگونه موارد الزام دادگاه به صدور حکم بیش از دو سوم حداکثر و عدم جواز صدور حکم به کمتر از این میزان می باشد . به هر حال در اینگونه موارد دادگاه علاوه بر مجازات مزبور می تواند مرتکب را به مدت 1 تا 5 سال از حق رانندگی با وسائل نقلیه موتوری محروم کند .

تذکر 1 : با توجه به قواعد کلی در رابطه با مجازات های تعزیری که از ویژگی های آن تبدیل می باشد باید گفت در کلیه مواردی که برای افراد مجازات تعزیری در نظر گرفته می شود با رعایت مصالح ، تبدیل آن به جریمه بلامانع است و مقدار جریمه نیز در اختیار قاضی است و ضرورتی ندارد که در قبال هر یک روز حبس ده هزار تومان جریمه تعیین شود .

تذکر 2 : با توجه به آنچه که گفته شد موضوع تعدد جرم مربوط به مواردی است که هر جرم به طور کامل واقع شده باشد پس اگر بعضی از اعمال ، مقدمه جرم محسوب شوند به طوری که مقصود بالذات نباشند ، جرم مستقل محسوب نمی شود مثلاً کسی که از دیوار خانه ای بالا می رود و درب ورودی هال را می شکند و قفل گاوصندوق را تخریب می کند و از داخل گاوصندوق وجوهی را به سرقت می برد ، جرم او تنها سرقت است و بقیه اعمال مقدمه سرقت خواهند بود .

تذکر 3 : علی رغم قاعده کلی بیان مقنن در جرائم متعدد متحد العنوان ، قانونگذار نسبت به بعضی از جرائم قاعده تشدید را استثنا نموده است چنانکه بنابر رأی وحدت رویه شماره 608 هیئت عمومی دیوان عالی کشور    ( 27/6/1375 ) ، هرگاه کسی چک های متعدد بلا محل صادر کند مشمول قاعده تشدید نخواهد شد . همچنانکه قانونگذار علی رغم ارتباط بعضی از جرائم و امکان اندراج آنها تحت یک عنوان جزایی ، نسبت به بعضی از موارد قائل به تعدد مادی شده است مثلاً در رابطه با جرم جعل و استفاده از سند مجعول ، به موجب رأی وحدت رویه 3160 ( 16/12/1318 ) ، جعل و استفاده از سند مجعول دو جرم محسوب می شوند نه جرم واحد .

تذکر 4 : با توجه به آنچه که در تعدد جرم گفته شد باید گفت بعضی از صور جرائم هرچند به ظاهر مشمول تعدد هستند اما در واقع جرم واحد محسوب می شوند مثلاً کارمندی که مبلغی را در چند نوبت متوالی از کسی رشوه می گیرد ، این موضوع جرم واحد محسوب و مشمول تعدد نیست ، کمااینکه سارقی که انبار غله ای را در چند شبانه روز و چند نوبت پیاپی تخلیه می کند جرم او واحد است و آن سرقت است و متعدد نیست .

2 ) تکرار جرم

مقصود از تکرار جرم آن است که شخص پس از ارتکاب یک جرم و صدور محکومیت قطعی و اجرای رأی دادگاه ، مجدداً مرتکب جرمی شود . از نظر قانونگذار این موضوع مشمول تکرار جرم بوده و قاضی نسبت به جرم دوم قاعده تشدید مجازات را جاری خواهد نمود ، چنانکه در ماده 48 ق.م.ا بدان اشاره شده است . بدیهی است علم و اطلاع قاضی در هنگام صدور رأی نسبت به جرم اول شرط جریان تکرار جرم است پس اگر دادگاهی بدون اطلاع از این موضوع برای مرتکب مجازات عادی را لحاظ نماید با تذکر دادستان ، دادگاه مطابق مقررات اقدام خواهد کرد ، بدیهی است این اقدام به صورت صدور رأی اصلاحی خواهد بود .

تذکر 1 : با توجه به آنچه که گفته شد برای تحقق عنوان تکرار جرم ، احراز شرایط زیر لازم است :

1 – محکومیت قبلی مرتکب         2 – قطعی بودن محکومیت سابق           3 – اجرای محکومیت            4 – ارتکاب جرم جدید پس از اجرای حکم مزبور

تذکر 2 : مقصود از اجرای یک حکم ، تحمل محکومیت است و از نظر قانون اجرای حکم حبس از روزی است که محکوم علیه به زندان معرفی می شود ، پس اگر کسی در حال تحمل حبس مرتکب جرمی شود مشمول تکرار جرم خواهد بود . هرچند برخی از حقوقدانان به قید قطعی بودن محکومیت اکتفا نمودند و تصریح به اجرا نکردند ( مانند دکتر شام بیاتی ) ولی قانونگذار در ماده 48 ق.م.ا می گوید : " هر کس به موجب حکم دادگاه به مجازات تعزیری و یا بازدارنده محکوم شود چنانچه بعد از اجرای حکم مجدداً مرتکب جرم گردد مشمول تکرار جرم است " و تفسیر قانون به نفع متهم اقتضا دارد که قید اجرا نیز آورده شود .

ب ) عوامل اختصاصی تشدید مجازات

مقصود از این عوامل ، اموری است که به تناسب وضعیت خاص مرتکب یا جرم ، قانونگذار اجازه تشدید داده است . بر اساس آنچه که در حقوق جزا مطرح است عوامل اختصاصی بر دو دسته اند :

1 ) عوامل عینی ( مادی ) 

بدین توضیح که تحقق جرم در وضعیت خاص موجب تشدید مجازات خواهد بود مثلاً قانونگذار در بعضی از مواد قانونی نوع خاصی از برخورد را با بعضی از مجرمین پیش بینی نموده است مثلاً ماده 527 ق.م.ا می گوید : " هر کس مدارک اشتغال به تحصیل یا کارنامه تحصیلی را جعل نماید به 1 تا 3 سال حبس محکوم خواهد شد و چنانچه مرتکب یکی از کارکنان دولت یا وابسته به دولت باشد به حداکثر مجازات محکوم خواهد شد . . . " در واقع قانونگذار الزام دادگاه را به تعیین حداکثر مجازات نوعی تشدید مجازات تلقی نموده است ، و مانند ماده 532 ق.م.ا که می گوید : " هرگاه کارمندان دولت در احکام و نوشته های دولتی  خدشه ای وارد کنند که مشمول جعل گردد به حبس از 1 تا 5 سال محکوم خواهند شد . . . " شبیه به این بیان را در مواد دیگر قانون مجازات از جمله در ماده 651 ق.م.ا می توان یافت که می گوید : کسی که مستخدم دولت باشد یا لباس مستخدم را بر تن داشته باشد یا کسی که در محل مسکونی یا محلی که مهیای سکونت است مرتکب سرقت شود مجازات او شدیدتر تلقی شده است .

 کمااینکه قانونگذار در بعضی از حدود نیز مسأله عوامل اختصاصی عینی را مورد توجه قرارداده است مثلا در ماده 106 ق.م.ا آمده است : " زنا در زمان های متبرکه چون اعیاد مذهبی و رمضان و جمعه و مکان های شریف چون مساجد ، علاوه بر حد موجب تعزیر است ". همچنانکه در بحث دیه نیز قانونگذار در ماده 299 ق.م.ا ارتکاب قتل شبه عمد در یکی از ماه های حرام را موجب اضافه شدن ثلث دیه از باب تشدید مجازات مقرر نموده است .

2 ) عوامل شخصی

یعنی آن دسته از عواملی که به وضعیت شخص مرتکب یعنی وضعیت جسمانی ، سنی یا جنسی وی مربوط است . در رابطه با این دسته از عوامل قانونگذار به بعضی از مصادیق آن اشاره نموده است ، مثلاً در ماده 84 ق.م.ا آمده است : " بر پیرمرد یا پیرزن زانی که دارای شرایط احصان باشند قبل از رجم ، حد جلد جاری می شود " چنانکه در ماده 596 ق.م.ا آمده است : " هرکس با استفاده از ضعف نفس شخص یا هوی و هوس او یا حوایج شخصی افراد غیر رشید به ضرر او نوشته ای از او بگیرد علاوه بر جبران خسارت به 6 ماه تا 2 سال زندان محکوم خواهد شد " و در پایان این ماده آمده است : " اگر مرتکب ولی یا وصی یا قیم شخص مزبور باشد علاوه بر جبران خسارت به 3 تا 7 سال زندان محکوم خواهد شد ". در هر حال وضعیت شخصی افراد ، زمینه دیگری برای تشدید مجازات است و همانگونه که گفته شد نیاز به بیان مقنن دارد .

تذکر : با توجه به آنچه که گفته شد مسأله تشدید مجازات زمینه افزایش مجازات را فراهم می آورد و جز در موارد خاص مصرح قانونی ، در سایر موارد ضرورتی برای تشدید مجازات نیست .

بخش چهارم : تعلیق مجازات

مفهوم تعلیق مجازات ، معوق نمودن اجرای مجازات تعزیری یا بازدارنده با شرایط قانونی می باشد . توضیح آنکه تعلیق بر دو بخش است :

1 – تعلیق تعقیب : که عبارتست از متوقف کردن تعقیب یک متهم برای مدتی محدود که در صورت عدم ارتکاب جرم در آن مدت تعقیب کلاً منتفی خواهد شد و در صورت ارتکاب جرم ، تعقیب نسبت به هر دو جرم پیگیری خواهد شد .

2 – تعلیق اجرای مجازات : که عبارتست از عدم اجرای حکم قطعی در یک مدت محدود که با گذشت آن مدت چنانچه محکوم علیه محکومیت قطعی نیابد حکم قبلی اجرا نخواهد شد و الا هر دو مجازات اجرا می شود.

تفاوت بین دو نوع تعلیق

1 ) تعلیق تعقیب به صورت قرار ، صادر می گردد ، در حالی که تعلیق اجرا ، بخشی از حکم صادره می باشد .

2 ) تعلیق تعقیب در دادسرا و توسط دادستان یا دادیار و بازپرس با موافقت دادستان صادر می گردد یعنی دادستان مادامی که پرونده در دادسرا مطرح است و یا پس از صدور کیفر خواست تا اولین جلسه دادگاه می تواند تعلیق تعقیب صادر یا تقاضا کند ، ولی تعلیق اجرا توسط قاضی دادگاه صادر می گردد .

3 ) تعلیق تعقیب نسبت به یک جرم به طور کامل جریان می یابد در حالی که تعلیق اجرای مجازات ممکن است نسبت به همه مجازات باشد یا نسبت به بخشی از آن باشد .

4 ) تفاوت از حیث شرایط :

تعلیق تعقیب که موضوع بیان مقنن در ماده 23 قانون اصلاح پاره ای از قوانین دادگستری ( مصوب 1356 )  می باشد مشروط به شرایط سه گانه است :  1 – اقرار متهم به جرم     2 – نداشتن سابقه محکومیت کیفری مؤثر 3 – عدم وجود شاکی خصوصی یا اعلام رضایت وی

ولی تعلیق اجرای مجازات مشروط به شرایط زیر است :

الف – شرایط ماهوی : که عبارتند از :

1 – تعزیر یا بازدارنده بودن مجازات : بنابراین مجازات حدی یا قصاص یا دیه ، قابل تعلیق نمی باشند . لازم به ذکر است مقصود ، تعزیری بودن مجازات است نه تعزیری بودن جرم ، پس اگر جرمی عنوان حدی داشت مانند زنا ولی مجازات آن تعزیری بود ( مانند زنایی که با سه بار اقرار ثابت شود ) مطابق ماده 68 ق.م.ا مرتکب تا 99 ضربه شلاق تعزیر خواهد شد ، این تعزیر قابل تعلیق می باشد . همچنانکه دیات قابل تعلیق نمی باشد ولی اگر مجازات جرمی که مشمول دیه است تعزیری باشد در اینگونه موارد تعزیر مزبور قابل تعلیق خواهد بود ، مثلاً در برخی از موارد قانونگذار دیه خاصی را به عنوان مجازات یک جرم تعیین نکرده بلکه به جای آن شلاق تعیین نموده است چنانکه در ماده 404 ق.م.ا آمده است : " دندان های اضافی دیه ندارد و اگر در کندن آن ها نقصی حاصل شود تعیین مقدار ارش آن با قاضی است و اگر نقص حاصل نشود به نظر قاضی تا 74 ضربه شلاق محکوم می شود "

2 – فقدان سابقه محکومیت کیفری مؤثر : که عبارتند از :         الف - محکومیت قطعی به حد                  ب - محکومیت قطعی به قطع یا نقص عضو   ج - محکومیت قطعی به حبس بیش از یک سال در جرائم عمدی د - محکومیت قطعی به جزای نقدی بیش از 2 میلیون ریال           و- سابقه محکومیت قطعی دو بار یا بیشتر در جرائم عمدی به هر علت و به هر میزان

3 – استحقاق محکوم علیه : یعنی ملاحظه وضع اجتماعی و سوابق زندگی محکوم علیه و اوضاع و احوالی که موجب ارتکاب شده ، ایجاب نماید که همه یا بخشی از مجازات اجرا نگردد .

تذکر : در ماده 40 قانون مجازات سال 1361 ، یکی از شرایط تعلیق ، تعهد مرتکب به پیش گرفتن زندگی شرافتمندانه و عدم ارتکاب جرم بود ولی در قانون فعلی چنین شرطی نشده است .

ب – شرایط شکلی : که عبارتند از :

1 – مقارن بودن حکم محکومیت با تعلیق : مثل اینکه نوشته شود : در خصوص اتهام آقای الف دایر به ارتکاب اخلال در نظم مستنداً به ماده فلان به فلان مقدار حبس محکوم می شود ، النهایه با توجه به فقدان سابقه کیفری نامبرده و وضعیت خاصی که در جهت تظلم خواهی موجب تحقق جرم مزبور شده است ، استحقاق تعلیق اجرای مجازات محرز می باشد لذا به استناد ماده 25 ق.م.ا اجرای مجازات مزبور تا 4 سال معلق می گردد .

2 – اعلام ضمانت اجرایی : بدین معنا که هشدار داده می شود که هرگاه محکوم علیه در این مدت مرتکب جرمی شود یا از دستورات دادگاه تبعیت نکند ، علاوه بر مجازات جرم اخیر ، مجازات معلق نیز درباره وی اجرا خواهد شد .

3 – تعیین مدت تعلیق : که مطابق ماده 25 از 2 تا 5 سال خواهد بود .

تذکر 1 : با توجه به آنچه گفته شد ، گذشت شاکی خصوصی شرط صدور قرار تعلیق نیست و اصلاً قانونگذار نقش چندانی برای آن قائل نشده است .

تذکر 2 : تعلیق اجرای مجازات در بعضی از موارد ممنوع است که عبارتند از :

1 – وارد کردن ، خارج کردن یا فروش مواد مخدر       2 – معاونت در جرائم فوق        3 – اختلاس        4 – ارتشاء         5 – کلاهبرداری           6 – جعل یا استفاده از سند مجعول             7 – خیانت در امانت 8 – سرقت تعزیری                   9 – آدم ربایی                          10 – معاونت در جرائم حدی که قانونگذار در ماده 30 ق.م.ا بدان اشاره نموده است .                   11 – جرائم عمدی متعدد همراه با محکومیت 12 – جرائم عمدی متعددی که در بین آن ها محکومیت معلق نیز وجود داشته باشد .

تذکر 3 : با توجه به آنچه گفته شد دادگاه می تواند تعلیق را به صورت ساده ( بدون شرط ) انجام دهد یا به صورت مقید و مشروط ، که این شرایط عبارتست از دستوراتی که دادگاه صادر می کند مثل خودداری از اشتغال به کار معین ، اشتغال به تحصیل در مؤسسه معین ، خودداری از رفت و آمد به مکان معین ، معرفی مداوم به مقامات خاص ، مراجعه به بیمارستان یا درمانگاه ، اشتغال به تحصیل و . . .

تذکر 4 : خاتمه تعلیق به یکی از دو چیز است :

1 – انقضای مدت تعلیق : که با انقضای آن و عدم ارتکاب جرم ، محکومیت کان لم یکن خواهد بود .

2 – فسخ تعلیق : بدین توضیح که هرگاه بعد از صدور قرار تعلیق معلوم شود که محکوم علیه دارای سابقه محکومیت به شرح گذشته بود و دادگاه بدون توجه به آن اجرای مجازات را معلق کرده بود ، دادستان از دادگاه تقاضای لغو تعلیق را خواهد نمود و دادگاه پس از احراز وجود سابقه ، قرار تعلیق را الغا خواهد کرد و قهراً حکم صادره اجرا خواهد شد .

 بخش پنجم : سقوط مجازات ها

بر اساس مبانی حقوقی ، مجازات ها به شرح زیر و به خاطر عوامل زیر زایل و ساقط می شوند :

1 ) فوت محکوم علیه : هرچند مجازات هایی از قبیل دیه به اموال محکوم علیه منتقل خواهد شد .

2 ) مرور زمان : به موجب ماده 174 قانون آئین دادرسی کیفری ، هرگاه موضوع محکومیت جرائمی باشد که حداکثر مجازات آن بیش از 3 سال حبس است ( مانند کلاهبرداری ) با گذشت ده سال و عدم اجرای حکم ، مجازات ساقط خواهد شد ، چنانکه تا 3 سال با گذشت پنج سال و در سایر موارد با گذشت سه سال مجازات ها ساقط خواهد شد .

3 ) عفو عمومی یا خصوصی

4 ) فسخ قانون جزا : هرگاه قبل از اجرای یک حکم ، قانون جدیدی وضع شود که عنوان مجرمانه را از موضوع مجازات بردارد ، مجازات اجرا نخواهد شد مثل نگهداری فیلم های مبتذل .

                             

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بحث وگفتگو درباره کيفيات مخففه مجازاتها، با همکاری انجمن علمی حقوق و انجمن پژوهشی حقوق دانشجويان دانشگاه اصفهان، از ساعت 12 روز دوشنبه 23 آذر 1383 در سالن گروه حقوق و با حضور جمعی از دانشجويان حقوق برگزار شد که خلاصه مباحث بدين شرح بود:

گفتگو درباره ويژگيهای اجتماعی جرم و مجازات از جمله آفرينش جرم در جامعه، بحث پيشگيری اجتماعی و بحث دفاع اجتماعی.

جرم، آفريده عوامل مختلف زيستی، روانی و اجتماعی است و انواع مجازاتها در جوامع مختلف، تفاوت داشته اند. اما جامعه خود عامل مهمی در اين ميان است.

فلسفه و علت درنظر گرفتن تخفيف برای مجازات چيست؟ آيا صرفا لطف جامعه ای است که خود در ايجاد جرم مقصر است؟

در اين مورد چهار دليل مطرح شد:

الف- ضعف جامعه در تامين افراد (تامين اجتماعی) که در مفهوم ماده 22 قانون مجازات اسلامی هم ديده ميشود.

ب- مساله همبستگی فرد با جامعه در يک معنای خاص حقوقی؛ يعنی همسويي فرد با هنجارهای قانونی جامعه. در اين مورد گاه اهداف فرد و جامعه يکی است اما در غياب وسايل مشروع، فرد از ابزار نامشروع بهره ميبرد. مثلا مالک شدن مطلوب و مورد پذيرش هنجارهای اجتماعی است اما سرقت ابزار نامشروع آن است که معمولا افرادی که با ابزار مشروع نميتوانند مالک شوند از آن استفاده ميکنند. در اينجا تخفيف مجازات منطقی به نظر ميرسد. اما گاهی اهداف فرد با اهداف جامعه ناسازگار است و متعاقبا ابزار رسيدن به اين اهداف هم مغاير ارزشهای جامعه و نامشروع تلقی ميشود. اين مورد بيشتر در مورد جرائم امنيتی و گاهی سياسی ديده ميشود. اما در اين موارد پذيرش تخفيف مجازات کمی سخت تر است.

پ- نقش وراثت و محيط به عنوان عوامل غيرارادی در بروز جرم که منجر به تحريف اراده ميشود.

ت- سياست جنايي مقنن برای بازسازی سريعتر مجرم و بازگشت او به جامعه برای بهره مندی از او. در واقع مقنن در موارد خاص، صلاح ميداند مجرم سريعتر به جامعه بازگردد. اعمال تخفيف در مجازات حبس در اين نظر نمود ويژه ای دارد.

3- تاريخچه کيفيات مخففه در حقوق ايران و فرانسه - مقايسه قانون مجازات عمومی و قانون مجازات اسلامی در اين مورد:

ق.م.عمومی 1304 در ماده 44 برای جنايات و در ماده 45 برای جنحه ها موارد تخفيف را ذکر کرده بود.

ق.م.ع 1352 در ماده 46 به بحث جنايت و جنحه پرداخته بود و شرايط بهتری را درنظر گرفته بود.

ق.م.ع پيش بينی کرده بود کليه زنان و مردان بالای 60 سال جز در مورد قتل عمد به اعدام و حبس ابد محکوم نشوند که ظاهرا نوعی از درنظر گرفتن «وضع خاص متهم (مجرم)» است که در بند 5 ماده 22 ق.م.ا مورد تصريح قرار گرفته است.

مساله رفتار تحريک آميز مجنی عليه در ق.م.ع مورد صراحت قرار نگرفته بود. ماده 179 هم با ماده 630 ق.م.ا تفاوتهای آشکاری دارد و نظر بر اين است که اساسا در اين مورد، ق.م.ا مجوز قتل صادر کرده است و حتی از مباحث تخفيف و علت موجهه فراتر رفته است! با اين حال بند سه ماده 22 رفتار تحريک آميز مجنی عليه را يک دليل برای تخفيف مجازات برشمرده است. ...

 

 

تکرار و تعدد جرم

كلمات كليدي  :  تكرار جرم، حكم قطعي، محكوميت‌ كيفري، بزه‌کار، قانون مجازات، مجازات تعزيري، تعدد جرم، متهم، مجازات اشدّ

تكرار و تعدد جرم                          

 

  اگر کسی به موجب حكم قطعي يكي از دادگاه‌هاي ايران محكوميت‌ كيفري يافته و بعداً مرتكب جرم ديگري شده باشد در اين صورت دچار محكوميت شديد كيفري خواهد بود كه اصطلاحاً به آن تكرار جرم گفته مي‌شود. تکرار جرم نشانه حالت خطرناک بزه­کار است كه به دنبال آن سياست تشديد مجازات دربارۀ وي اعمال مي‌گردد.

 

شرائط تحقق تكرار جرم

  احكام و شرائط تحقق تكرار جرم در ماده 48 قانون مجازات اسلامي به اين شرح آمده است:

 

«هر كس به موجب حكم دادگاه به مجازات تعزيري و يا باز دارنده محكوم شود، چنان‌چه بعد از اجراي حكم مجدداً مرتكب جرم قابل تعزير گردد، دادگاه مي‌تواند در صورت لزوم مجازات تعزيري يا باز دارنده را تشديد نمايد.»

 

  با عنایت به ماده قانونی فوق مي‌توان اوصاف زير را براي تحقق تكرار جرم برشمرد:

1) محكوميت سابق بزه­كار قطعي شده باشد.لذا بر احكامي كه غیر قطعي و قابل شكايت و تجديد نظر است از حيث تكرار جرم ترتيب اثر داده نمي‌شود.

2) حكم محكوميت كيفري از دادگاه‌هاي ايران صادر شده باشد.

3) قواعد مربوط به تكرار جرم نسبت به احكامي كه از دادگاه‌ها دربارۀ اطفال بزه­كار صادر مي‌شود، به اجرا گذاشته نمي‌شود.

4) حكم محكوميت قبلي بايد از حیث ماهيت باز دارنده يا تعزيري باشد بنابراين محكوميت قبلي به مجازات‌هائی، هم‌چون حدود يا قصاص در تشديد مجازات جديد مؤثر نيست.

5) حكم محكوميت كيفري بايد لزوماً به اجرا درآمده باشد.

6) اگر موجباتي مانند عفو عمومي و يا نسخ قانون محكوميت قبلي را محو يا آثار آن را بزدايد، چون ديگر محكوميّتي وجود ندارد و يا هيچ گونه اثر كيفري بر آن مترتب نيست قواعد تكرار جرم شامل جرم تكراري نخواهد شد.

 

مجازات تكرار جرم  قانون‌گذار به دادگاه اختيار داده است تا در صورت لزوم، مجازات تعزيري تكرار كنندگان جرم را تشديد كند. تشخيص لزوم تشديد مجازات و نيز مقدار آن به عهده دادگاه گذاشته شده است.

 

تعدد جرم

  به ارتكاب جرائم متعدد بدون آن­كه متهم براي اتهامات متعدد پيشين خود به محكوميت كيفري قطعي رسيده باشد، تعدّد جرم گفته مي‌شود. خواه جرايم متعدد در فاصله‌هاي كوتاهي اتّفاق افتاده باشد و خواه متهم متواري بوده و يا جرايم او به دلايل گوناگوني كشف نشده باشد.

 

انواع تعدد جرم

 

  الف) تعدد واقعي

  هرگاه كسي مرتكب افعال متعددي شده باشد كه هر يك از آن­ها جرم واحدي به شمار مي‌رود، در اين صورت با فرض تعدد واقعي روبه رو هستيم. مثل سرقت، جعل اسناد و تخريب اموال دولتي.

  ب) تعدد اعتباري

  گاه فعل واحد نقض چندين ماده از قوانين كيفري محسوب شده و به نظر چنين مي‌رسد كه جرايم متعددي ارتكاب يافته است در حالي كه چنين نيست. مثل سرقت كتيبۀ منقوش كه سارق براي ربودن آن ناگزير از تخريب آن شده است.

  قانون‌گذار در ماده 46 قانون مجازات اسلامي مقرر داشته است:

« در جرايم قابل تعزير هرگاه فعل واحد داراي عناوين متعدد جرم باشد، مجازات جرمي داده مي‌شود كه مجازات آن اشدّ است »

 

مجازات تعدد جرم

 

  الف) مجازات تعدد واقعي

  مادۀ 47 قانون مجازات اسلامي قواعد تعيين مجازات تعدد واقعي جرم را چنين بيان كرده است:

«در مورد تعدد جرم هرگاه جرايم ارتكابي مختلف باشد بايد براي هر يك از جرايم مجازات جداگانه‌اي تعيين شود و اگر مختلف نباشد فقط يك بار مجازات تعيين مي‌گردد....»

  ب) مجازات تعدد اعتباري:

  مادۀ ‌46 قانون مجازات اسلامي حكم تعدد اعتباري جرم را مجازات «اشد» مقرر كرده است. البته ضابطه مشخصي براي مجازات اشدّ و يا اخفّ تعيين نشده است.

 

 

 

منابع:

1) اردبيلي، محمد علی؛ حقوق جزاي عمومي، تهران، نشر میزان، 1380، چاپ سوم، ج2، صص 235- 220.

2) شامبياتي، هوشنگ؛ حقوق جزاي عمومي، تهران، انتشارات ژوبین، 1378، چاپ نهم، ج2، صص 469- 457.

3) افراسیابی، محمد اسماعیل؛ حقوق جزاي عمومي، تهران، انتشارات فردوس، 1377، چاپ اول، ج2، صص 322- 307.

 

 

 

بررسی تطبیقی ارکان جرم اختلاس

 

      شمول جرم اختلاس بر اموال غير منقول

در اين كه آيا اموال غير منقول تحت دايره جرم اختلاس قرار مى‏گيرند يا خير؟ دو نظريه متفاوت در ميان حقوقدانان ايران و حقوقدانان برخى كشورهاى ديگر وجود دارد.

يعنى همچنان كه در ميان حقوقدانان ايران دو نظر درباره شمول يا عدم شمول جرم اختلاس بر اموال غير منقول وجود دارد، همين دو نظر در ميان حقوقدانان عرب نيز وجود دارد كه آن را مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

1 - نظريه اول: عده‏اى بر اين عقيده‏اند كه اختلاس چنانكه بر مال منقول واقع مى‏شود، همچنين بر مال غير منقول نيز واقع مى‏شود.

يكى از حقوقدانان ايران در اين باره مى‏گويد:

« نكته ديگرى كه حائز اهميت است اين است كه آيا خيانت كارمندان و كاركنان و ماموران دولت نسبت‏به دولت فقط در مورد اموال منقول تحقق پيدا مى‏كند يا اين جرم شامل اموال غير منقول هم مى‏شود. مقنن در جرم خيانت در امانت‏به معنى اخص در ماده 674 ق.م.ا. اشاره به اموال منقول يا غير منقول يا نوشته‏هايى از قبيل سفته و چك و قبض و نظاير آن نموده در حالى كه در ماده 5 قانون تشديد مجازات مرتكبين ارتشاء و اختلاس و كلاهبردارى علاوه بر وجوه و مطالبات... اشاره به « ساير اموال متعلق به دولت » كرده است. بنابراين با استنباط از اين عبارت مى‏توان نتيجه گرفت كه جرم اختلاس هم شامل اموال منقول و هم اموال غير منقول مى‏شود و اگر يكى از كاركنان مندرج در اين ماده وجوه عمومى يا اموال منقول و غير منقول را به نفع خود يا ديگرى برداشت و تصاحب نمايد مشمول اين جرم قرار خواهد گرفت. » (39)

2 - نظريه دوم: در مقابل نظريه فوق، برخى از حقوقدانان ديگر بر اين باورند كه هر چند واژه « ساير اموال » به طور مطلق ذكر شده ولى به نظر آنها موضوع جرم اختلاس فقط اموال منقول مى‏باشد. يكى از نويسندگان در اين باره مى‏گويد:

« بدين ترتيب معلوم مى‏شود كه مواد بر شمرده شده فوق (وجوه، مطالبات، حواله، سهام، و اوراق بهادار) هر كدام مصداقى از مال منقول است و به لحاظ اهميتى كه قانونگذار براى آنها قائل بوده، به آنها اشاره كرده و با توجه به آوردن قيد « و ساير اموال » كاملا مشخص مى‏شود كه موضوع جرم اختلاس هر نوع « مال منقول » است. ممكن است گفته شود قانونگذار « ساير اموال » را به طور مطلق ذكر كرده و بنابراين شامل اموال منقول و غير منقول مى‏شود، ولى به نظر مى‏رسد كه در اين مورد بايد به قدر متيقن اكتفاء و از توسعه دامنه مقرره جزايى جلوگيرى كرد و موضوع جرم اختلاس را فقط اموال منقول دانست. » (40)

بالاخره به نظر اين عده، بزه اختلاس هم مانند سرقت در مورد مال غير منقول مصداق ندارد. زيرا غير منقول را نمى‏توان ربود و با توجه به معناى لغوى اختلاس (ربودن) و مفهوم اصطلاحى آن در فقه (ربودن مال از غير حرز) و اين كه در قانون ما اختلاس نوعى خاص از خيانت در امانت است و مال موضوع بزه خيانت در امانت منقول مى‏باشد و همچنين اموال غير منقول را نمى‏توان « برداشت » كرد، مى‏گويند جرم اختلاس تنها شامل اموال منقول مى‏شود. (41)

اداره حقوقى وزارت دادگسترى در نظريه شماره 4218/7 - 24/7/73 اشعار مى‏دارد:

« اختلاس شامل اموال غير منقول نمى‏شود و منصرف به اموال منقول است. » (42)

چنان كه گفته شد همين دو نظريه در ميان حقوقدانان ساير كشورها نيز وجود دارد كه به دو مورد از آنها اشاره مى‏شود:

1 - برخى از حقوقدانان عرب مى‏گويند: جرم اختلاس چنانكه بر مال منقول واقع مى‏شود بر غير منقول نيز واقع مى‏شود. زيرا علاوه بر اين كه وقوع استيلاء بر مال غير منقول متصور است، در برخى از صورتهاى جرم اختلاس شمول و عموميتى است كه مى‏توان گفت اين جرم بر ضد اموال غير منقول نيز سريان دارد. (43)

2 - در مقابل نظريه فوق، برخى ديگر بر اين باورند كه لازم است مال موضوع اختلاس منقول باشد، و در صورت غير منقول بودن جرم اختلاس تحقق نمى‏يابد. يكى از اين نويسندگان عرب درباره مال موضوع اختلاس مى‏گويد:

« مال هر چيزى است كه صلاحيت دارد تا محلى براى حقى از حقوق باشد. و قانونگذار در ماده 112 مجازات در موضوع جرم اختلاس شرط كرده است كه « اموال يا اوراق يا غير آنها » باشد و در مال موضوع اختلاس شرط كرده است كه بايد منقول باشد. هر چند قانونگذار تصريح به اين شرط نكرده است، زيرا اين كه در موضوع جرم اختلاس، اموال منقول شرط باشد، با حكمت جرم دانستن اختلاس اموالى كه كارمند به سبب وظيفه آنها را حيازت مى‏كند سازگارى دارد و آن محافظت‏بر اموالى است كه در اختيارش مى‏باشد و اين حكمت تنها نسبت‏به اموال منقول محقق مى‏شود، اما در مورد اموال غير منقول، همين ثبات آنها، يك نوع حمايت كافى مى‏باشد. » (44)

نتيجه‏گيرى:
در بحث فوق دو نظريه متفاوت در مورد شمول و يا عدم شمول جرم اختلاس نسبت‏به اموال غير منقول همراه با ادله آنها بيان گرديد. به نظر مى‏آيد با عنايت‏به تعريفى كه از جرم اختلاس ارائه گرديد و همچنين توجه به معناى تصاحب و واژه « ساير اموال » در ماده قانونى جرم اختلاس در حقوق ايران و واژه « غيرها » در مواد قانونى جرم اختلاس در قوانين برخى كشورهاى عربى، جرم اختلاس شامل اموال منقول و غير منقول بشود. و در حقيقت علت‏برداشت افرادى كه جرم اختلاس را در اموال غير منقول جارى نمى‏دانند، معنا كردن واژه « برداشت » در قانون ايران، به معناى لغوى يا فقهى مى‏باشد. در حالى كه روشن است كه مراد از اختلاس در مواد قانونى معناى لغوى يا فقهى نمى‏باشد و چنين دليل آوردن خلط بحث مى‏باشد.

بنابراين جرم اختلاس شامل كليه اموال غير منقول و منقول كه در مواد 12 تا 22 قانون مدنى پيش‏بينى شده است مى‏گردد.

به علاوه، اگر جرم اختلاس را يكى از صورتهاى جرم خيانت در امانت‏بدانيم وقتى خود اين جرم (خيانت در امانت) شامل اموال غير منقول مى‏شود جرم اختلاس هم مى‏تواند شامل چنين اموالى بشود.

قانونگذار در ماده 674 اشعار مى‏دارد:

« هرگاه اموال منقول يا غير منقول يا نوشته‏هايى از قبيل سفته و چك و قبض و نظاير آن به عنوان اجاره يا امانت‏يا رهن يا براى وكالت‏يا هر كار با اجرت يا بى اجرت به كسى داده شده و بنابراين بوده است كه اشياء مذكور مسترد شود يا به مصرف معينى برسد و شخصى كه آن اشياء نزد او بوده آنها را به ضرر مالكين يا متصرفين آنها استعمال يا تصاحب يا تلف يا مفقود نمايد به حبس از شش ماه تا سه سال محكوم خواهد شد ».

چنانكه ملاحظه مى‏شود، قانونگذار، جرم خيانت در امانت‏به معناى عام را در اموال غير منقول نيز جارى مى‏داند.

از اينها گذشته وقتى قانونگذار در باب اختلاس واژه « ساير اموال » را به صورت مطلق و بدون وصف آن به منقول يا غير منقول، آورده است‏به همان اطلاق به نحو اطلاقى كه در تعريف مال در قانون مدنى آمده است اخذ مى‏شود. و چنانكه گفته شد قانون مدنى در ماده 11 اموال را بر دو قسم منقول و غير منقول تقسيم مى‏كند.

اگر كسى بگويد كه تفسير نصوص جزايى به نفع متهم اقتضاء مى‏كند كه «ساير اموال‏» را تنها به اموال منقول حمل كنيم; در پاسخ گفته مى‏شود كه اين تفسير زمانى اجازه داده شده است كه در مساله ابهام و اجمالى باشد و رفع ابهام و اجمال از متون قانونى غيرممكن باشد; اما به نظر مى‏آيد اولا در مساله ابهام و اجمالى وجود ندارد. ثانيا در موردى كه امكان مراجعه به قانونگذار جهت رفع ابهام و اجمال وجود داشته باشد و يا اين كه از طريق قواعد عقلى و اصول استنباط بتوان رفع ابهام نمود به صرف عدم صراحت قانون نمى‏توان به اصل تفسير به نفع متهم متوسل شد. برخى از حقوقدانان كشورهاى عربى نيز بعد از بيان دو نظريه فوق در ميان حقوقدانان عرب، شمول اختلاس به اموال غير منقول را علاوه بر اموال منقول، ترجيح مى‏دهند. (45) به نظر مى‏آيد ماده 4 قانون تشديد (46) كه به صورت صريح از اموال منقول و غير منقول درباره جرايم رشوه، اختلاس و كلاهبردارى نام برده است، مى‏تواند خود مؤيد بسيار خوبى بر اين نتيجه‏گيرى باشد كه مراد قانونگذار از « ساير اموال » اموال غير منقول را نيز شامل مى‏شود.

گفتار پنجم: سپرده شدن اموال يا اشياء
يكى ديگر از شرايط تحقق عنصر مادى در جرم اختلاس سپرده شدن اموال يا اشياء به كارمند دولت است. امانت دار بودن و موظف بودن در اين جرم وضعيتى است كه از طبيعت جرم اختلاس، جدا شدنى نيست. لذا اگر كارمندى اموال يا وجوه سپرده به دست كارمند ديگر را بردارد و در آن تصرف مالكانه نمايد، عمل وى اختلاس نبوده بلكه سرقت تلقى خواهد شد يا مثلا در موردى كه يك كارمند مال يا اوراق بهادار سپرده شده به خودش را به كارمند ديگرى تا چند ساعت‏يا چند روزى بدهد تا از آن نگهدارى كند، ولى كارمند دوم، آن را به نفع خود تصاحب مى‏كند، عمل وى خيانت در امانت محسوب مى‏شود. چه اين كه در دو مثال فوق عمل ارتكابى ناشى از وظيفه رسمى دولتى نمى‏باشد.

به موجب راى شعبه دوم ديوان عالى كشور به شماره 49 - 25/1/1324:

« ... اگر كسى به سمت تحصيلدارى تعيين شود و قبل از تحويل گرفتن تصرفات غير قانونى در اموال دولتى بكند، عمل او مشمول ماده 152 نيست و ممكن است‏با جرم سرقت تطبيق كند ». (47)

به هر حال اگر كارمندى اموال يا وجوه سپرده به دست كارمند ديگر را ربوده و تصرف نمايد، عمل وى اختلاس نبوده، بلكه سرقت‏يا ممكن است عنوان كيفرى ديگرى داشته باشد و هم چنين اگر عمل ارتكابى ناشى از وظيفه رسمى دولتى نباشد مثل اين كه وجوه يا اموال به عنوان موقتى از طرف كارمند موظف به ديگرى سپرده شده و او آنها را به نفع خود برداشت و تصرف نمايد اين عمل عنوان اختلاس نداشته بلكه تحت عنوان « خيانت در امانت » به مفهوم اخص قابل تعقيب خواهد بود. (48)

همچنين است اگر افرادى بدون دريافت‏حقوق و مزايا و بدون وجود رابطه استخدامى در سازمان يا يك شركت دولتى اشتغال داشته و مرتكب برداشت و يا تصاحب مالى شوند، چون اين افراد از جمله كاركنان رسمى و موظف دولت نيستند، طبعا مشمول مقررات ماده مربوط به اختلاس كاركنان دولت نبوده و با توجه به نوع جرمى كه مرتكب شده‏اند، حسب مورد به اتهام خيانت در امانت و يا كلاهبردارى و امثال آن تحت تعقيب قرار خواهند گرفت. ولى اگر اين افراد بدون داشتن رابطه استخدامى مامور خدمات عمومى باشند، و مرتكب جرم اختلاس شوند، در حكم ماموران دولتى بوده و همانند آنان قابل تعقيب خواهند بود. (49)

بنابراين سپردن مالى به مرتكب حسب وظيفه يا حسب اقتضاء عمل بايستى صورت گرفته باشد و تشخيص وظيفه كه عنصر مهم بزه اختلاس است همان سر حد تشخيص جرم خيانت در امانت‏با اختلاس است. بدين ترتيب اگر سر دفتر اسناد رسمى كه حسب دستور اداره ثبت اسناد و املاك متصدى فروش تمبر اسناد بوده وجوهى را به نفع خود يا ديگرى برداشت و تصاحب نمايد، عمل مشمول جرم اختلاس خواهد بود، ولى اگر ثمن معامله را كه متعاملين براى انجام معامله نزد او سپرده‏اند، تصاحب كند عمل او خيانت در امانت است زيرا كه دفتر به هيچ وجه وظيفه قبول ثمن معامله را ندارد و چنين وظيفه‏اى به او محول نشده است. (50)

چنانكه بيان گرديد يكى از شرايط تحقق ركن مادى در جرم اختلاس در حقوق ايران، سپرده شدن اموال به كارمند دولت‏به حسب وظيفه بود. حقوقدانان كشورهاى عربى نيز در شرح جرم اختلاس به اين نكته تصريح نموده‏اند كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

يكى از حقوقدانان مصر مى‏گويد:

« ماده 97 قانون براى مجازات مختلس شرط مى‏كند كه شى‏ء اختلاس شده بايد به سبب وظيفه به كارمند، تسليم شده باشد ولى قانونگذار فرانسوى در ماده اختلاس شرط مى‏كند كه شى‏ء مورد اختلاس بايد به سبب وظيفه در اختيار مختلس باشد; و قانون فرانسه تسليم را ذكر نكرده بلكه به وجود شى‏ء در اختيار مختلس اكتفاء نموده است. (51)

يكى ديگر از حقوقدانان در اين زمينه مى‏گويد:

« در جرم اختلاس لازم است كه مال در حيازت جانى به سبب وظيفه‏اش يافت‏شود،... بنابراين جرم اختلاس اموال عمومى زمانى كه از متهم ويژگى كارمند عمومى بودن، منتفى شود تحقق نمى‏يابد، بلكه جرم وى خيانت در امانت‏يا سرقت و... حسب نوع فعلى كه مرتكب شده، مى‏تواند باشد. (52) پس اگر كارمند مالى كه به حساب دولت‏حيازت مى‏كند به پسرش تسليم نمايد و فرزندش خيانت‏بكند، فرزند وى مرتكب جرم خيانت در امانت‏شده است و اگر همسر كارمند بر مال سپرده شده بر كارمند، دست‏يازد و آن را بردارد، مرتكب جرم سرقت‏شده است. » (53)

به هر حال هرگاه متهم كارمند عمومى باشد ولى مال را به سبب وظيفه حيازت نكرده است، و در كار كارمندانى كه حيازت بر اين مال اختصاص به آنها دارد، دخالت مى‏كرده، و در عملى كه خارج از محدوده وظيفه‏اش بوده است‏به تقاضاى كارمندان ديگر، وارد شده است و مال را حيازت كرده است، در اين صورت نمى‏توان به چنين شخصى گفت كه حيازت اموال براى دولت، وظيفه اختصاص وى بوده است. بنابراين اگر چنين كارمندى بر مال دولت، حيازت كند، مشمول جرم اختلاس نمى‏شود. (54)

نتيجه‏گيرى:
از آنچه در اين بحث گذشت‏به اين نتيجه مى‏رسيم كه لازم است

اولا: مال به كارمند سپرده شده باشد; حال فرق نمى‏كند كه بودن مال در اختيار وى از جهت‏سپردن مال به وى باشد يا مقتضاى وظيفه‏اش، بودن اموال در اختيارش مى‏باشد يا اين كه خودش آن را اخذ كرده باشد.

ثانيا: همه اين اعمال بايد به حسب وظيفه باشد. يعنى حيازت و اختيار اموال اختلاس شده بر عهده كارمند مختلس بوده است. و معيار در اختيار وى بودن، زمان اختلاس است. به عبارت ديگر، وقتى جرم اختلاس تحقق مى‏يابد كه مال دولت‏يا اشخاص ديگر به حسب وظيفه در اختيار وى باشد. بنابراين اگر كارمند دولت‏باشد اما قبل از حيازت بر مال يا بعد از سلب حيازت از مال، اموال را تصاحب كند، مختلس شمرده نمى‏شود. (55)

بنابراين آنچه كه در قانون فرانسه به صورت مطلق آمده و تسليم مال به كارمند را ذكر نكرده است، به نظر مى‏آيد از ساير قوانين جامع‏تر باشد و بهتر است‏ساير قوانين از جمله قانون ما نيز اين گونه اصلاح شود كه كارمند مالى كه در اختيارش به سبب وظيفه بوده است را تصاحب نمايد... نه مال سپرده شده به وى.

مبحث‏سوم: ركن معنوى
اختلاس از جرايم عمدى است و براى تحقق عمد، لازم است كه تصاحب يا از بين بردن مال متعلق به دولت‏يا اشخاص كه در يد امانى مرتكب بوده است، معلول سوء نيت و قصد آگاهانه كارمند باشد و به علاوه بايد متضمن انتفاع شخص مختلس يا شخص ديگرى هم باشد، به عبارت ديگر تحقق عنصر روانى جرم موكول به وجود عمد عام مرتكب در تصاحب مال و وجود سوء نيت‏خاص در اضرار دولت‏يا افراد ديگر است.

اما هر گاه بر اثر بى احتياطى يا اشتباه در محاسبه از ناحيه صندوقداران مبلغى از وجوهى كه بر حسب وظيفه به آنها سپرده شده كسرى حاصل گردد، اين اندازه اقدام مرتكب، به علت فقدان قصد مجرمانه اختلاس محسوب نمى‏شود، هر چند ممكن است موجب مسؤوليت مدنى صندوقدار گردد. به علاوه براى جبران اين قبيل اشتباهها معمولا مبلغ جزيى به عنوان كسر صندوق به آنان پرداخت مى‏شود. در مورد ساير كالاهاى تبخير شدنى و غيره نيز كسرى متعارفى براى انبارداران در نظر گرفته مى‏شود. (56)

براى تحقق جرم اختلاس لازم است وقوع جرم و سوء نيت و يا اتلاف عمدى احراز شده باشد. اين جرم نيز همانند ساير جرايم داراى دو سوء نيت عام و خاص است:

سوء نيت عام در جرم اختلاس همان قصد برداشت و تصاحب اموال و اشياء به نفع خود يا ديگرى است و سوء نيت‏خاص تحصيل منفعت‏براى مرتكب و اضرار به دولت مى‏باشد. در واقع بايد بين عمل مرتكب و حصول نتيجه كه همان تحصيل مال يا نفعى است رابطه عليت موجود باشد. (57)

اداره حقوقى قوه قضائيه با تاكيد بر لزوم احراز سوء نيت مى‏گويد:

« ماموران و مستخدمين دولتى كه اموال، وجوه و يا ساير اشياء دولتى متعلق به بيت‏المال كه به حسب وظيفه به ايشان سپرده شده است هرگاه اموال مذكور را به نفع خود يا ديگرى برداشت‏يا تصاحب نمايند مشمول مقررات تشديد مجازات ارتشاء و اختلاس و كلاهبردارى خواهند بود. در صورت عدم احراز سوء نيت و وقوع جرم يا اتلاف غير عمدى با توجه به مسؤوليت ناشى از امانت و مقررات قانون مسؤوليت مدنى و ساير قوانين موضوعه با آنان رفتار خواهد شد. (58)

يكى از شعب ديوان عالى كشور در يكى از آراء خود مى‏گويد:

« تنها وجود كسر در وجوه ابواب جمعى كه ممكن است اين كسر جهات ديگرى غير از اختلاس داشته باشد و همچنين عجز جمعدار از اثبات دعوى فقدان هيچ يك ملازمه با اختلاس ندارد; بلكه اصولا دادگاه بايد اقدام متهم را به اختلاس احراز نمايد. »

بنابراين اشخاصى كه وجوه نقدى يا مطالبات يا حواله يا سهام و اسناد و اوراق بهادار نزد آنها است، صرف امتناع از رد آنها و لو بعد از مطالبه يا عجز از دادن حساب باشد، دليل قاطع بر قصد اختلاس نيست چه بسا ممكن است مامور دولتى بواسطه اشتباهات يا روشن كردن موارد خرج يا علل ديگرى كه هيچ يك ملازمه با تصاحب ندارد، تاخير در دادن حساب بنمايد و اين امر را نمى‏توان دليل بر اختلاس دانست.

يكى از مواردى كه ممكن است در انبار جمعدارى كسرى بوجود آيد و آن كسرى معلول اختلاس نباشد كسرى معروف به « كسر تبخير » است; نظير اين كسرى در صندوق نقدى منظور مى‏شود كه از حدود مبلغ جزيى تجاوز نمى‏كند يا اين كسرى معلول اشتباه در شمارش پول، بى احتياطى، بى مبالاتى، محاسبه، توزين و نظاير آن باشد و چنانكه گفته شد، به همين دلايل است كه معمولا به صندوقداران وجوهى از اين بابت‏به عنوان فوق‏العاده مخصوص منظور و پرداخت مى‏شود. در مقابل اين كسريهاى جارى و جزيى قابل اغماض، افزايشهايى هم در انبار موجود است كه معروف به « سرك انبار » است مانند اين كه در گونيهاى شكر و گندم و غلات و غيره بطور كلى ممكن است اختلافى ميان توزين اوليه و توزين بعدى به نفع انبار بوجود آيد كه البته انباردار حق برداشت و تصرف اين سرك را ندارد. و در عمل آنچه از انباردار مى‏خواهند اين است كه جنس موجود در انبار با آنچه در دفاتر او وارد و تحويل گرفته است، مطابقت داشته باشد. » (59)

بررسى مقايسه‏اى:
چنانكه گذشت از نظر حقوقدانان كشور ما، براى تحقق ركن معنوى، وجود دو عنصر، سوء نيت عام و سوء نيت‏خاص ضرورت دارد; همين وضعيت در ميان حقوقدانان ساير كشورها نيز وجود دارد. يكى از حقوقدانان مصر در اين باره مى‏گويد:

« اختلاس اموال عمومى در همه حالاتش يك جرم عمدى است; علاوه بر آن بايد قصد خاص نيز باشد. بنابراين اگر كارمند دولت در محافظت از مالى كه به سبب وظيفه به او سپرده شده است، كوتاهى كند و در نتيجه مال از بين برود يا اين كه به سرقت‏برده شود، جرم اختلاس به چنين كارمندى صدق نمى‏كند. » (60)

همين حقوقدان درباره عنصر قصد عام مى‏گويد:

« قصد عام، آگاهى متهم به اين كه مال در حيازت ناقصه وى مى‏باشد و اين حيازت به سبب وظيفه‏اش مى‏باشد و اين مال در ملكيت وى نمى‏باشد و بداند كه قانون چنين رفتارى را مجاز نمى‏داند و اراده‏اش را متوجه انجام دادن اختلاس بنمايد، در اين صورتها قصد عام، تحقق مى‏يابد. اما اگر متهم نداند كه مالى كه در حيازت وى مى‏باشد، ناقصه مى‏باشد (يعنى اختيار تصاحب و برخورد مالكانه را با آن ندارد) مثل اين كه معتقد باشد مالى كه به او سپرده شده است‏به سببى مى‏باشد كه به وظيفه‏اش ربطى ندارد; مثل اين كه گمان كند صاحب مال، آن را در شكل وديعه به او داده است‏يا اين كه اموال عمومى را براى مصرف عمومى انفاق كند به اين اعتقاد كه قانون به او چنين امر مى‏كند يا اين كه قانون براى چنين كارى دست وى را باز گذاشته است، در همه اين حالات، قصد عام محقق نمى‏شود و... » (61)

يكى ديگر از حقوقدانان مصرى درباره قصد خاص مى‏گويد:

« علم و اراده براى صدق جرم اختلاس كفايت نمى‏كند; بلكه لازم است قصد خاصى همراه با نيت تملك مال اختلاس شده باشد، يعنى متهم حق دولت‏بر مال را انكار كند و با اين مال، جميع تصرفات مالكانه را انجام دهد. بنابراين جرم اختلاس توسط كارمندى كه تنها مال متعلق به دولت را استعمال مى‏كند، ولى نيت تملك آن را نمى‏كند، ارتكاب نمى‏يابد. مثال اين مطلب موردى است كه شخصى اتومبيل دولتى را اجاره كند و مخارج لازم آن را، خود به عهده بگيرد. (اما استفاده از اتومبيل دولتى براى استفاده شخصى بدون تحمل مخارج آن، از بابت روغن استهلاك شده و غيره، اختلاس مى‏باشد. » (62)

اين نويسنده در ادامه مى‏افزايد:

« در حقيقت قصد خاص در فعل و ركن مادى اختلاس داخل است، زيرا انجام جرم اختلاس، ماديات صرف نيست، بلكه انجام آن مركب از فعل مادى و نيت‏خاص كه در ضايع كردن مال بر مالكش و اضافه نمودن آن به ملك جانى، ظاهر مى‏شود. بنابراين هرگاه اختلاس (تصرف كارمندى در مال) به اعتبار مالكيت وى بر آن باشد، اين مطلب ضرورتا به انعقاد نيت كارمند بر تملك و تصاحب اين مال و تغيير حيازت ناقصه آن به حيازت كامله، را مى‏رساند.

هرگاه قصد جنايى محقق شد، ديگر به انگيزه‏هاى مرتكب در ارتكاب جرم اختلاس، توجهى نمى‏شود، فرقى نمى‏كند اين انگيزه شرافتمندانه باشد مثل بر آوردن نياز يك فقير يا پست و رذيلانه باشد مثل تمايل به انتقام از دولت و غيره. قصد جنايى توسط كارمند به خاطر اطاعت دستور رئيس يا تصريح رئيس به تصرف در مال به وجهى كه آئين‏نامه چنين تصرفى را جايز نمى‏داند از بين نمى‏رود. و كارمند حق ندارد دستور صادره از سوى رئيس مبنى بر ارتكاب فعلى كه مى‏داند قانون چنين عملى را مجازات مى‏داند، را اطاعت و پيروى كند. مگر اين كه قانونى اجازه چنين دستورى را به تصرف در مال سپرده شده به كارمند را به رئيس داده باشد يا اين كه كارمند با دلايل معقولى، معتقد باشد كه اطاعت رئيس بر او واجب و لازم است. به هر حال اثبات قصد جنايى تابع قواعد عمومى اثبات مى‏باشد. و گاهى امارات و قراينى پيدا مى‏شود كه دلالت‏بر تحقق قصد جنايى دارد مثل فرار متهم بعد از عمليات اختلاس يا مخفى نمودن آن يا تزوير در دفاتر و اوراق براى مخفى كردن اثر اختلاس ». (63)

حقوقدانان ساير كشورهاى عربى از جمله عراق و لبنان نيز مطالبى مشابه آنچه در قصد عام و خاص، گذشت، بيان نموده‏اند كه از ذكر آنها خوددارى مى‏شود و به همين مقدار اكتفا مى‏شود. (64)

نتيجه‏گيرى كلى:
- آوردن واژه «برداشت‏» در تعريف و اركان جرم اختلاس، وجاهت ندارد، چه اين كه وقتى يكى از عناصر تحقق جرم اختلاس وجود مال در اختيار كارمند دولت مى‏باشد، ديگر برداشت مجدد معنايى ندارد، بلكه معيار تحقق جرم اختلاس، تغيير نيت و برخورد مالكانه كردن با مال مى‏باشد.

- از جهت موضوع و تعلق جرم اختلاس به اين نتيجه رسيديم كه اين جرم علاوه، بر اموال منقول، در مورد اموال غير منقول نيز سريان دارد; لذا شايسته است قانونگذار ترتيبى اتخاذ نمايد تا روند واحدى در محاكم جارى گردد و از برداشتهاى متفاوت از واژه «ساير اموال‏» در ماده 5 قانون تشديد مجازات مرتكبين ارتشاء و اختلاس و كلاهبردارى جلوگيرى شود.

- عوامل و انگيزه‏هايى كه باعث‏شده است تا تصاحب اموال اشخاص كه به كارمند دولت‏سپرده شده است، تحت عنوان جرم اختلاس قرار گيرد، همان انگيزه‏ها مى‏تواند درباره تعميم جرم اختلاس به تصاحب اموال شركتهاى سهامى غير دولتى، تعاونيهاى خصوصى و غيره نيز وجود داشته باشد. به عنوان مثال اگر دولت اجازه تاسيس بانكهاى خصوصى به اشخاص حقيقى يا حقوق را بدهد، و اين اشخاص در چارچوب قانون اقدام به راه اندازى چنين بانكهايى نمايند و مردم نيز بر اساس اعتماد عمومى نسبت‏به نظارت دولت‏بر فعاليت افراد فوق، اموال خود را در اختيار آنها قرار دهند، به نظر مى‏آيد (با عنايت‏به تعزيرى بودن جرم اختلاس) قانونگذار بتواند براى حمايت كيفرى از چنين اموالى و نيز تضمين فعاليتهاى اقتصادى و سياسى و فرهنگى، تصاحب چنين اموالى را نيز تحت عنوان جرم اختلاس قرار دهد.

پى‏نوشت‏ها:

1) اين مقاله خلاصه‏اى از بخشى از رساله كارشناسى ارشد نويسنده است كه با راهنمايى آية الله سيد حسن مرعشى در دانشگاه مفيد تدوين و دفاع شده است.

2) دانش‏آموخته كارشناسى ارشد رشته حقوق جزا و جرم‏شناسى دانشگاه مفيد.

3) محمودى، عباسعلى، روزنامه سلام، شماره 2203 مورخ 14 دى ماه 1377.

4) شامبياتى، هوشنگ، جرايم عليه اموال و مالكيت، انتشارات ويستار، چاپ دوم، 1375، ص 132.

5) ماده 75 ق.ت. سابق: «هر يك از كارمندان و كاركنان ادارات و سازمانها و مؤسسات و شركتهاى دولتى و يا وابسته به دولت و يا ماموران به خدمات عمومى اعم از رسمى و غير رسمى و ديوان محاسبات عمومى و مؤسساتى كه به كمك مستمر دولت اداره مى‏شوند، و دارندگان پايه‏هاى قضايى، وجوه نقدى يا مطالبات يا حوالجات يا سهام و ساير اسناد و اوراق بهادار يا ساير اموال متعلق به هر يك از سازمانها و مؤسسات فوق الذكر يا اشخاصى كه بر حسب وظيفه به آنها سپرده شده است‏به نفع خود يا ديگرى رداشت‏يا تصاحب كرده به عنوان مختلس علاوه بر مجازات مقرر ادارى و رد وجه يا مال مورد اختلاس به حبس از شش ماه تا نج‏سال محكوم مى‏شود.

تبصره: كارمندان و كاركنان قواى مقننه و قضائيه نيز مشمول اين ماده خواهند بود.»

6) ر.ك: بك، احمد امين: شرح قانون العقوبات الاهلى، الدار العربية للموضوعات، ج 1، ص 67.

7) ر.ك: الجورانى، عبدالرحمن: جريمة الاختلاس الاموال العامة فى التشريع و القضاء العراقى، مطبعة الجاحظ، بغداد، 1990، ص 29.

8) شامبياتى، هوشنگ: پيشين، ص 133.

9) ميرمحمد صادقى، حسين، جرايم عليه اموال و مالكيت، نشر ميزان، چاپ دوم، 1376، ص 160.

10) شامبياتى، هوشنگ، پيشين، صص 133،134،135.

11) بك، احمد امين، پيشين، ص 80.

12) رمسيس بهنام، الجرايم المضرة بالمصلحة العمومية، منشاة المعارف بالاسكندرية، ص 68.

13) شهرى، غلامرضا و ستوده جهرمى، سروش، نظرهاى اداره حقوقى قوه قضاييه در زمينه مسائل كيفرى از سال 1358 تا سال 1371، ناشر: روزنامه رسمى كشور، چاپ دوم، 1377، ص 464 (شماره و تاريخ نظريه 37/7 - 27/3/1370).

14) همان، ص 465، (شماره وتاريخ نظريه 37/7 - 27/3/1370).

15) المادة 113 مكرر، قانون العقوبات. نقل از الدكتور محمود نجيب حسنى، شرح قانون العقوبات القسم الخاص، 1992، دار النهضة العربية، ص 117.

16) الدكتور محمود نجيب حسنى، همان، ص 119.

17) همان، ص 118; براى توضيح بيشتر در مورد اركان اين جرم و همچنين مجازات آن ر.ك، رمسيس، بهنام، پيشين، ص 90.

18) همان، ص 118.

19) همان، ص 119.

20) ر.ك، رمسيس بهنام، پيشين، صص 69 و 70.

21) الدكتور نجيب حسينى، پيشين، ص 119.

22) همان.

23) همان.

24) همان، ص 120.

25) ماده 75 قانون تعزيرات اشعار مى‏دارد: «... يا ساير اموال متعلق به هر يك از سازمانها و مؤسسات فوق الذكر يا اشخاصى كه بر حسب وظيفه به آنها سپرده شده است‏به نفع خود يا ديگرى برداشت‏يا تصاحب كرده به عنوان مختلس ... محكوم مى‏شود».

26) دهخدا، على اكبر، مؤسسه لغت نامه دهخدا، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ دوم از دوره جديد، 1377، ج 3، صص 4546 و 4547.

27) همان، ج 5، ص 6765.

28) همان، ج 5، ص 6765.

29) همان، ج 5، ص 6765. همچنين ر.ك: معين، احمد، فرهنگ فارسى، اميركبير، چاپ نهم، 1375، ص‏1089.

»يا تغيير جهت و مسير دادن detournement ] »(ر.ك: پارسايار، محمدرضا، فرهنگ معاصر فرانسه فارسى - فرهنگ معاصر - تهران 1374 - صص 117 و 425).

31) بك، احمد امين، پيشين، ص 83. نيز ر.ك: جندى عبدالملك، الموسوعة الجنائيه، دار احياء التراث العربى، ج 1، ص 434، رقم 33.

32) الدكتور على عبدالقادر القهوجى و الدكتور محمد زكى ابوعامر، القانون الجنايى، القسم الخاص، الدار الجامعية، 1988، پيشين، صص 88 و 89 و 90.

33) ر.ك: السنهورى، عبدالرزاق، الوسيط فى شرح القانون المدنى، 1967، ج 8، ص 9.

34) جندى عبد الملك: الموسوعة الجنائيه، الطبعة الثانيه، دار العلم للجميع - بيروت - ج 1، ص 434.

35) الشاذلى، فتوح عبدالله، الجرائم المضرة بالمصلحة العامة فى القانون المصرى، الطبعة الاولى، 1991 الكتب الجامع الحديث، صص 363 و 364 و 365 - براى توضيح بيشتر ر.ك. به الدكتور محمود نجيب حسنى، شرح قانون العقوبات، القسم‏الخاص، 1988، ص 15; احمد ابور الروس، قانون الجرائم التزييف و التزوير و الرشوة و اختلاس المال العام من الوجهة القانونية و الفنية، 1997، المكتب الجامعى الحديث - للاذاربطة - الاسكندرية، ص 845.

36) الشاذلى، فتوح عبدالله، همان.

37) همان.

38)

39) شامبياتى، هوشنگ، پيشين، ص 136.

40) منصور آبادى، عباس، پيشين، ص 20.

41) براى توضيح بيشتر ر.ك. به خويبارى، عباس، پايان‏نامه، بررسى بزه خيانت در امانت، اختلاس، تصرف غير قانونى و بيان تفاوتهاى جرايم مذكور در حقوق ايران، دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران، ص 58. و يزدانى نجف آبادى، فائزه، مطالعه تطبيقى تعديات ماموران دولت نسبت‏به دولت در حقوق ايران و فرانسه (پايان‏نامه تحصيلى براى اخذ درجه فوق ليسانس) دانشگاه تهران، دانشكده حقوق و علوم سياسى، استاد راهنما، پيمانى، ضياء الدين و آزمايش، على، سال 1354 - 1353، ص 55.

42) كشاورز، بهمن، مجموعه محشاى قانون تعزيرات 1375، گنج دانش، چاپ اول، 1375، ص 151.

43) الجورانى، عبدالرحمن، پيشين، ص 175.

44) الشاذلى، فتوح عبدالله، پيشين، ص 333.

45) براى توضيح بيشتر ر.ك الجورانى، عبدالرحمن، پيشين، صص 175، 176 و 177 و 178 - الدكتور احمد فتحى سرور، الجرائم المضرة بالمصلحة العامة،1963، رقم 111، ص 166 - مصطفى رضوان، جرائم الاموال العامة، فقهاء و قضاء، 1970، ص 59 - الدكتور محمود نجيب حسنى، شرح قانون العقوبات، القسم الخاص، 1972، رقم 134، ص 131.

46) ماده 4 قانون تشديد مجازات مرتكبين ارتشاء و اختلاس و كلاهبردارى مى‏گويد: « كسانى كه با تشكيل يا رهبرى شبكه چند نفرى به امر ارتشاء و اختلاس و كلاهبردارى مبادرت ورزند علاوه بر ضبط كليه اموال منقول و غير منقولى كه از طريق رشوه كسب كرده‏اند به نفع دولت و استرداد اموال مذكور در مورد اختلاس و كلاهبردارى و رد آن حسب مورد به دولت‏يا افراد، به جزاى نقدى... محكوم مى‏شوند... ».

47) خويبارى، عباس، پيشين، ص 64.

48) ذوالمجد طباطبايى، احمد، عناصر متشكله بزه اختلاس و منظور از كلمه وظيفه، مجله كانون وكلاء، شماره 74، (اسفند 1339)، ص 42، (نقل از شامبياتى، هوشنگ، پيشين، ص 136).

49) شهرى، غلامرضا و ستوده جهرمى، سروش، نظريات اداره حقوقى قوه قضائيه در زمينه مسائل كيفرى،نظريه شماره 907/7 مورخ 24/2/1362، ج 1، ص 511.

50) شامبياتى، هوشنگ، پيشين، صص 138 و 137.

51) بك، احمد امين، پيشين، ص 85.

52)

53) Garcon, art. 169 a 172, no. 18; Garracd, IV, no. 1493, 325

54) حسنى، محمود نجيب: پيشين، صص 96 و 97.

55) نجيب حسنى، محمود: همان، ص 97.

56) وليدى، محمد صالح، حقوق جزاى اختصاصى، انتشارات اميركبير، چاپ سوم 1373 ه. ش، ص 315.

57) شامبياتى، هوشنگ: پيشين، ص 138.

58) نظريه 1459/7 - 13/6/70 (نقل از كشاورز، بهمن: پيشين، ص 153).

59) پاد، ابراهيم، جزوه پلى كپى دوره فوق ليسانس دانشكده حقوق و علوم سياسى تهران، سال 1353، صص 113 و 112 (نقل از يزدانى نجف آبادى: پايان‏نامه فوق ليسانس به عنوان مطالعه تطبيقى تعديات ماموران دولت نسبت‏به دولت در حقوق ايران و فرانسه سال 1354 - 1353 - دانشكده حقوق و علوم سياسى تهران، براى توضيح بيشتر ر.ك. به دوست‏طلب، غلامرضا، پايان نامه ارتشاء و اختلاس و تصرف غير قانونى، دانشگاه شهيد بهشتى، سال 1370 ه.ش، ص 149.

60) حسنى، محمود نجيب: پيشين، ص 103 - براى توضيح بيشتر ر.ك. به دكتور فتوح عبدالله الشاذلى، الجرائم المضرة بالمصلحة العامة فى القانون المصرى، الطبعة الاولى، الكتب الجامعى الحديث 1991، ص 374 و الدكتور محمود محمود مصطفى، پيشين، رقم 41، ص 63.

61) حسنى، محمود نجيب، پيشين، ص 103 - ر.ك: دكتور فتوح عبدالله الشاذلى: همان، ص 375.

62) الشاذلى، فتوح عبدالله، پيشين، ص 376 - ر.ك: به الدكتور محمود نجيب حسنى، همان، ص 104.

63) الشاذلى، فتوح عبدالله، پيشين، ص 378 - براى توضيح بيشتر ر.ك. به احمد امين بك، شرح قانون العقوبات الاهلى، الدار العربية للموسوعات، ج 1،ص 88 و 87 و رمسيس، بهنام، الجرائم المضرة بالمصلحة العمومية، الناشر: منشاة المعارف بالاسكندرية، ج 1، ص 86 و 85 و 84.

64) براى حقوق لبنان ر.ك: الدكتور محمد زكى ابو عامر و الدكتور على عبدالقادر القهوجي، قانون العقوبات القسم الخاص، الدار الجامعية، ص 91; براى حقوق عراق ر.ك: الجورانى عبدالرحمن، پيشين، ص 186 تا 201.

...........................................................................................................................
منبع:فصلنامه نامه مفيد، شماره 24

پیوند و خرید و فروش اعضای بدن

نویسنده iranbar.org - اسماعيل اسماعيلى   

۱۳ خرداد ۱۳۸۶

پيشرفت دانش پزشكى, موجب شده كه پيوند اعضاء, ترميم پوست, مو, استخوان و... به سهولت انجام پذيرد.

در بسيارى از نقاط جهان, پيوند كليه, قلب, كبد, معده, روده و... انجام مى گيرد.

در پيوند اين اعضاء, گاه از اجزاى بدن خود مريض استفاده مى شود, مثل برداشتن قطعه اى از پوست, استخوان, مو, روده و... و پيوند آنها به قسمتهاى آسيب ديده.

گاه, از اجزاى بدن حيوانات استفاده مى شود, مثل گذاردن چشم سگ, به جاى چشم فاسد انسان و... گاه, از اجزا و اندام مردگان بهره مى برند.

گاه اجزا و اعضاى بدن انسان زنده اى, كه نبود آن حيات وى را به خطر نمى اندازد, جدا مى گردد و به بدن بيمار پيوند زده مى شود, مثل برداشتن يكى از كليه هاى فرد سالم و پيوند آن به فردى كه هردو كليه خود را از دست داده است.

صورت اول, مشكلى ندارد. استفاده از اجزاى خود بيمار در ترميم ضايعات جسمى و جا به جايى آنها.

صورت دوم, ظاهراً اشكالى ندارد. ولى برخى از نظر طهارت و نجاست آنها و صحت انجام عبادات و امورى كه طهارت شرط است, اشكال كرده اند. امّا با توجه به اين كه بعد از پيوند و جريان حيات, عضو گرفته شده, عضو بيمار به حساب مى آيد, اشكال, بى مورد خواهد بود۱.

امّا صورت سوم, كه بحثهاى گونه گونى را درپى دارد, پيوند اعضاى مردگان, به بيمارانى است كه حيات آنان, در گرو پيوند عضو و يا اعضاست.۲ يا برگرفتن عضوى از انسان سالم كه برداشتن آن خطرى براى دهنده ندارد و پيوند آن به فرد بيمار.

در اين جا, مسائلى مطرح مى شود: آيا چنين كارى, اساساً مجاز خواهد بود؟ يا خير هتك حرمت مردگان است و غير جايز. آيا مى شود فروخت و يا خريد؟ در چه صورتى مى شود و در چه صورتى نمى شود؟

منافعى كه از اين راه به دست مى آيد, مال مرده است و بايد در راه وى مصرف شود, يا مال ورثه؟ آيا مصرف اين مال, (اكل مال به باطل) نيست و...

در روزگاران گذشته, به لحاظ اين كه دانش پزشكى, به اين پايه از پيشرفت نرسيده بود و معالجه بيماران, با استفاده از برخى داروهاى گياهى و در سطحى محدود, انجام مى پذيرفت. در آن زمان جراحيهاى بزرگ, بخصوص, جابه جايى و ترميم و پيوند آنها, امرى غيرممكن مى نمود. كسى تصور نمى كرد كه چنين اعمالى به راحتى به دست انسان صورت گيرد و پزشك بتواند, شكم مريض را بشكافد و عضوى را كه فاسد است از بدن وى جدا كند و به جاى آن عضو سالمى, از حيوان يا انسان, پيوند زند.

امروز, تقريباً, در همه جاى دنيا, اقدامات و معالجاتى از اين قبيل, صورت مى گيرد و روزى نيست كه پيوند قلب, كليه, چشم, روده, معده و حتى كبد و ريه و نيز جابه جايى پوست و كاشتن مو و پيوند دست و پاى قطع شده و... در مراكز درمانى و بيمارستانها, انجام نشود.

در گذشته, فقيهان نيز, موردى براى طرح چنين مباحثى در كتابهاى فقهى نمى يافتند, بلكه طرح آن را كارى لغو و عبث مى شمردند. از اين روى در كتابهاى فقهى, مطالب چندانى در اين خصوص يافت نمى شود.۳ فقط برخى از فقهاى عامّه, به گونه اى گذرا و كلى آن را طرح و بر حرمت آن تاكيد كرده اند.۴ البته, در كتابهاى فقهى از (شير انسان), (آب دهان) (ناخن), (مو) و... بحثهايى دارند.

شيخ طوسى, علاّمه, محقق و... در مبحث (شير انسان), به اين جمله اكتفا كرده اند:

(بيع لبن الادميات جايز).۵

خريد و فروش شير انسان جايز است.

فقهاى عامه نيز, از اجزاى منفصله, از جمله: شير انسان, سخن گفته اند.۶ ابوحنيفه و مالك به حرمت, فتوا داده اند. شافعى و احمد حنبل, استفاده و خريد و فروش آن را جايز شمرده اند.

مساله جواز و عدم جواز در اجزاى منفصله انسان, دائر مدار وجود و عدم منفعت حلال است. آنان كه حرام مى دانسته اند, در اجزاى منفصله, فايدتى نمى ديده اند.

و آنان كه جايز مى دانسته اند, به اعتبار وجود منفعت و ماليت اجزاى منفصله بوده است.

شيخ طوسى در فتواى به حرمت اجزاى منفصله, همچون: ناخن, بزاق... مى نويسد:

(لاَنه لاثمن له ولامنفعه فيه۷).

چون ارزشى و فايده اى ندارد, حرام است.

فقهاى عامه نيز, در چنين مواردى, ماليت و داشتن منفعت حلال را طرح كرده اند:

(والضابطه في ذلك ان كل مافيه منفعه بحل شرعاً فان بيعه يجوز)۸.

طبق قاعده, هر چيزى كه منافع حلال و مشروع دارد, خريد و فروش آن جايز است.

اشاره كرديم, فقهاى ما, بويژه متقدمان, به مساله پيوند اعضا نپرداخته اند, زيرا در آن زمان, مورد ابتلا نبوده است. ولى اكنون كه مورد ابتلا و از مسائل مستحدثه است, بايستى, به گونه شايسته به بوته نقد و بررسى گذارده شود.

فقهاى معاصر, تشريح مرده مسلمان و پيوند اعضاى وى را به بيمار, جز در هنگام ضرورت, كه جان بيمار مسلمان, متوقف بر انجام آن باشد, جايز نمى دانند.

امام خمينى در اين باره مى نويسد:

(لايجوز قطع عضو من الميت لترقيع عضو الحيّ اذا كان الميت مسلماً الاّ اذا كان حياته متوقفه عليه...۹).

جدا كردن عضو مرده مسلمان, براى پيوند به انسان زنده, جايز نيست, مگر در صورتى كه حيات وى متوقف بر آن باشد.

اينك, براى روشن شدن مستند فتواى به حرمت, اشاره اى داريم به چند اصل:

۱. حرمت جسد مسلمان
ترديدى نيست كه انسان مسلمان, جايگاهى دارد بلند, ارزشمند و با كرامت. مال و جان و عرض او محترم است. هيچ كس, حق ندارد به كرامت وى, خدشه اى وارد سازد.

از نظر اسلام, بى احترامى و اهانت به مومن, حرام و در حكم محاربه با خداست۱۰.

از روايات استفاده مى شود, همان طور كه مومن در زمان حيات محترم است و كسى نمى تواند به وى بى احترامى روا دارد, پس از مرگ نيز, چنين است. مرده مسلمان, ماننده زنده اوست, با مرگ, قداست, احترام و تكريمى كه انسان در اثر ايمان به خدا پيدا كرده, زايل نمى شود و جسد وى, بايد با تكريم و احترام و بدون كوچكترين اهانت و بى احترامى دفن شود. بالاتر از اين, (قبر) انسان مومن نيزمحترم است. اگر اقدامى موجب هتك حرمت قبر مومن و يا بى احترامى به وى تلقى شود, حرام خواهد بود. حرمت نبش قبر و مسائل مختلفى كه در باب تدفين و غسل و كفن و مراسم پس از مرگ بيان شده, همه و همه, بيانگر اين اصل است كه مرده مسلمان, به سان زنده آن حرمت دارد.

پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد:


(كسر عظم المومن ميتاً مثل كسره حياً۱۱)
شكستن استخوان مرده مومن همچون شكستن استخوان اوست در حال حيات.

يا از امام صادق(ع), در باره كسى كه سر مرده اى را بريده بود, سئوال مى شود, آن حضرت مى فرمايد:


(انّ اللّه عز وجل حرّم منه ميتاً كما حرّم منه حياً, فمن فعل بميت فعلاً يكون في مثله احتياج نفس الحيّ, فعليه الدّيه۱۲).
خداوند سبحان, مرده مسلمان را همچون زنده وى, محترم قرار داده است. پس اگر كسى در مورد ميت كارى انجام دهد كه مانند آن, جان فرد زنده را در معرض هلاكت قرار دهد, بايد ديه بپردازد.

يا:


(قطع راس الميت اشد من قطع راس الحيّ۱۳).
[عقوبت] بريدن سر مرده مسلمان, از قطع سر انسان زنده شديدتر است.

روشن است, منظور آن نيست كه بريدن سر مرده از بريدن سر شخص زنده مهم تر است و مجازات و ديه آن فزونتر, بلكه همان طور كه صدوق و شيخ۱۴ و ديگران گفته اند, منظور تاكيد بر اهميت حرمت مرده مسلمان و عقوبت اخروى آن است.

روايات ديگرى به اين مضمون در كتابهاى روايى وجود دارد۱۵ و همه آنها بر اين نكته تاكيد دارند:

مومن, احترام و حرمتش, پس از مرگ نيز, ازبين نمى رود. بى احترامى به جنازه او, عقوبت و ديه در پى دارد.

بنابراين, اصل كرامت و حرمت جسد مسلمان, ايجاب مى كند كه خارج از ضوابط شرعى و اجراى حدود الهى و چهارچوب قوانين و مقررات اسلامى, صدمه اى بر پيكر انسان, وارد نيايد.

از آن جا كه در گرفتن و جدا كردن اعضاى ميت براى پيوند به بدن بيمار, ناگزير يكسرى صدمات به جسد وارد مى آيد و قسمتهايى از آن شكافته مى شود و اين, نوعى هتك حرمت, به حساب مى آيد, كارى خلاف و غيرشرعى مى نمايد, به گمان برخى.

۲ . ثبوت ديه, بر قطع اجزاى جسد مسلمان
فقها, براين نظرند: صدمه زدن به جسد مسلمان و يا قطع اعضاى وى, همانند شخص زنده, ديه برعهده مى آورد, به مقدار ديه جنين. ديه كامل, صد دينار و ديه اعضا و اندام به همان نسبت:

(و حكم الميت حكم الجنين و ديته ديته سواء۱۶).

حكم مرده مسلمان, حكم جنين است و ديه آن, برابر با ديه جنين.

امام خمينى مى نويسد:

(في قطع راس الميت المسلم الحر, ماه دينار و في قطع جوارحه بحساب ديته بهذه النسبه في ساير الجنايات عليه.۱۷).

ديه بريدن سَرِ ميت مسلمان آزاد, صد دينار است و ديه قطع اعضاء و جوارح آن, به همان نسبت, محاسبه مى گردد.

صاحب جواهر هم مى نويسد:

(في قطع راس الميت المسلم الحر ماه دينار, على المشهور بين الاٌصحاب بل عن الخلاف والاٌنتصار والغنيه الاجماع عليه.۱۸)

ديه قطع سَرِ ميت مسلمان آزاد, صد دينار است, بنابر قول مشهور, بلكه در خلاف و انتصار و غنيه, بر آن ادعاى اجماع شده است.

مستند فقها, در وجوب ديه بر قطع اعضاى (ميت), روايات بسيارى است از ائمه معصومين ومندرج در كتابهاى روايى. پيش از اين, به برخى از آنها اشارت شد و اينك, برخى ديگر:

عبداللّه بن مسكان در باره قطع سر مرده از امام صادق(ع) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:


(عليه الديه لان حرمته ميتاً كحرمته وهو حي.۱۹)
ديه دارد; زيرا حرمت آن مثل حرمت شخص زنده است.

اسحاق بن عمار مى گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: مرده اى است كه سرآن را قطع كرده اند [چه حكمى دارد] فرمود:


(عليه الديه).
ديه دارد.

گفتم: چه كسى ديه را مى گيرد؟ فرمود:


(الامام هذا للّه عز وجل وان قطعت يمينه او شيء من جوارحه فعليه الارش للامام.۲۰)
امام. اين, از آن خداست. اگر دست و يا چيز ديگرى از اعضاى وى را قطع كند, بايد ارش آن را به امام بپردازد.

از اين روايت و روايات بسيارى نظير آن, به خوبى استفاده مى شود كه قطع اجزاى جسد مسلمان, ديه دارد. حتى, از عبارت صاحب جواهر برمى آيد كه علماء بر آن اتفاق نظر دارند.

البته مى توان گفت: اين اصل, در راستاى همان اصل پيشين است. در حقيقت, اين همه تاكيد و پافشارى, به خاطر حرمت و اهميتى است كه جسد مسلمان دارد. شرع مقدس, بر آن بوده كارى كند كه كسى را زَهره آن نباشد به جسد مسلمان خدشه اى وارد آورد.

بريدن اعضاء اندام را مثله گويند۲۲. در منع و حرمت آن از سوى شرع ترديدى نيست۲۳.

امام على(ع) پس از ضربت خوردن, به دست ابن ملجم, به فرزندانش توصيه مى فرمايد:


(لاتمثلوا بالرجل فاني سمعت رسول اللّه(ص) يقول: اياكم والمثله ولو بالكلب العقور.۲۴)
مرد [ابن ملجم] را مثله نكنيد. من از پيامبر خدا(ص) شنيدم كه مى فرمود: از مثله كردن, بپرهيزيد, هرچند با سگ گزنده باشد.

گفته اند: از آن جا كه قطع اجزاى جسد مسلمان, براى پيوند به شخص بيمار, به گونه اى (مثله) است, حرام خواهد بود.

ولى با توجه به اين كه (مثله) نوعى هتك شخصيت و بى حرمتى و شكنجه است و در روزگار جاهليت, قبايل كه به هم مى تاختند و به غارت و كشتار مى پرداختند, كشته خصم را نيز, اگر دست مى يافتند, (مثله) مى كردند۲۵ و با اين كار, اوج نفرت خويش را مى نماياندند. شرع, اين حركت ضد انسانى را منع كرد و اعراب را از اين كار بازداشت. منع از (مثله) شامل قطع اعضاءبراى پيوند, كه حرمت مومن كاملاً نگهداشته مى شود.نمى شوداين دو, ماهيتاً تفاوت دارند.

با دقت در آنچه به عنوان مستند حرمت قطع اجزا برشمرديم, درمى يابيم كه مهم ترين ملاك حرمت, اصلِ احترام و كرامت مسلمان است. در هيچ شرايطى, نبايستى به اين اصل, خدشه وارد آيد. بى ترديد, قطع اعضاى مردگان, در روزگار گذشته, آن هم, در سرزمينهاى به دور از فرهنگ انسانى, بى احترامى, بلكه بزرگترين اهانت به حساب مى آمد. آنان كه به چنين عمل شنيعى دست مى زدند, قصدشان جز اين نبود. امّا امروز, تلقى جامعه از قطع اجزا در مراكز علمى و درمانى, به خاطر منافعى كه اين كار براى معالجه بيماران و مصدومان دارد, دگرگون شده است و اين حركت را حركتى انسانى و انسان دوستانه مى داند.

در عصر حاضر, جداسازى اعضاى جسد و پيوند آن به نيازمندان به اعضاء, به هيچ وجه, توهين به مرده به حساب نمى آيد, بلكه ايثار و حركت انسانى است از سوى اولياى ميت.

ناگفته نماند, آنچه در باره قطع اجزاى جسد گفتيم, در حال اختيار بود, نه اضطرار, مسلمان بود, نه كافر. زيرا قطع اجزاى جسد مسلمان, به هنگام اضطرار و قطع اجزاى كافر و به عقيده برخى از فقها۲۶, اهل كتاب, منعى ندارد.

اهم و مهم
حفظ حرمت مرده مسلمان واجب و مهم است و حفظ جان مسلمان, واجب و مهم تر. در صورتى كه امر دائر شود بين حفظ حرمت جسد مسلمان و يا حفظ جان مسلمان, مسلَّم حفظ جان مهم تر خواهد بود و مقدم داشته مى شود. به عبارت ديگر, در صورت تعارض بين دو واجب, واجب اهم را بايد گرفت و مصلحت فرد زنده را بر مصلحت مرده مقدم داشت. در مورد (تشريح) نيز, همين قاعده جارى است. در صورتى كه مرده غيرمسلمان براى تشريح نباشد و تشريح حيوانات نيز به كار نيايد, بايد ديد آيا اهميت فراگيرى علم طب و آموزش پزشكى براى مداوا و نجات بيماران, بيشتر است, يا احترام بدن مومن؟

اگر گفتيم, يادگيرى پزشكى و نجات مصدومان و بيماران, مهم تر است, طبعاً بايد آن را مقدم داشت شهيد مطهرى در اين باره مى نويسد:

(بنابر اين, از نظر اسلام, ما در اين جا وقتى كه بدن غير مسلمان براى تشريح نباشد دو تا واجب داريم... مى گوييم: از نظر اسلام, آيا پيشرفت علم طب مهم تر است, يا احترام بدن مومن؟

مى گوييم البته پيشرفت علم طب مهم تر است. آن وقت بايد اين كوچكتر را, فداى بزرگتر كرد. البته در اين جا, يك ريزه كاريهايى هست كه يك نفر مجتهد مى تواند آنها را بررسى كند.۲۷)

امام خمينى, ضمن تاكيد بر حرمت قطع اعضاى جسدمسلمان,براى پيوند, مى نويسد:

(... الاّ اذا كان حياته متوقفه عليه وامّا اذا كان حياه عضوه متوقفه عليه فالظاهر عدم الجواز.۲۸)

مگر در صورتى كه حيات فرد مصدوم, متوقف بر پيوند باشد. ولى اگر حيات عضو وى, متوقف برپيوند باشد [به جورى كه اگر پيوند نشود, عضو مصدوم, از كار مى افتد, ولى خودش ازبين نمى رود] ظاهر آن است كه جايز نيست.

در اصل جواز قطع اعضاى جسد مسلمان براى پيوند, در هنگام ضرورت, بحثى نيست, لكن همان طور كه از سخنان امام خمينى استفاده مى شود, در توسعه و تضييق محدوده (ضرورت) بحث است. نوعاً, فقها در صورتى جايز مى دانند كه جان فرد بيمار متوقف برانجام پيوند باشد و هيچ راه ديگرى هم براى استفاده از اعضاى مرده غيرمسلمان و يا حيوانات نباشد و شرايط ديگرى كه در باب (مضطر) گفته اند, فراهم باشد.

بر همين اساس, در مورد زن حامله اى كه مرده و بچه داخل شكم وى زنده است, فقها از باب (اهم و مهم) حكم به جواز شكافتن شكم و بيرون آوردن بچه مى دهند.

روشن است كه احترام مرده مسلمانان, ايجاب مى كند كه جنازه وى را نشكافند, ولى, مسلّم, نجات جان بچه, اهميت بيشترى دارد.

يا در مورد فردى كه سكه طلا و يا شيٌ گرانبهايى را بلعيده و مرده است, فقها, براين نظرند كه:

مى توان شكم وى را شكافت و مال را در آورد و به صاحب مال رد كرد. حتى از سخنان برخى فقها, استفاده مى شود, اگر صاحب مال, مطالبه هم نكند, مى توان شكم وى را شكافت۲۹.

از اين دو مثال, نتيجه گيريم:

۱ . اگر براى مقاصد صحيح و عقلايى, شكم مرده شكافته شود و يا اعضاى آن قطع گردد, اشكالى ندارد.

۲ . دايره (ضرورت) گسترده است. همين كه مصلحت مهم ترى باشد, كفايت مى كند.

وقتى كه براى درآوردن سكه اى طلا, بشود شكم جسد مسلمان را شكافت و سكه را درآورد, به طريق اولى, براى پيشرفت دانش پزشكى و نجات جان مسلمانان, مى توان دست به چنين كارى زد.

البته جواز شكافتن جسد فردى كه سكه اى را بلعيده و پس از آن از دنيا رفته, به خاطر اهميتى است كه اسلام به حقوق ديگران مى دهد. ولى در غير صورت مطالبه هم, همان طور كه اشاره كرديم, برخى گفته اند.

علاوه, اگر مساله دقيق بررسى شود, تشريح بدن براى پيشرفت دانش پزشكى و عزت و سربلندى مسلمانان, و عدم نياز آنان به ديگران, بويژه در عصر ما, كه دانش پزشكى, حربه اى شده است در دست سلطه طلبان, از مساله تاديه حقوق مردم اگر اهميتش بيشتر نباشد, كمتر نيست.

يادآورى: اگر جداسازى اعضا را جايز دانستيم, طبعاً, خريد و فروش آن هم, بى اشكال خواهد بود, و (اكل مال به باطل) نيست,زيراماليت ومنفعت حلال عقلايى دارد.

امام خمينى در اين باره مى نويسد:

(لو قلنا بجواز القطع والترقيع باذن من صاحب العضو زمان حياته فالظاهر جواز بيعه لينتفع به بعد موته, ولو قلنا بجواز اذن اوليائه. فلايبعد ايضاً جواز بيعه للانتفاع به, ولابد من صرف الثمن للميت امّا لاداء دينه اَوْ صرفه للخيرات له, وليس للوارث حق فيه)۳۰.

اگر قطع عضو كسى را كه در زمان حيات اذن داده, جايز دانستيم, پس از مرگ, فروش آن نيز, براى بهره ورى, جايز خواهد بود. همچنين اگر اجازه اولياى ميت را براى قطع اعضا و پيوند, جايز دانستيم, بعيد نيست كه فروش آن نيز, جايز باشد, زيرا داراى منفعت است.

البته مى بايست پول آن, خرج خود ميت شود: قرض وى اداء گردد و يا به نيت وى در امور خيريه به مصرف رسد. و ورثه در آن حقى ندارند.

اشاره كرديم, ملاك در جواز خريد و فروش, داشتن ماليّت و منفعت حلال عقلايى است.

بنابراين, اگر اصل جدا سازى اعضاى ميت را منافى با كرامت و احترام مرده مسلمان ندانستيم و يا در هنگام ضرورت مجاز شمرديم, خريد و فروش آن هيچ مشكلى ندارد. برخى از فقهاى عامّه, خريد و فروش عضو قطع شده را جايز ندانسته اند. مستند آنان در فتواى به عدم جواز نداشتن ماليت و منفعت حلال عقلايى است.

ابن قدامه مى نويسد:

(وحرم بيع العضو المقطوع لانّه لانفع فيه۳۱).

خريد و فروش اندام قطع شده جايز نيست, زيرا فايده اى ندارد.

روشن است كه در عصر حاضر اين استدلال تمام نيست. در گذشته چيزهايى مانند اجزا و اعضاى بريده شده از انسان, فايده اى نداشته, ولى اكنون كه اعضاءرا به آسانى پيوند مى زنند, واضح است كه عضو جدا شده به كار مى آيد و ارزش دارد و ماليت.

خلاصه بحث:
۱ . قطع اعضاءو اندام مرده غيرمسلمان و حيوانات براى پيوند به بدن مسلمان اشكالى ندارد.

۲ . استفاده از اعضاى مرده مسلمان براى پيوند و يا تشريح در غير ضرورت, جايز نيست.

۳ . مهم ترين دليل حرمت استفاده از اعضاى مرده مسلمان براى پيوند, (اصل احترام مرده مسلمان) است. حتى مى توان گفت: دلايل ديگر نيز به همين بر مى گردد.

۴ . در هنگام اضطرار, بهره ورى از اعضاءو اجزاى بدن ميت مسلمان, براى پيوند و معالجه بيماران و حتى تشريح, جايز است, ولى بايد شرايط ضرورت ملحوظ گردد.

۵ . در مواردى كه قطع براى پيوند جايز است, خريد و فروش اعضاى بدن نيز اشكالى ندارد. حتى خود شخص مى تواند اعضاى خويش را براى پيوند پس از مرگ و يا استفاده براى تشريح, در صورت جواز, بفروشد و طبعاً پولى كه از اين بابت مى گيرد, (اكل مال به باطل) نيست.

در پايان بر اين نكته تاكيد مى گردد كه گرچه برخى از مراجع عظام تقليد, در رساله هاى عمليه, به مساله (پيوند) و (تشريح) و برخى مسائل ديگر آن اشاره دارند و تكليف مقلدان را روشن كرده اند, ولى حل اساسى اين قبيل مسائل, بحث و بررسى و تحقيقات بيشترى را مى طلبد.و از اين روى, بر محقّقان و عالمان دين و مجتهدان بزرگ است كه با تحقيق و كندوكاو, اين مساله را از زواياى گونه گون, به بحث بگذارند.



--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى ها:
۱. (تحرير الوسيله), امام خمينى ج۲/۶۲۴ز دار التعارف, بيروت.
امام خمينى در اين باره مى نويسد:
(لامانع من قطع عضو ميت غير مسلم للترقيع, لكن بعده يقع الاشكال في نجاسته و كونه ميته لاتصح الصلاه فيه, ويمكن ان يقال فيما اذا حلّ الحياه فيه, خرج عن عضويه الميت وصار عضواً للحيّ, فصار طاهراً حيّاً وصحت الصلاه فيه, و كذا لو قطع العضو من حيوان ولو كان نجس العين ورقع فصار حياً بحياه المسلم.)
جدا ساختن عضو ميت غير مسلمان براى پيوند, اشكالى ندارد, جز اين كه مردار و نجس است و نماز خواندن با آن, باطل.
امكان دارد گفته شود: وقتى در عضو پيوندى, حيات جريان يافت, ديگر از عضويت ميت خارج مى شود و عضو زنده مى گردد و نماز با آن صحيح است.
همين طور, اگر عضو حيوانى را, هرچند حيوان نجس العين, جدا سازند و به بدن انسان پيوند زنند, وقتى حيات جريان يافت, عضو زنده شخص مسلمان مى شود.
۲ . قطع اعضاى بدن, بويژه قلب مردگان و پيوند آن به زندگان, صرف نظر از اصل جواز و مساله طهارت و نجاست و مسائل فقهى آن, از نظر (كلامى) و (اخلاقى) نيز, برخى شبهه ايجاد كرده اند. گفته اند: در منابع اسلامى: قرآن و روايات, از قلب و وويژگيها و صفات آن يادشده است: در قرآن ۱۲۰ مورد, به صورت جمع و مفرد, بيش از ۱۶ مورد با تعبير (فواد) و همين طور در روايات, از صفات و وويژگيهاى آن بسيار ياد شده است: ايمان, كفر, سختى, سستى, اطمينان, مرض, ترس, تنفر و...
ر.ك: (سوره آل عمران), آيه ۸; (سوره كهف), آيه ۲۸; (سوره اعراف), آيه ۱۰۱; (سوره بقره) آيه ۷۴; (سوره شعراء), آيه ۸۹ و۱۹۴, (سوره رعد), آيه ۲۸; (غرر الحكم و درر الكلم), آمدى, تحقيق: محدث ارموى; ج۷/۳۲۵, ج۵/۲۶۹; ج۴/۵۰۷, دانشگاه تهران; (نهج البلاغه), حكمت ۱۴۷.
موارد فراوان ديگرى كه از قلب, به عنوان مركز اجتماع احساسات و عواطف, فهم و درك, شك و يقين, قهر و خشم, حزن و فرح, اراده, اطمينان, اسرار, علوم, هدايت و ضلالت, ايمان و كفر ذكر به ميان آورده است.
بنابراين چگونه مى شود با قلب ديگرى زندگى كرد. زيرا در حقيقت, انسانى كه قلب ديگرى به او پيوند خورده, انسان ديگرى شده است!
مصطفى رافعى (مشكلات العصر ۳۰۷, دار الكتاب, بيروت) مى نويسد:
(ذلك لان القلب عندهم هو مستودع الاسرار والفيوضات والالهامات والعواطف والمشاعر والاحاسيس والنزعات والاتجاهات النَحِره والشريره, فكيف يعيش انسان بكل هذا الرصيد الضخم المودع في قلب غيره؟ وكيف يكون ذلك الانسان في حساب الناس وفي واقع الحياه؟ بل وهو الاهم, كيف يلاقي حسابه يوم الحساب ويوم لاينفع مال ولابنون.)
بدان جهت كه قلب در نزد آنان (علماى اخلاق) جايى است كه اسرار و فيوضات والهامات الهى در آن به وديعت نهاده شد و مركز احساسات و فهم و عاطفه و هيجانات و گرايشهاى خوب و بد است, چگونه انسان با قلب ديگرى, قلبى كه جاى اين هم اسرار است زندگى مى كند؟
و چنين انسانى, چگونه است در رابطه با حساب مردم, در پهنه زندگى؟ بلكه مهم تر در روز رستاخيز, چگونه حساب پس مى دهد...
در پاسخ به اين شبهه, به طور فشرده به چند نكته اشاره مى كنيم:
* انسان, به مجموعه و كليت اين وجود كه داراى اعضاء و جوارح متعدد است و حالات و روحيات مختلفى دارد, قائم است, نه قلب. تمام آن عواطف و احساسات و اسرار و فيوضات مربوط به انسانيت انسان است و بر روح و جان آدمى بار مى شود, نه عضله (قلب). روح انسان است كه چنين حالات و آثارى دارد كه از آن به تعبيرهاى مختلف و از جمله (قلب) ياد شده است, نه اين پاره گوشت كه در داخل قفسه سينه قرار دارد و وظيفه پمپاژ خون و رساندن آن به ساير قسمتهاى بدن را بر عهده دارد.
* اين تنها قلب نيست كه در قرآن و احاديث مورد خطاب قرار گرفته و متصف به صفات و اوصاف, بلكه ساير اعضاء: چشم, گوش, پوست, دست, پا و... هم مورد توجه و متصف به صفاتى شده اند (بقره, آيه ۷; زمر, آيه ۲۳; نور, آيه ۲۴.)
با اين حساب, قلب نيز جزئى از اجزاى بدن و مانند دستگاههاى ديگر بدن است. معده كار گوارش را انجام مى دهد, كليه وظيفه تصفيه خون را بر عهده دارد, چشم و گوش وظايف بينايى و شنوايى را انجام مى دهند, قلب هم وظيفه گردش خون را بر عهده دارد.
بنابراين, وقتى اين (عضله) منتقل به بدن ديگرى شد, جزء آن بدن مى شود و حكم اجزاى زنده وى را پيدا مى كند و هيچ مشكلى ندارد. در حقيقت, اين اعضايى كه پيوند مى شوند, حكم لوازم يدكى اتومبيل را دارند.
* اگر واقعاً قلب جاى اين همه اسرار و فيوضات و... باشد, پس بايد وقتى به بدن ديگرى منتقل مى شود, احساسات و عواطف و خوى و خصلتها و معلومات آن فرد تغيير كند, حال آن كه هيچ دگرگونى به وجود نمى آورد.
۳ . فقهاى ما, در كتاب طهارت, مساله طهارت و نجاست اعضاءو اجزاى جدا شده از انسان را تحت عنوان: (نجاسه اجزاء المبانه من الحي), بحث كرده اند و اجزاى داراى روح را نجس مى دانند و اجزايى كه روح ندارند, مانند: ناخن و مو, پاك مى دانند.
ر . ك: (جواهر الكلام), ج۵/۳۱۱; مستمسك عروه الوثقى) آيه اللّه حكيم, ج۱/۳۰۴.
۵. (خلاف) شيخ طوسى, ج۳/۱۸۷. انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسين, قم; (مبسوط) شيخ طوسى, ج۲/۱۶۷, المكتبه المرتضويه.
(شرايع) محقق حلى, ج۲/۱۶, دار الاضواء, بيروت.
۶ . (مغنى), ابن قدامه, ج۳/۳۰۴; (نظريه الضروره الشرعيه), جميل محمدبن مبارك /۴۵۴ دار الوفاء للطباعه والنشر, بيروت.
۷ . (مبسوط) شيخ طوسى ج۲/۱۶۷; (شرايع) محقق حلى ج۲/۱۶.
۸ . (الفقه على المذاهب الاربعه), عبدالرحمان الجزيرى, ج۲/۲۳۲, دار احياء التراث العربى, بيروت.
۹ . (تحرير الوسيله) ج۲/۶۲۴. (استفتاآت) امام خمينى, ج۲/۴۳, انتشارات اسلامى,وابسته به جامعه مدرسين, قم.
(رساله استفتاآت) آقاى منتظرى /۱۸۰; (رساله عمليه)/۵۷۶.
۱۰ . (وسايل الشيعه), شيخ حر عاملى ج۸/۵۸۸; دار احياء التراث العربى, بيروت; (ميزان الحكمه) محمدى رى شهرى, ج۱/۸۶ مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, قم; (سفينه البحار) شيخ عباس قمى ج۱/۴۰, دار التعارف, بيروت.
۱۱ . (المسند) احمد حنبل, ج۶/۵۸, دار الفكر, بيروت; (الموطا), مالك بن انس, ج۱/۲۳۸ حديث ۴۵, دار احياء التراث العربى, بيروت.
۱۲ . (الكافى) محمدبن يعقوب كلينى, تحقيق على اكبر غفارى, ج۷/۳۴۷ دار التعارف, بيروت; (تهذيب), شيخ طوسى, ج۱۰/۲۷۳, دار التعارف, بيروت.
۱۳ . (كافى), ثقه الاسلام كلينى ج۷/۳۴۸.
۱۴ . (تهذيب), شيخ طوسى ج۱۰/۲۷۲; (من لايحضره الفقيه), شيخ صدوق, ج۴/۱۱۷, دار التعارف, بيروت.
۱۵ . (تهذيب), ج۱۰/۲۷۲; (الموطا), مالك بن انس. ج۱/۲۳۸.
۱۶ . (جواهر الكلام), شيخ محمدحسن نجفى ج۴۳/۳۸۴, دار احياء التراث العربى, بيروت (نهايه), شيخ طوسى /۷۷۹, انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسين, قم.
۱۷ . (تحرير الوسيله), امام خمينى ج۲/۵۹۹; (استفتاآت), امام خمينى ج۲/۴۳; (ديه يا مجازات مالى) فاضل صالحى, /۱۳۸, قوه قضائيه.
۱۸ . (جواهر الكلام) ج۴۳/۳۸۴; (الغنيه), ابن زهره, چاپ شده در: (جوامع الفقهيه) /۵۹۹.
(الانتصار), سيد مرتضى علم الهدى, چاپ شده در: (جوامع الفقهيه) /۲۰۴.
۱۹ . (من لايحضره الفقيه), ج۴/۱۱۷.
۲۰ . (همان مدرك), /۱۱۸.
۲۱ . (جواهر الكلام), ج۴۳/۳۸۴.
۲۲ . (لسان العرب), ابن منظور ج۱۱/۶۱۵, ادب الحوزه; (معجم مقاييس اللغه), عبدالسلام هارون, ج۵/۲۹۶, دار احياء التراث العربى, بيروت.
۲۳ . (الجامع الصحيح) يا سنن ترمذى), ج۴/۲۲, دار احياء التراث العربى, بيروت.
۲۴ . (نهج البلاغه), نامه ۴۷.
۲۵ . به عنوان نمونه: در جنگ احد, كفار قريش, اجساد شهداى مسلمان, از جمله حمزه سيدالشهدا, عموى پيامبر اكرم(ص) را, به طور وحشيانه اى مثله كردند و هند زن ابوسفيان از گوشها و بينيهاى بريده شده, گردنبند, خلخال و دستبند درست كرد و جگر حضرت حمزه را از داخل سينه اش درآورد و خواست بخورد. ر.ك: (سيره ابن هشام) ج۳/۹۷, دار احياء التراث العربى, بيروت.
۲۶ . (تحرير الوسيله), ج۲/۶۲۴.
۲۷ . (اسلام و مقتضيات زمان), شهيد مرتضى مطهرى/۱۴۱, صدرا.
۲۸ . (تحرير الوسيله), امام خمينى ج۲/۶۲۴.
۲۹ . (تحرير الوسيله), ج۱/۸۹; (الفقه الاسلامى وادلته) الدكتور وهبه الزهيلى, ج۲/۵۲۸ دار الفكر, بيروت (نظريه الضروره الشرعيه), جميل محمدبن مبارك /۴۴۸. (مستمسك عروه الوثقى), آيتاللّه محسن حكيم ج۶/۲۵۳, كتابخانه آيتاللّه مرعشى نجفى; (وسايل الشيعه) ج۲/۶۷۳.
۳۰ . (تحرير الوسيله) امام خمينى ج۲/۶۲۵.
۳۱ . (المغنى), ابن قدامه حنبلى, ج۴/۳۰۴; (نظريه الضروره الشرعيه) جميل محمدبن مبارك۴۵۴.

--------------------------------------------------------------------------------

كاوشى نو در فقه اسلامى ، شماره ۱ ، ص ۲۰۱

 

بازكاوي امكان بي حس نمودن اعضا در اجراي مجازات هاي بدني

 



 

 اجراي حدود و مجازات هاي اسلامي از مهم ترين مباحث حقوق جزاي اسلام است که شارع مقدس بر انجام آن بسيار تاکيد نموده است و علاوه بر کليات، فروعات آن را نيز بيان داشته است؛ لکن حکم برخي از مسائل آن به طور صريح بيان نگشته که يکي از آنها بي حس نمودن اعضاء در اجراي مجازات هاي بدني است، فلذا در نوشتار حاضر صور مختلف اين مسئله ، آيات و روايات مرتبط با موضوع مورد بحث و نيز نظرات فقهاء و حقوقدانان در باب اين موضوع بيان گشت و در خاتمه هر مبحث نيز نظر نگارنده بر مبناي نظراتي که قوام علمي بيشتري نسبت به سايرين داشت به عنوان نظر اصلي عنوان شده است. در کل سعي نويسنده بر آن بوده که نتيجه صريحي عنوان شود و حتي الامکان حکم موضوعات براي مخاطب مسکوت نمانده باشد. واژگان کليدي بي حسي اعضاء ، امکان اجراء ، حدود ، قصاص مقدمه يکي از مباحثي که اخيراً در رابطه با اجراي حدود و قصاص ميان حقوقدانان مطرح گشته امکان بي حس نمودن اعضاء شخص محکوم به حد يا قصاص عضو هنگام اجراي مجازات است؛ بحثي که نشات گرفته از پيشرفت هاي امروزي بشر درعلم پزشکي است از اين رو در بين فقهاي پيشين مجال بحث نيافته و به طور مسکوت باقي مانده است هرچند که بحث هايي در مورد پيوند عضو مقطوع در کتب گذشتگان مطرح شده و حتي رواياتي نيز در اين زمينه موجود است لکن در مورد مرحله قبل از اجراي حد يا قصاص بحثي مطرح نگشته و به امروز موکول شده است. شايد بتوان گفت علت بيان اين مسئله تنها پيشرفت هاي پزشکي نيست و شايد ما در فلسفه اجراي حدود و قصاص دچار خلاء گشته ايم و نمي دانيم هدف از اجراي اين مجازات ها چيست ؟ آيا هدف صرفا محروم کردن جاني يا گناهکار ازمنافع آن عضو است ؟ يا اينکه رنج کشيدن و عذاب گناهکار نيز مقصود ماست ؟ و آيا حدود با يکديگر در اين زمينه تفاوت دارند ؟ آيا ميان حدود و قصاص تفاوتي نيست ؟



 اينها سوالاتي است که ما سعي داريم بر پايه منابع اربعه که همانا قرآن ، سنت ، اجماع ، و عقل مي باشد بدان ها پاسخ گوييم؛ هرچند که در قرآن ، سنت و اجماع نظرات صريحي وجود ندارد و هر سه نياز دارند که با ياري از منبع چهارم يا همانا عقل حکم موضوع را از آنها کشف نماييم. زيرا اگر ما در رسيدن به جواب هر يک از اين سوالات مرتکب اشتباه شويم آثار و تبعات مختلفي خواهد داشت فرضا اگر ما قائل به هدف رنج کشيدن مجرم باشيم او بايد درد جانکاه اين مجازات ها را تحمل نمايد و اگر قائل به اين نظر نباشيم و رنج کشيدن مجرم را هدف در اجراي مجازات ندانيم في الواقع حق بهره مندي از بي حس نمودن يا امکان جراحي را براي او محفوظ دانسته ايم. در اين مقاله ما ابتدا مسئله را در حدود بيان مي کنيم و سپس به تعزيرات پرداخته و احکام آن را عنوان مي کنيم ودر خاتمه به قصاص عضو نظري انداخته و به تبيين احکام مسئله فوق الاشعاراشاره مي نماييم.



1) حدود در اين قسمت ما به بيان کليه مصاديق حد که در کتاب حدود قانون مجازات اسلامي مطرح گشته مي پردازيم و در هر يک بنا بر منابع چهارگانه به بيان حکم آن مسئله مي پردازيم؛ حدود مذکور اين کتاب عبارتند از : حد قذف (لعان) ، قوادي ، مساحقه ، شرب خمر ، زنا ، لواط ، سرقت و محاربه



 1-1) حد قذف (لعان) ، قوادي ، مساحقه ، شرب خمر ، زنا ، لواط 1-1-1) آيات در اين قسمت آياتي را که در اين مورد وجود دارند بيان نموده هر يک را شرح و تفسير مي دهيم. آيه 2 از سوره مبارکه نور که مي فرمايد: «الزانيه والزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة ولا تاخذكم بهما رافة فى دين الله ان كنتم تومنون بالله واليوم الاخروليشهد عذابهما طائفة من المومنين. زن و مرد زناكار را هر يك،صد تازيانه بزنيد و در اجراى احكام دين خدا نسبت به آنان رحم نورزيد اگر به خدا و آخرت ايمان داريد، و بايد گروهى از مومنان شاهد عذاب كشيدن آنان باشند.». درابتداء بايد عنوان داشت که اين آيه تنها حکم زناي مستوجب حد جلد را بيان نموده و نه زناي مستوجب حد رجم (سنگسار)، ازواژه ((رافة)) که در اين آيه آمده مي توان 2 برداشت داشت که هر دو نيز با ظاهر آيه مطابقت دارند.



1- رحم نورزيدن در اصل اجراي حد(حتميت اجرا)



2- رحم نورزيدن در خود اجراي حد (شدت اجرا)، ظاهر و باطن آيه تاب تحمل هر دو تفسير را داراست و هردو نتيجه از آيه استفاده مي گردد که البته هر دو نيزازحيث قرينه هاي لفظي و معنوي موجود در آيه يکسان هستند. آيه 8 سوره نور که مي فرمايد:« ويدروا عنها العذاب ان تشهد اربع شهادات بالله انه لمن الكاذبين. يعنى اگر چهار شاهد سوگند به اسم الله ياد كردند كه شوهر دروغ مى گويد، عذاب از زن برداشته مى شود.».



 



 در اين آيه نيزمي توان دو برداشت از واژه((العذاب)) داشت:



1- مقصود از عذاب در اينجا خود مجازات است که اين نظر با فعل اين جمله ((ويدروا)) تقويت مي شود زيرا فعل( يدروا) به معناي برداشته شدن است و باتوجه به مباني کلي علم اصول ونيز حديثي از امام صادق (ع) که: (در اجراي حدود يک لحظه نيز نبايد تاخيرکرد) وبا توجه به يقيني بودن اجراي کيفر پس از اثبات آن مي توان گفت که مقصود برداشته شدن کل مجازات است ونه تخفيف در شدت اجراي آن



2- نظري که مي خواهد ((العذاب)) را به معناي شدت کيفر تفسير کند که بنا بر استدلالي که بنده در بالا ذکر نمودم محلي از اعراب ندارد. آيه 25 سوره نساء که مي فرمايد: « فعليهن نصف ما على المحصنات من العذاب؛ يعنى عذاب كنيزان نصف عذاب زنان آزاد شوهردار است.» در اين آيه نيز همان فروض مطروحه در آيه قبل (8 سوره نور) مطرح مي گردد و در اينجا نيز نمي توان از واژه ((العذاب)) مفهوم شدت در اجراي مجازات را استنباط نمود، از سوي ديگرمطابق اصول کلي فقهي ميزان مجازات يا به عبارتي تعداد تازيانه ها نصف مي گردد نه شدت در اجراي حمک (تازيانه) پس با اين استدلال باز هم اين نظريه پذيرفته نمي شود و مقصود از عذاب در اينجا همانا ميزان کيفر است و نه شدت آن. آيه 16 سوره نساء مي فرمايد: «واللذان ياتيانها منكم فادوهما فان تابا واصلحا فاعرضواعنهما ان الله كان توابا رحيما. يعنى: آن دو نفرى را از شما كه مرتكب لواط و زنا شدند، آزار رسانيد، پس اگر توبه كردند و اصلاح شدند با آنان كارى نداشته باشيد، همانا خداوند توبه پذير و مهربان است.» از اين آيه نيز نمي توان پي به شدت برد بلکه در اينجا نيز خود مجازات مد نظر است نه شدت آن.



 آيه 23 سوره نور مي فرمايد: «ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المومنات لعنوا فى الدنياوالاخرة ولهم عذاب عظيم. يعنى: كسانى كه به زنان شوهردار با ايمان بى خبر، تهمت مى زنند، در دنيا و آخرت لعنت شده اند و عذاب سهمگينى دارند.» در اين آيه واژه عذاب همراه با صفت عظيم بر وزن فعيل که خود از ابواب صيغه مبالغه است آمده و در لسان عرب صيغه مبالغه بيانگر شدت است که همانا شدت در اجراي مجازات مي باشد پس از اين آيه مي توان پي برد که مقصود شارع مقدس شدت اجراي مجازات است. پس آنچه که از اين آيات استفاده مي شود اين است که برخلاف تحليل برخي از بزرگان که در مقالاتشان اين آيات را دليلي بر شدت اجرا دانسته اند تنها 2 آيه «23و8 سوره نور» را مي توان دال بر اجراي شديد کيفر دانست و باقي آيات مورد بحث تنها به بيان اجراي خود کيفر بسنده کرده اند و نه توصيف ويژگي اجراي آن. 1-1-2) روايات لهذا براي تبيين بهتر بايد به روايات در اين مورد نيز اشاره نمود زيرا بسياري ازموارد جزيي در مورد کيفيت اجراي احکام در روايات عنوان شده است: «عذاب الدنيا اهون من عذاب الآخره. يعنى عذاب دنيا آسان تر از عذاب آخرت است» اين روايت که در صحيحه ابوالعباس آمده است خود دال برشدت اجراي مجازات و ميزان دردي است که ازاجراي آن بر گناهکار تحميل مي شود. روايت مرسله اي هم از صفوان نقل شده که چون مرسله مي باشد و از نظر سنديت قابل اعتماد نيست از بيان آن صرف نظر مي کنيم، در روايت صحيح محمدبن مسلم آمده است:«قال: سالته عن الشارب، فقال: اما رجل كانت منه زله فانى معزره واما آخر يدمن فانى كنت منهكه عقوبه لانه يستحل المحرمات كلها ولو ترك الناس وذلك لفسدوا. بدين معنا که از امام صادق درباره شرابخوار پرسيدم، فرمود: كسى كه لغزشى از او سرزده باشد او را تعزير مى كنم، اما كسى كه بر اين كار مداومت داشته باشد، او رابه سختى كيفر خواهم داد، زيرا او همه محرمات را حلال شمرده است. اگر مردم دراين كار به حال خود رها شوند، تباه خواهند شد.» در اين روايت نيز بحث شدت در اجراي کيفر بيان گشته است. در روايت ابوبصير آمده است: «سالته عن السكران والزانى، قال: يجلدان بالسياط مجردين بين الكتفين، فاما الحدفى القذف فيجلد على ما به ضربا بين الضربين. يعنى: از امام (ع) درباره مست وزناكار پرسيدم، فرمود: آنان را لخت كرده و با تازيانه ميان شانه هايشان مى زنند،اما در حد قذف، ضربات متوسط است.»، در مجموعه اين مقالات به نوعي اهميت شدت اجرا در حد جلد آشکار مي گردد.



 1-1-3) نظر فقهاء (اجماع) مست در حال مستى حد زده نمى شود، بلكه مهلت داده مى شود تا هشيار شده سپس حد زده مى شود. شرابخواران در حال مستى تازيانه زده نمى شوند..... تا وقتى كه شرابخوار، مست است، حد بر او زده نمى شود، پس از هوشيارى او را حدمى زنند. شرابخوار را لخت كرده و بر پشت و شانه اش مى زنند و بر صورت و عورت او تازيانه زده نمى شود. بر شرابخوار حد زده نمى شود مگر پس از هشيارى. بر شرابخوار درحال مستى حد زده نمى شود، بلكه تا زمانى كه هشيار شود، حد به تاخير مى افتد. اختلافى در اين مساله نيست كه حد بر مست جارى نمى شود تا زمانى كه هشيار گردد. تا اينكه فايده حد كه همان بازداشتن از ارتكاب دوباره جرم است، حاصل شود. مقصود از فايده حد در اين عبارت چيست ؟



 تنها يک جواب مي توان به اين سوال داد و آن هم اين است که شخص بزهکار در حال مستي احساس درد ناشي ازشدت کيفر را احساس نمي کند و از اين رو کارکرد حد که همانا بازدارندگي آن است از ميان مي رود زيرا همانطور که مي دانيم انسان موجودي منفعت طلب و مقايسه گر است پس اگر شدت مجازات بيش از لذت جرم باشد هيچگاه به سراغ آن نمي رود فلذا شخص مستي که به علت تاثير مسکرات شدت و درد مجازات را احساس نمي کند يقينا در اين قياس نتيجه درستي نمي گيرد و باز هم به ارتکاب گناه و لذت بردن ازآن ادامه مي دهد و حدود (مجازات) بي ارزش مي گردند و اين با قاعده کلي که شارع کارعبث نمي کند در تنافي است. پس از مباحث مطروحه چند مورد استفاده مي شود اول آنکه اين استدلال ها در مورد زنا اعم از مستحق جلد يا رجم، مساحقه، قذف، قوادي ، شرب خمر و لواط که مجازات آن کشتن با شمشير، پرت کردن از بلندي(کوه)، خراب کردن ديواربر سر محکوم يا سوزاندن است صادق مي باشد مخصوصا در دو مورد اخير شدت و رعب آوري مجازات و دردناکي آن از نوع مجازات نيز فهميده مي شود؛ درمورد سرقت حدي و محاربه و افساد في الارض اين استدلال ها مفيد فايده نيست و در ادامه بحث احکام آنها را نيزمطرح مي کنيم؛ دوم آنکه از مجموع دلايل مذکور در بالا به اين نتيجه مي رسيم که شدت و الم ناشي از اجراي کيفر در موارد مذکور مورد نظر شارع بوده و مي توان گفت که يکي از اهداف اين مجازات ها تحميل درد بر مجرم بوده است و استفاده از دارو هاي بي حس کننده خود به نوعي با هدف مجازات در تضاد است. 1-2) سرقت حدي و محاربه در مورد سرقت حدي و محاربه به نظر استدلال هاي فوق صحيح نمي آيند فلذا به بيان ادله در اين مورد مي پردازيم: 1-2-1) قرآن آيه 40 سوره مائده بيان مي دارد:«والسارق والسارقة فاقطعوا ايديهما جزا بما كسبا نكالا من الله والله عزيز حكيم. يعنى: دست مرد و زنى را كه دزدى كرده اند قطع كنيد، اين سزاى كار آنان و عذابى از جانب خداوند است و خداوند عزيز و حكيم است.» از واژه ((نکالا)) که در اين ماده آمده چه چيزي فهميده مي شود ؟ آيا نکال درد و رنج اجراي حد است ؟ ابتدا نظر فقها را در اين مورد بيان مي کنيم سپس به تشريح احکام آن مي پردازيم. آيه 35 سوره مائده که مي فرمايد: « انما جزا ؤا الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون في‌الارض فساداً ان يقتّلوا او يصلّبوا أو تقطّع ايديهم و أرجلهم من خلاف او ينفوا من الأرض ذلك لهم خزي في الدنيا و لهم في‌الأخرة عذاب عظيم» «حقيتاً غير از اين نيست كساني كه با خدا و پيامبر او به جنگ و محاربه بر‌مي‌خيزند و مي‌كوشند كه در روي زمين فساد ايجاد نموده، از جامعه و بند‌گان خدا سلب امنيت و آرامش كنند، جزاي آنان كشتن يا به دار آويختن يا بريدن دست و پايشان و يا تبعيد است و اين مجازات‌ها نشان رسوايي و مهر ذلت و خاري بر پيشاني آنان در دنيا است و در آخرت عذاب بزرگي در انتظار‌شان مي‌باشد». دراين آيه شارع مقدس با آوردن کلمه ((خزي)) که به معناي رسوايي و ننگ است بيان مي دارد که هدف از اين مجازات عذاب و درد ناشي ازاجراي مجازات نيست بلکه رسوايي حاصل از آن است و اين نتيجه با قرينه آخرآيه نيز تقويت مي شود.



 



1-2-2) روايت ونظرات فقهاء الف- ابن براج درالمهذب در مورد صفت قطع يد سارق چنين مي نويسد: دست سارق بر چوب يا غير آنکه سبب سرعت و آ ساني در قطع شود قرار داده مي شود و آن را با ريسمان مي بندند و چاقوي تيزي با يک ضربه و با سرعت هرچه تمامتر آن را قطع مي کند. نبايد قطع کردن تکرار شود تا محدود عذاب گردد، زيرا غرض اقامه حد بر محدود است نه عذاب کردن او، لذا اگر قاطع بداند با شيء ديگري عمل قطع زودتر و راحت ترصورت مي گيرد بايد از آن استفاده کند. ب- صاحب جواهر از مبسوط شيخ طوسي چنين نقل مي کند: سارق را مي نشانند و دست و انگشتان او را باز و کشيده مي دارند تا بن انگشتان به طور مشخص معلوم باشد. آنگاه بر روي بن انگشتان چاقوي بران مي گذارند و بر روي آن فقط يکبار مي کوبند تا انگشتان هرچه زودتر بدون شکنجه بريده شوند. اگر روش ديگري سراغ داشته باشيم که آسان تر و زودتر ببرد، بدان روش عمل مي شود به دنبال اين دستورالعمل شيخ طوسي صاحب جواهر مي گويد: “اشکالي در آن نيست، اگر چه دليلي بر آن در نصوص ديده نشده است. کميسيون استفتائات شوراي عالي قضائي سابق نيز به شکل زير اظهارنظر کرده است: “اگرچه مسئله در کتب فقهي موجود در دسترس ما عنوان نگرديده وليکن با مراجعه به اصل کلي اصاله الاباحه در فرض سوال منعي به نظر نمي رسد و مسئله نکال و خزي مذکور در آيه شريفه مربوط به عبرت ديگران و ننگ و عار براي خود سارق است و ارتباطي با احساس درد و قطع بدون عمل جراحي ندارد. ازمجموع آيات و روايات مذکور در اين باب اينگونه استفاده مي شود که: اولا در آيه 40 سوره مائده (نکالا) دال بر شدت مجازات نيست بلکه بيانگر ننگ و عار براي مرتکب است از اينرودراجراي حد قطع انگشتان چند مورد جالب به نظر مي رسد اول آنکه فلسفه قطع انگشتان دست راست چيست ؟ به نظر نگارنده 2 علت عمده دارد نخست آنکه قطع دست بهترين گزينه براي جلوگيري کردن از تکرار سرقت از سوي اشخاص است زيرا مهم ترين وسيله براي انجام سرقت انگشتان دست است؛ دوم آنکه به راستي چرا انگشتان دست راست؟ پاسخ آنکه غالب افراد در جوامع گوناگون راست دست هستند و بيشتر امور خود را با دست راست انجام مي دهند و توان دست چپ بسيار کمتر از دست راست است و سارقين نيز از اين قاعده مستثني نيستند و شارع مقدس به اين مسئله نيز توجه نموده است(حتي در کشور هايي چون انگلستان نيز اين امر صادق است). من حيث المجموع بايد گفت در حد سرقت هدفي غير از درد و عذاب محکوم مد نظر است. در واقع هدف شارع از قطع انگشتان گرفتن توان سرقت از سارق و انگشت نما کردن او در جامعه به منظور ننگ خودش و عبرت ديگران است، پس با توجه به مباحث مطروحه در بالا و جمع بندي کلي در اين مورد مي توان گفت که اولا با توجه به عموم آيه شريفه درد و عذاب حين اجراي حد مد نظر شارع مقدس نبوده ثانيا روايات و نظرات فقها نيز خود مويد اين مطلب است ثالثا بنابر اصل (اصالت الاباحه) نيز اعمال درد و رنج بر محکوم مقصود شارع نبوده است. پس مي توان نتيجه گرفت که امکان اعمال بي حسي و نيز توسل به جراحي براي اجراي حد سرقت فاقد منع شرعي است. در حد محاربه نيز از مجموع دلايل فوق الذکر و با توجه به اصل(اصالة الاباحه) مي توان چنين نتيجه گرفت که در اجراي حد محاربه (مقصود قطع دست راست و پاي چپ) مي توان از بي حس نمودن اعضاء و حتي عمل جراحي استفاده نمود زيرا هدف شارع ازوضع اين نوع کيفر ناتوان کردن مرتکب از انجام چنين اعمالي است ونه تحميل درد و رنج بر وي از سوي ديگر از ترکيب مجازات ها هم اين مسئله به دست مي آيد زيرا دست قاضي در دادن کيفرازصلب تا تبعيد باز است و اين امريک نکته را بيان مي دارد و آن اينکه اگر قاضي تشخيص داد که گناهکار قابليت اصلاحي دارد مي تواند او را محکوم به تبعيد نمايد و اگر گناهکارقابليت اصلاح نداشته و از سويي مستوجب کيفر مرگ نبوده حکم به قطع مي دهد و اگر مستحق کيفر سنگين باشد او را به مرگ محکوم مي نمايد؛ پس هدف شارع مقدس نه تحميل رنج مجازات بر جاني است بلکه هدفش ايجاد شرايطي است که امکان ارتکاب مجدد جرم را از محکوم بگيرد از اين رو استفاده از روش هايي براي کاهش ميزان درد در حين اجراي مجازات منافاتي با نظر شارع ندارد.



 1-3) نتيجه گيري مبحث حدود در کل مي توان گفت در اجراي حدود نمي توان قائل به امکان بي حس نمودن اعضاء شد مگر در مورد سرقت و محاربه که فلسفه مجازات آنان اين امکان را فراهم مي نمايد.در خاتمه مي توان 3 فرض را در مورد منع محکوم از بي حس نمودن خودش مطرح نمود:



 1- منع محكوم از بى حس كردن خود حرام است زيرا هر چيزى كه سبب تخفيف درد كيفرشود- مثل بى حسى -واجب است چرا كه دردناك بودن كيفر، امرى زايد بر اصل كيفرمى باشد.



 2- منع او از بى حس كردن خود، واجب است زيرا تخفيف درد كيفر حرام است چرا كه دردناك بدون كيفر، بخشى از اصل كيفر است.



3- منع او جايز است زيرا آنچه از ادله و سيره به دست مى آيد اين است كه اجراى حد مقيد به عدم احساس درد نيست و بر حاكم حرام نيست كه حد را به طور دردناك اجرا كند. چه، در غير اين صورت لازم مى آيد تمام حدودى كه در زمانهاى گذشته اجرا مى شد، حرام باشد. اگر اجراى حد مقيد به عدم احساس درد مى بود، لازم بودشارع اطلاق امر به حد و قطع عضو را مقيد به اين قيد مى كرد.



در حالى كه واضح است آنچه از اين اطلاق- حتى اگر به معناى اطلاق مقامى هم باشد -به دست مى آيد اين است كه حدودى كه در زمانهاى گذشته به صورت متعارف اجرا مى شده، جايز بوده است؛ اما بايد گفت که در اجراي حد جلد بي حس نمودن ميسر نيست لکن در اجراي حد سرقت يا محاربه محکوم مي تواند تقاضاي بي حسي نموده و يا خواهان عمل جراحي باشد.



2) تعزيرات هدف ما دراز طرح تعزيرات آن دسته اي است که مجازات آن شلاق تا 74 ضربه است که خود به نوعي يک کيفر بدني است.



 2-1) روايات و نظرات فقهاء آنچه مسلم است در اجراي تعزيرات ايراد درد و رنج بر محکوم مد نظر شارع بوده است اما ميزان آن به طور صريح در مورد تعزيرات از سوي شارع معين نگشته است حال ما بايد از روايات و نظرات فقهي که در مورد حدود بيان شده است حکم اين قضيه را استخراج نماييم. على عليه السلام فرموده است: ضرب بين الضربين و سوط بين السوطين. يعني (زدنى ميانه و تازيانه اى ميانه). ازعلى عليه السلام و ازابن مسعود و ديگران روايت شده كه لايرفع يده فى الضرب حتى يرى بياض ابطه، يعنى:زننده تازيانه دست خود را چندان بالا نبرد كه سفيدى زير بغلش ديده شود. اما يک روايت جالب از پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) وجود دارد که مي فرمايد: اگر مضروب، زن باشد به حالت نشسته تازيانه زده مى شود زيرا بدن اوعورت است. بايد لباس او را خوب به دورش بپيچانند تا بدن او نمايان نشود و بايد زنى اين كار راانجام دهد. با ضربات ملايم زده مى شود تا زخمى نشود و خون از بدن او نيايد،بايد ضربات را بر همه بدنش فرود آورند و از زدن بر صورت و بر فرج اوپرهيز شودزيرا در روايت آمده است: اذا جلد احدكم فليتق الوجه والفرج، وقتى كسى حدتازيانه زده مى شود بايد از زدن بر صورت و عورت او پرهيز شود. البته اين روايتي است که خلاف آن در قوانين ما عمل مي شود يعني تازيانه در مورد زن و مرد با يک شدت زده مي شود و گاها همراه با خونريزي است (مثال در اين مورد بسيار است). روايات پرشماري دلالت بر آن دارند که در حد زنا، ضربه ها شديدتر از شرابخواري و در حد شرابخواري شديدتر از حد قذف و درحد قذف ، شديدتر از تعزير باشد.



 2-2) نتيجه گيري بحث واضح است که منظور از شدت ضربه چيزي نيست جز شديدتر کردن درد و آزار پس تعزير نيز لاجرم همراه با نوعي درد و عذاب مي باشد لکن شدت آن بايد بسيار کمتر از حدود باشد؛ فلذا مي توان قائل به اين تحليل شد که اجراي تعزير بايد با شدت کمتري نسبت به حد باشد، هر چند که درد و تعب درآن به هر نحو بايد وجود داشته باشد، تا نظر شارع مقدس اعمال شده باشد.



 3) قصاص در تعاريف قصاص يک مسئله همواره مشابهت دارد و آن برابري جرم و کيفر است که هيچکس را در آن شک نيست و درباره آن بسيار گفته شده و خود قرآن نيز بر اين امر صحه نهاده است. « يا ايها الذين امـنوا كتب عليكم القصاص في القتلي الحر بالحر و العبد بالعبد و الأنثي بالانثي» و نيز آيه : « و كتبنا عليهم فيها أنّ النفس بالنفس و العين بالعين و الانف بالا نف والاذن بالاذن و السّنّ بالسنّ و الجروح قصاص »‌. تنها سوالي که پيش مي آيد در مورد نحوه قصاص و شدت کيفر است، آيا در قصاص مقابله به مثل در شدت اجراي مجازات لازم است ؟ آيا امکان بي حس نمودن يا جراحي کردن (در قصاص عضو) وجود دارد ؟



 آيا مي توان از روش هايي که درد کمتري را بر جاني تحميل مي کند استفاده کرد ؟ دليلي نداريم که مثليت و همگوني ميان جنايت و کيفر در تمام خصوصيات و اوصاف و اندازه درد، شرط شده است. آنچه دليل بر آن اقامه شده فقط شرط مماثله در عضو مورد قصاص و نيز در قيمت و ديه آن است. هر چند برخي فقهاء با توجه به آيه 195 سوره بقره که مي فرمايد: « “الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمت قصاص فمن اعتدي عليکم فاعتد واعليه بمثل ما اعتدي عليکم و اتقوا الله و اعلموا ان الله مع المتقين”. “ماه حرام در برابر ماه حرام و (اگر دشمنان احترام آن را شکستند و با شما جنگ کردن، شما نيز حق داريد مقابله به مثل کنيد زيرا) حرمت ها را (نيز) قصاص است و هرکس به شما تجاوز کرد، به مانند آن تجاوز، بر او تعدي کنيد و از خدا بپرهيزيد (که زياده روي نکنيد) و بدانيد که خداوند با پرهيزگاران است. مي باشد.» اما بايد گفت اين آيه ناظر به احکام با کفار است نه به احکام قصاص و جناياتي که ميان مسلمانان صورت مي گيرد. قبل از اسلام در ميان عرب ها، هر سال چهار ماه احترام خاصي داشت که در آن ماهها جنگ، حرام و ممنوع بود، سه ماه آنها پي درپي که عبارتند از ذي القعده، ذي الحجه و محرم، وديگري هم رجب است. حتي يکي از علل تسميه ماه ذي القعده آن گفته اند که در اين ماه قعود ازجنگ لازم است. اسلام اين سنت را پذيرفت و در هر سال چهار ماه را آتش بس اعلام نمود، ولي دشمن هميشه در کمين است تا از فرصتها سوءاستفاده کند و چه بسا با خود فکر کند که چون مسلمانان در اين ماهها موظف به رعايت آتش بس هستند، پس به آنها حمله مي کنيم. اين آيه مي فرمايد: اگر مخالفان شما در اين چهار ماه به شما هجوم آوردند، شما نيز در برابرشان بايستيد و در همان ماهها با آنان بجنگيد و ماه حرام را در برابر ماه حرام قرار دهيد. زيرا حرمت خون مسلمانان و حفظ نظام اسلامي از حرمت اين ماهها بيشتر است و هرکس حرمتها را شکست بايد مورد قصاص قرارگيرد پس اين آيه ناظر بر امر قصاص نيست.



 اما در باب قصاص دليل داريم که مماثله و همگوني در مقدار درد و رنج شرط نشده است:



3-2) قرآن



 خداوند متعال درآيه 126 سوره نحل مي فرمايد: « فان عاقبتم فعاقبوا بمثل ماعوقبتم به ولئن صبرتم لهو خير للصابرين . يعني: اگر مي خواهيد كيفر دهيد، همان گونه كه كيفر ديديدكيفر دهيد و اگر صبر ورزيد، آن براي صابران بهتر است.». آيه 33 سوره اسراء بيان ميدارد: « فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا. يعنى: ما براى ولى مقتول، حق سلطه قرار داديم، پس نبايد در كشتن زياده روي كند،همانا او ياري شده است.» { همان،ص308} ظاهر آيه آن است كه حد و اندازه سلطه اي كه براى ولي مقتول قرار داده شده تاآنجا است كه در كشتن زياده روي نكند، يعني بيش از قاتل يا غير قاتل را به جاى قاتل نكشد يا قاتل را هنگام كشتن مثله نكند، و البته بايد در حد متعارف درد را به جاني تحميل کند ونه بيش از ميزان جنايت او؛



 



 3-3) روايات و نظرات فقهاء



1. در روايت صحيح حلبي از امام صادق(ع) آمده است: قال: سالناه عن رجل ضرب رجلا بعصا فلم يقلع عنه الضرب حتى مات ايدفع الي ولي المقتول فيقتله؟ قال: نعم ولكن لايترك يعبث به ولكن يجيز عليه بالسيف. حلبي مي گويد: از امام صادق(ع) پرسيديم: مردي با عصا مرد ديگري را زد و آن قدر او رازد تا مرد، آيا قاتل به ولي مقتول سپرده مي شود تا او را بكشد؟ امام(ع) فرمود:بلي، اما قاتل را در اختيار نمي گذارند تا با او بازي كند با شكنجه او را بكشد،ولي مي تواند او را با شمشير بكشد.



2. موسى بن بكر از امام صادق(ع) نيز نقل كرده است: فى رجل ضرب رجلا بعصا فلم يرفع العصا عنه حتى مات، قال:يدفع الى اولياالمقتول ولكن لايترك يتلذذ به ولكن يجاز عليه بالسيف. يعنى: امام كاظم(ع)درباره مردى كه مرد ديگرى را با عصا زد و ضربات عصا را از او بر نداشت تا مرد،فرمود: قاتل به اوليا مقتول سپرده مى شود ولى اجازه داده نمى شود او را بازيچه قرار داده و از او لذت ببرند، بلكه مى توانند با شمشير او را بكشند. البته كشتن با شمشير از آن رو كه شيوه اى متعارف ياآسان ترين شيوه كشتن در آن روزگار بوده، در روايت مطرح شده است.



 3.) تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(ع) عن آبائه عن على بن الحسين(ع) قال: يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى يعنى المساواة و ان يسلك بالقاتل فى طريق المقتول المسلك الذى سلكه به من قتله. امام عسكرى(ع) از پدرانش از امام على بن حسين(ع) نقل فرمود:{همان،ص39}. مقصود ازآيه يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى، مساوات در قصاص است واينكه قاتل به همان شيوه اى كه او مقتول را كشته است، كشته شود.



 



4.) روايت سكونى از امام صادق(ع).



 قال: رفع الى اميرالمومنين(ع) رجل داس بطن رجل حتى احدث فى ثيابه فقضى عليه ان يداس بطنه حتى يحدث فى ثيابه كما احدث، او يغرم ثلث الديه. امام صادق(ع) فرمود:به اميرالمومنين(ع) خبر رسيد كه مردى شكم مردى را ماليد تا او لباس خود راآلوده كرد. امام(ع) حكم كرد كه شكم آن مرد ماليده شود تا همان گونه كه مردمضروب لباس خود را آلوده كرده بود، اين نيز لباس خود را آلوده كند يا به اندازه ثلث ديه به او خسارت بپردازد. 3-4) نتيجه گيري بحث من حيث المجموع و با توجه به استدلال هاي مندرج در اين قسمت مي توان نتيجه گرفت که شارع مقدس حق مماثله را براي مجني عليه يا اولي دم محترم شمرده لکن آن را با قيودي محدود ساخته است : اول آنکه نبايد ميزان قصاص بيش از جنايت ارتکابي باشد دوم در برخي موارد قصاص عضو اگردراجراي قصاص خوف اين برود که جنايتي بيش آنچه که جاني مرتکب گشته براو بار شود يا اينکه اجراي قصاص سبب مرگ وي شود شارع از آن ممانعت نموده و ديه را لازم دانسته که اين حکم نيز از همان اصل کلي که مماثله است نشات گرفته سوم ايراد درد و رنجي که جاني بر مجني عليه تحميل نموده در حد متعارف حق مجني عليه يا اولياء دم است هر چند همانطور که مي دانيم شارع مقدس اجراي قصاص با آلت کند را منع نموده ولو آنکه جنايت ارتکابي با آلت کند بوده باشد و مرتکب را معصيت کار دانسته است؛ اما در کل اين بيانات شلرع مانع اسيفاي کامل قصاص از جاني نيست و جاني بايد تا حدودي درد و رنجي را که بر مجني عليه وارد نموده تحمل نمايد فلذا جاني حق استفاده از بي حسي يا جراحي را براي انجام قصاص ندارد. در اينجا يک سوال پيش مي آيد و آن اينکه اگر جاني در هنگام جنايت با استفاده از بي حسي و عمل جراحي اقدام به جنايت در حق مجني عله کرده باشد باز هم حق استفاده از داروي بي حسي يا عمل جراحي را ندارد ؟ با توجه به اينکه ما معتقديم که مماثلت در قصاص بايد رعايت گردد. اين سوالي است که تاکنون در هيچ کتاب يا مقاله اي مورد بحث قرار نگرفته است و منبع خاصي هم براي آن وجود تدارد لکن بنا بر نظر نگارنده و با توجه به عموم ادله در اين باب مي توان چنين گفت که: چون بايد در قصاص مماثلت صورت گيرد فلذا مي توان در اينجا قائل به امکان است فاده از داروي بي حسي يا عمل جراحي در حق جاني شد. شايد برخي ايراد کنند که چطور در آنجا که جاني، مجني عليه را با رنج به قتل رسانده يا اعضايش را قطع کرده او نمي توانست به آن شکل قصاص نمايد اما در اينجا ما بايد مشابهت در عمل را با عمل جاني رعايت کنيم ؟



بايد گفت که اولا در مورد اجراي قصاص ما روايت داريم و شارع مقدس در اين مورد به اظهار نظر پرداخته لکن در اين مورد اظهار نظري از سوي شارع صورت نگرفته است؛



 ثانيا اين دو منافاتي با هم ندارند و اصل (اصالة الاباحه) نيز خود مويد اين مطلب است؛ ثالثا درعمل اوليه(جنايت) که علت براي اجراي عمل ثانويه (قصاص) است تنها فوت منفعت(عضو) صورت گرفته و نه ايذاء و تحميل رنج از اينرو شايسته نيست که جاني را به بيشتر از آنچه که انجام داده است محکوم نماييم؛ رابعا در صورتي که جاني در جنايت خود سبب ايذاء مجني عليه شود هر چند که شارع عين آن رنج را اجاره ندهد لکن محکوم تا حدي رنج و تعب ناشي از اجراي مجازات را متحمل خواهد شد. نتيجه گيري کلي و پيشنهادات به طور کلي بايد اذعان نمود که شارع مقدس در حدود به غير از سرقت و محاربه رنج بردن از اجراي حد را جزيي از آن دانسته فلذا امکان بهره مندي محکوم از داروي بي حسي را به رسميت نشناخته و اين حکم درتمامي آيات ، روايات و نظرات فقهاء در اين باب عنوان شده است و علاوه بر همه اينها و با توجه به استدلال هاي مندرج در اين مقاله عقل نيز اين حکم را تاييد مي نمايد؛ که البته اين نظر در مورد تعزيرات نيز با توجه به مباحث مطروحه در آن بخش پذيرفته شده است. لکن در حد سرقت و محاربه با توجه به مجموعه آيات ، روايات و نظراتي که در نوشته حاضر عنوان شده است هدف شارع از جعل حدود در اين موارد صرف ايراد درد و رنج بر گناهکار نبوده بلکه هدف از آن باز داشتن مرتکب از انجام دوباره عمل ارتکابي و نيز ننگ و عاري براي وي بوده است که البته عقل نيز اين مسئله را تائيد مي نمايد. در قصاص نيز با دلايل متقن ثابت نموديم که رنج بردن در حد متعارف و مشروع خواسته شارع مقدس براي تسکين زيان ديده است.



در خاتمه ذکر اين نکته ضروري به نظر مي رسد که هر چند موضوعاتي از اين دست در آيات، روايات، فتاوي فقهاء به طور صريح ذکر نگشته اند و از مسائل مستحدثه مي باشند لکن به جرات مي توان گفت با تفحص و مداقه جدي در اين منابع و کمک گرفتن از نيروي عقل مي توان پاسخ تمامي سوالات را از همين منابع استخراج نمود؛ لازم به ذکر است که هدف کلي از انجام اين تحقيق و نيز جستار دقيق در منابع فقهي براي تحقق يک هدف عملي و همانا تر غيب قانونگذار محترم نسبت به اعمال تغييراتي در آئين نامه اجراي احکام قصاص، رجم، قتل، صلب، اعدام و شلاق مصوب 1382 مي باشد تا در مواردي که امکان بي حس نمودن اعضاء در اجراي مجازات ها ميسر است نسبت به احصاء آنها اقدام نموده و خود چگونگي اجراي آن را در اين آئين نامه معين نمايد.



پي نوشت :
نگارنده: احسان زررخ (دانشجوي كارشناسي ارشد حقوق جزا و جرم شناسي و كارآموز وكالت)

تهدید و بررسی تحلیلی ماده 669 قانون مجازات اسلامی

 

 

تهديد در لغت به معنا، ترساندن و بيم دادن است عرف و قانون نيز همين تلقي را از اين عنوان دارند ، اساتيد حقوق تهديد را بيان رفتار نامشروعي دانسته اند که مرتکب مي خواهد آن را انجام دهد فصل بيست و دوم از کتاب پنجم قانون مجازات اسلامي به تهديد و اکراه اختصاص يافته و مشتمل بر مواد 668 و669 مي باشد که از جرائم عليه شخصيت معنوي افراد است و با پاره اي تغييرات بازنويسي همان ماده 235 قانون مجازات عمومي است . ماده 668 که حاوي جرم « اخذ سند يا نوشته به عنف »است منصرف از موضوع بحث است ليکن تهديد به قتل و...مندرج در ماده 669 قانون مجازات اسلامي را به شرح ذيل مورد بحث قرار مي دهيم . لازم به ذکر است تهديد در حقوق جزاي عمومي که کليات جرائم را بررسي مي کند به عنوان موردي از مصاديق معاونت مورد بحث قرار مي گيرد و شامل اقدامات کتبي و شفاهي است که شخص انجام مي دهد تا ديگري را بر خلاف باطني اش به ارتکاب جرم وادار سازد البته احتمال خطر جاني ، مالي ، شرافتي و ... که شخص به آن تهديد مي شود بايستي وجود داشته باشد و اولاً تهديد کننده قادر به انجام آن باشد ، ثانياً : با توجه به وضعيت تهديد شونده احتمال وقوع آن باشد ، بنابراين تهديد امري نسبي است که با توجه به وضعيت تهديد شونده و تهديد کننده مورد قضاوت قرار مي گيرد و ضابطه تشخيص عرفي است . مثلاً چنانچه شخص ناتواني که از لحاظ قواي جسمي ضعيف است ورزشکاري را تهديد نمايد که در صورت عدم انجام تخريب مال ديگري وي را به قتل خواهد رساند بعيد است معاونت در تخريب موضوع ماده 43 قانون مجازات اسلامي را بر آن حمل نمود چرا که تهديد کننده عرفاً توانايي انجام مورد تهديد را نسبت به تهديد شونده ندارد ونمي توان گفت موثر در تهديد شونده بوده. تهديد مندرج در ماده 669 قانون مجازات اسلامي که علماي حقوق آنرا تهديد و اخاذي هم خوانده اند به عنوان جرمي مستقل شامل تهديد به قتل ، ضررهاي نفسي يا شرافتي يا مالي و يا افشاء سري نسبت به خود يا بستگان مجني عليه قابل مجازات است البته اين به آن معنا نيست که نافي معاونت در جرائم ديگرو جمع با ماده 43 قانون مجازات اسلامي باشد ، هر چند حقوقدانان نظرات مختلفي در مورد اينکه: آيا ماده مرقوم با ماده 669 تعارض دارد يا خير؟ يا اينکه تهديد ماده 669 از شمول معاونت خارج و جرم خاص مي باشد، يا در موردي که تهديد هم موضوع ماده 43 بوده يعني شخص را وادار به جرم کرده و هم نسبت به شخص تهديد شونده مصاديق ماده 669 را در بر گيرد مشمول تعدد مادي و داراي دو مجازات است ارائه نموده اند . ليکن آنچه با روح قوانين و قواعد حقوق جزا سازگار است نظريه اي است که قائل به تعدد معنوي و اعمال مجازات اشد در مواردي که تهديدهم شامل ماده 43 قانون مجازات اسلامي و هم ماده 669آن قانون است مي باشد جهت ملموس بودن موضوع ،الف را در نظر بگيريم که بواسطه تهديداز ناحيه ب، ج را به قتل مي رساند حال در اين حالت و با فرض صحت شرايط وقوع تهديد و موثر بودن عرفي آن، شخص ب معاون در جرم قتل بوده و با عنوان معاونت در قتل قابل ج تعقيب است ، از طرف ديگر در صورت شکايت الف مبني بر تهديد موضوع ماده 669 قانون مجازات اسلامي به اين اتهام نيز قابل تعقيب است و چون عمل واحد داراي دو عنوان است يعني تهديد الف و معاونت در قتل ج تعدد معنوي حاکم و بر اساس ماده 46 قانون مجازات اسلامي مجازات معاونت در قتل که اشد است اعمال مي گردد لذا عليرغم اعتقاد بعضي حقوقدانان اين دو ماده هيچ تعارضي با يکديگر ندارند ، از طرف ديگر ماده 43 قانون مجازات اسلامي در قسمت حقوق جزاي عمومي قرار داشته و معمولاً کليات در62ماده اول قانون مجازات اسلامي مورد بحث قرار گرفته ولي ماده 669 مربوط به حقوق جزاي اختصاصي و پيرامون مجازات جرم خاص تعيين مجازات مي نمايد . پس از ذکر مقدمه فوق به تشريح ماده 669 قانون مجازات اسلامي و مقايسه آن با ديگر موادمرتبط و شرايط تحقق تهديد واخاذي آن ماده مي پردازيم .



رکن قانوني : هر جرم داراي ارکاني است که رکن شاخص آن قانون بودن آن است يعني قانون عملي را که انجام گرفته است جرم بداند و بر اساس اصل قانوني بودن جرائم و مجازاتها وماده 2 قانون مجازات اسلامي که عنوان مي دارد:(( هر فعل يا ترک فعلي که در قانون براي آن مجازات تعيين شده باشد جرم محسوب مي شود )) نيز وجود قانون در مجرمانه بودن اعمال نياز است نظريه مشورتي شماره 6087/7-4/10/74 (طبق فتواي حضرت امام خميني قدس سره قضات ماذون حق تعيين کيفر تعزير اشخاص را براي اعمالي که قانونا"کيفري براي آنها مقرر نشده است را ندارند)و نيز نظريه شماره 5669/7-17/7/82(قاضي ماذون با وجود قانون مصوب مجاز نيست به منابع معتبر فقهي مراجعه نمايد)نيز در تاييد اصل قانوني بودن جرائم ومجازاتها مي باشد. عنصر قانوني جرم تهديد و اخاذي ،ماده 669 قانون مجازات اسلامي است که به موجب آن « هر کس ديگري را به هر نحو تهديد به قتل يا ضررهاي نفسي و شرافتي يا مالي و يا به افشاي سري نسبت به خود يا بستگان او نمايد اعم از اينکه به اين واسطه تقاضاي وجه و يا تقاضاي انجام امر يا ترک فعلي را نموده و يا ننموده باشد به مجازات شلاق تا 74 ضربه يا زندان از دو ماه تا دو سال محکوم خواهد شد »، اين ماده قانوني که قبلاً بصورت فعلي نبوده با گذشت زمان دستخوش تغييراتي شده چنانکه در ماده 235 قانون مجازات عمومي به اين شرح بود « هر گاه کسي کتباً با امضاء و يا بدون امضاء شخص را تهديد به قتل کند و به اين واسطه تقاضاي وجه يا مال يا تقاضاي انجام امري نمايد به حبس تاديبي از يک سال الي سه سال محکوم خواهد شد و اگر تقاضاي وجه يا مالي يا انجام امري ننمايد به حداقل مجازات مزبور محکوم خواهد شد هرگاه کسي به وسايل مزبور شخص را تهديد کند به ضررهاي نفسي يا شرفي يا مالي يا به افشاي سري يا نسبت دادن به اموري که موجب هتک شرف است و به اين واسطه تقاضاي وجه يا مالي يا تقاضاي انجام امري نمايد به حبس تاديبي از يک ماه الي 6 ماه محکوم مي گردد و در صورت عدم تقاضا محکوم به حداقل مجازات مزبور خواهد شد و اگر تهديد شفاهي باشد جزاي آن حبس تاديبي از يازده روز الي يک ماه است اعم از آنکه تقاضاي وجهي يا کاري همراه آن بوده يا نباشد ». همانطور که مي بينيم بين مواد 669 قانون مجازات اسلامي و 235 قانون مجازات عمومي که برگرفته از مواد 305 و 308 و 400 قانون جزاي فرانسه مي باشد اختلافاتي وجود دارد که از جمله آنها ميزان مجازات تهديد شفاهي و اختلاف آن با کتبي، تمايز تهديد به قتل و ساير تهديدات است تفاوت در مجازات تهديدي که توأم با مطالبه بوده با موردي که تهديد ساده و بلا قيد باشد و ... است . آنچه هست مستند قانوني تهديدو اکراه يکي ماده 668 است که « هر کس با جبر و قهر يابا اکراه و ترديد ديگري را ملزم به دادن نوشته يا سند يا امضاءيا مهر نمايدو يا سند و نوشته اي که متعلق به او يا سپرده به او مي باشد را از وي گيرد به حبس از سه ماه تا دو سال و تا 74 ضربه شلاق محکوم خواهد شد»و ديگري ماده 669 که فوقا"درج گرديد . بنا بر تفسير صحيح ماده 669 که موضوع بحث است مطلق تهديد را صرفنظر از تقاضاي مرتکب جرم مي داند در حاليکه ماده 668 شرط اصلي وقوع بزه را دادن سند يا نوشته يا مهر يا امضاء از ناحيه زيانديده به مرتکب مي داند بعبارتي در صورتي که مجرم تقاضاي انجام امري را نموده که خارج از موارد مندرج در ماده 668 قانون مجازات اسلامي بوده و خواسته وي اجراء گردد با اين ماده مجازات و در صورتي که غير از اين باشد يعني موارد موجود در ماده 668 درخواست شده و انجام نشود يا مواردي خارج از موارد مذکور در آن ماده درخواست شده و انجام هم ميشود شامل ماده 669 قانون مجازات اسلامي است ، در اين گفتار بررسي و مقايسه دقيق دو ماده 668 و 669 که در فصل 22 از کتاب پنجم قانون مجازات اسلامي با عنوان تهديد و اکراه نامگذاري شده و اساتيد حقوق از آنها با عناوين « تهديد اشخاص » « اخاذي و يا اخذ مال و سند به عنف » « تهديد و اخاذي » ياد کرده اند مورد بحث نيست ليکن به پاره اي از وجود تمايز دو ماده جهت توضيح رکن قانون جرم تهديد مندرج در ماده 669 ق م ا بصورت خلاصه اشاره گرديد .




2- رکن معنوي : تهديد از جرائم عمدي و جهت تحقق آن صرفا"سوء نيت عام لازم است که قصد مجرمانه شخص در ايجاد تشويش و اضطراب در مجني عليه است اينکه واقعاً مرتکب قصد انجام دادن موضوع تهديد را دارد و يا خير و به عبارتي قصد نتيجه که لازمه وقوع جرم مندرج در ماده 668 ق م ا است در تحقق جرم موضوع ماده 669 تاثيري ندارد ، صرف ايجاد نگراني کافي است بدون آنکه مقيد به انجام مورد تهديد توسط تهديد کننده باشد در واقع اين ماده بر خلاف ماده 668 که در آن مجرم با تهديد و اکراه مجني عليه وي را ملزم به دادن نوشته يا سند يا ... مي کرد و تحقق جرم مشروط بر آن بود که موارد مندرج در ماده از مجني عليه با جبر ، تهديد ، يا اجبار اخذ گردد صرف اينکه شخص مجني عليه را تهديد و قصد تشويش و نگران کردن وي را داشته باشد جرم ماده 669تحقق يافته است ، چنانکه ماده نيز اشعار مي دارد : « ... اعم از اينکه به اين واسطه تقاضاي وجه يا مال يا تقاضاي انجام امر يا ترک فعلي را نموده يا ننموده باشد ... » البته اگر مطالبه امور مذکور را هم نمود مجازات وي تشديد مي گردد.حال اگر تهديد منجر به نتيجه اي هم شد مثلاً شخصي ديگر را به احراق منزلش تهديد کرد و به تهديد خود نيز عمل نموده مجازات فعل اخير نيز با رعايت شرايط قانوني در مورد وي اعمال مي گردد . انگيزه مرتکب در وقوع جرم موضوع ماده 669 بي تاثير است مثلاً شخص ديگري را به انگيزه شرافتمندانه يا نجات فردديگر ياهر انگيزه انسان دوستانه تهديد به جرمي مي کندو يا به انگيزه مزاح و تفريح چنين اقدامي انجام دهد البته قاضي دادگاه مي تواند در صورت وجود انگيزه شرافتمندانه در محدوده بند 3 ماده 22 قانون مجازات اسلامي مبادرت به تخفيف مجازات مرتکب نمايد .



رکن مادي : در ماده 669 قانونگذار عبارت تهديد را به کار برده ليکن از قيد به هر نحو که در ابتداي امر قرارداده دايره وسيعي از تهديد را ترسيم نموده و شامل تهديد شفاهي ، کتبي ، ايماء و اشاره و ... مي شود مثلاً اگر شخص ديگري را بوسيله نگارش خطوطي که حاکي از تهديد است بترساند جرم محقق شده يا آنکه با اشارات چشم و ابرو و غيره اعمالي انجام دهد که تهديد آميز است ولي در هر صورت عرف در تشخيص آن نقش موثري ايفاء مي کند . ديگر نکته آنکه تهديد بايستي نسبت به شخص موثر باشد و تهديد کننده بتواند آنرا به موقع اجراء گذارد و تهديد شونده هم از اين عمل دچار تشويش و اضطراب گردد در صورتي که شخص مدعي زوال اراده در اثر تهديد ديگري و نهايتاً انجام عمل حقوقي يا بزهي تحت تاثير تهديد شد قضاوت عرف در صحت يا سقم ادعاي وي نقش اساسي ايفاء مي کند البته زمان و مکان نيز در تشخيص عرفي تهديد لازم است لحاظ گردد . در ماده 669 تهديد به قتل يا ضررهاي نفسي يا شرفي يا مالي يا افشاء سري نسبت به خود يا بستگان از موضوعات تهديد تلقي شده لازم به ذکر است که موارد مذکور افاده حصر مي نمايد ، در مورد قتل توضيح خاصي ندارد و همان تهديد به سلب حيات عمدي است ضررهاي نفسي در مرتبه بعد از قتل قرار دارد و شامل هر گونه آسيب به سلامتي و نفس شخص مي گردد در اين مورد مثلاً شخص ديگري را تهديد به کور کردن چشم مي نمايد يا به شکستن دندان که اين موارد مشمول تهديد به ضررهاي نفسي است . در مورد ضرر شرفي هر موردي که بتوان به شرافت ، آبرو ، عرض و ناموس شخص يا بستگانش مربوط نمود، تهديد به آن تهديد به ضرر شرفي است .



افشاء سر : اسرار شامل اموري است که براي افراد از درجه اي ازاهميت برخوردارند که در مقام اخفاء آن بر مي آيدوپنهان ماندنش حائز اهميت است حتي حاضر است بهاي زيادي جهت فاش نشدن آن پرداخت نمايد در مورد اينکه چه اموري براي چه کساني سر محسوب مي شود ملاک آن عرف است ولي قدر متقين آن است که اموري که از افشاء آن ضرري ( اعم از مادي و معنوي ) متوجه شخص نمي شود نمي تواند در محدوده امر قرار گيرد و تهديد به افشاء آن جرم محسوب گردد . مثلاً اگر شخصي تهديد شود به اينکه در صورت عدم انجام عمل معين فلان ايراد جسمي وي که همگان از آن بي خبرند فاش مي شود و يا حتي بدون درخواست انجام فعل يا ترک فعل يا وجه و چيز ديگر تهديد شود به امر مذکور يا افشاي فلان پرونده اخلاقي اش که مطرح به رسيدگي است يا منجر به صدور حکم شده است شامل اين قسمت از ماده 669 مي گردد ،ولي ممکن است ديگري نه تنها از فاش شدن قضيه فلان پرونده يا فلان مهماني لهو ولعب شرمگين و سرافکنده نشود بلکه از علني شدن آنها برخد هم ببالد يا در همين وضعيت ممکن است به حال شخص ديگر بي تاثير باشد يعني نه احساس ناراحتي کند نه سربلندي و سرور. محدوده شمول موارد مذکور در ماده که حصري نيز مي باشند،علاوه بر خود شخص شامل بستگانش نيز مي گردد و منظور از بستگان مذکور درماده همان بستگان نسبي و سببي فرد اند ليکن شامل نزديکان ديگر مانند دوستان صميمي نمي شود هر چند ممکن است تعلق خاطر شخص به يک دوست خانوادگي و يا همکار و همکلاسي سابق بيشتر از بستگان نزديک باشد ولي تهديد اين ماده را در بر نمي گيرد براي مثال اگر شخص خواه چيزي مطالبه نمايد يا خير ديگري را تهديد نمايد که شرکت دوست نزديکش در فلان مهماني يا جلسه غير قانوني را منتشر خواهد کرد هر چند وابستگي وي به دوستش زياد باشد شامل اين قسمت از ماده نمي گردد .



ضرر مالي : تهديد به اضرار مالي نيز چه نسبت به خود شخص باشد و چه بستگان وي تحت شمول ماده 669 قرار مي گيرد در اين صورت نيز تهديد کننده قابل مجازات با اين ماده است حال فرقي نمي کند وجه يا مال يا چيزي مطالبه نموده باشد يا خير بعنوان نمونه اگر کس ديگر را تهديد نمايد اتومبيل پدرش را سرقت خواهد کرد و يا منزل برادرش را آتش مي زند با جمع شرايط تهديد واقع شده است . وسيله در ماده 669 بي تاثير است و اين معنا از کلمه « به هر نحو » استفاده مي گردد ولي نکته اي که حقوقدانان آنرا مورد بحث قرار داده اند ماده 617 قانون مجازات اسلامي است که بموجب آن « هر کسي بوسيله چاقو و يا هر نوع اسلحه ديگر تظاهر يا قدرت نمايي کند يا آنرا مزاحمت اشخاص يا اخاذي يا تهديد قرار دهد يا با کسي گلاويز شود در صورتي که از مصاديق محارب نباشد به حبس از شش ماه تا دو سال و تا74 ضربه شلاق محکوم خواهد شد » که در اين ماده وسيله يعني اسلحه که اعم است از چاقو و هر نوع سلاح سرد و گرم ديگر شرط محقق جرم است و فرد اسلحه را وسيله جرم قرار مي دهد بنا به اعتقاد برخي از حقوقدانان اين ماده مخصص ماده 669 مي باشد و در زماني که مرتکب تهديد از سلاح استفاده مي کند از شمول ماده 669 خارج و با جمع ساير شرايط عملش منطبق است با ماده 617 ، لازم به ذکر است تهديد در ماده 669 حصري و محدود به مواردي است که در ماده قيد شده و شامل تهديد به قتل ، ضررهاي نفسي ، شرفي و مالي و افشاء سر نسبت به خود شخص يا بستگان به هر نحو ( بجز از طريق اسلحه مي باشد ،ولي در ماده 617 قانونگذار هر گونه تهديدي که بوسيله سلاح انجام مي پذيرد را مستوجب مجازات دانسته است ومحدود به نوع خاص از تهديد نيست.
تهديد لازم است به ارتکاب اعمال غير قانوني باشد : در اينکه تهديد لازم است نسبت به فرد تهديد شونده موثر و تهديد کننده نيز توان انجام آنرا داشته باشد و موقعيت طرفين جرم نيز در نظر گرفته شود ترديدي نيست ولي آيا هر تهديدي جرم و مستوجب مجازات است ؟ پاسخ اين سوأل قطعاً منفي است و هر تهديدي مجرمانه نيست چنانکه اگر شخص ديگري را تهديد کند که اگر به مزاحمتهاي خود ادامه دهد ضمن ارائه مدارک و صداهاي ضبط شده اش به مراجع قضايي از وي شکايت خواهد نمود و يا متهمي که با اقدامات مرجع انتظامي يا قضايي احساس تضييع حقوقش را دارد بگويد به مراجع ذيربط شکايت خواهم کرد، چنين امري تهديد کيفري و مستوجب مجازات نيست حتي خود قانونگذار نيز در بعضي موارد از تهديد به عنوان مجازات استفاده مي نمايد مثلاً در مواد 43 و 46 در کنار وعظ و توبيخ تهديد را نيز جزء واکنشهاي قانوني در قبال جرم مي داند .



وضوح تهديد : تهديد شخص لازم است واضح باشد يعني تهديد کننده به وضوح تهديد شونده را به قتل ، ضررهاي مادي ، معنوي ، شرفي و افشاء سر خود و يا بستگانش تهديد نمايد به نحوي که قاضي از الفاظ به کار رفته يا حرکات انجام شده بتواند تهديد انجام شده را به راحتي احساس نمايد البته عرف و اوضاع و احوال نيز در قضاوت امر کاملاً موثرند ليکن در موارد ترديد يا ابهام نمي توان کسي را مورد مجازات قرار داده ، مثلاً اگر شخصي به ديگري بگويد حسابت را مي رسم يا کاري مي کنم که مرغان هوا به حالت گريه کننديا اشکت را در مي آورم ، که در تهديد ابهام وجود دارد واشاره دقيقي به ضررهاي نفسي ، شرافتي و ... در آن نشده نمي توان تفسير موسع نمود و حکم به محکوميت مرتکب داد . از طرف ديگر لازم نيست اعمال مورد نظر بصورت کامل اعلام گردد و اشاره و استعاره اي که رافع ابهام و ترديد باشد به نحوي که مخاطب نوعي به وضوح معناي آنرا دريابد کفايت مي نمايد .



مجازات مرتکب : در مورد مجازات مرتکب تهديد پس از اثبات جرم و جمع شدن شرايط ماده 669 به قاضي حق انتخاب حبس از دو ماه تا دو سال و يا شلاق تا 74 ضربه را داده است که دادگاه با توجه به اوضاع و احوال قضيه و شخصيت طرفين مبادرت به صدور راي در خصوص متهم مي نمايد . جرم موضوع ماده 669 نيز مانند ماده 668 از جرائم حق الناس و مشمول ماده 727 قانون مجازات اسلامي است که جز با شکايت شاکي خصوصي شروع نمي شود و در صورت رضايت واعلام گذشت شاکي ، دادگاه مي تواند در مجازات مرتکب تخفيف داده و با رعايت موازين شرعي از تعقيب مجرم صرفنظر نمايد بموجب نظريه مشورتي شماره 7079/7 - 11/8/71 ملاک قابل گذشت بودن جرائم عبارت است از : 1- قوانين جزايي- 2- آراء وحدت رويه هيأت عمومي ديوان عالي کشور - 3- حق الناس بودن يا نبودن جرم .



تهديدي که احتمال وقوع آن مي رود :



برخي از موارد مشاهده شده فردي که ديگري را تهديد مي نمايد قصد دارد آن را به منصه ظهور برساند و بر اجراي گفته خويش مصمم است يا مجرمي که محکوم به تحمل مجازات شده مجددا" نيت خود را بر ارتکاب جرم مورد حکم اعلام نمايد مثلا" :شخصي که ديگري را تهديد به قتل نموده از اوضاع و احوال اينگونه بر مي آيد که قصد ارتکاب جرم را دارد مانند اينکه در پي تهيه سلاح برآيد يا با افرادي در خصوص قصد خود صحبت نموده يا حرکات مشکوک ديگري انجام دهد که بتوان از هدف وي به قتل آگاه شد. يا پس از محکوميت حبس و پرداخت خسارت در خصوص تخريب اتومبيل ديگري صراحتا"اظهار دارد مجددا" اتومبيلت را تخريب مي نمايم دادگاه بر اساس ماده 14 قانون اقدامات تاميني بنا بر تقاضاي تهديد شده يا متضرراز جرم ميتواند از او بخواهد تعهد کند مرتکب جرم نگرديده و وجه الضمان مناسب براي اين امر بدهد که در ماده چند مطلب قابل توجه است :
اولا" :اين ماده داراي دو قسمت است يکي اينکه در موردي که شخص مورد تهديد قرار گرفته بيم آن توسط قاضي ميرود واقعا" مرتکب جرم شود ديگر اينکه وقتي شخصي محکوم به مجازات جنايي يا جنحه (طبق تقسيم بندي سابق جرايم) گرديده صريحا" نظرش را بر تکرار جرم اظهار نمايد و در اين قسمت ماده شخص محکوم است و پس از احراز محکوميت و تعيين مجازات جرمي که انجام داده به صورت صريح اعلام ميدارد : مجددا" مرتکب همان جرم خواهد شد لذا عبارات محکوم به مجازات .صريحا" و تکرار جرم در اين قسمت ماده قابل توجه و تامل است. ثانيا":دادگاه بنا بر تقاضاي شخص تهديد شده يا متضرر از جرم ميتواند ازمرتکب بخواهد تعهد کند مرتکب جرم نشده و وجه الضمان مناسب براي اين امر بدهد در اين قسمت نيزلازم است تهديد شده يا متضرر از جرم تقاضا نمايد و در صورت تقاضا اين امر از اختيارات دادگاه است که ضمن اخذ وجه الضمان از شخص تعهد بگيرد مرتکب جرمي که احتمال وقوع آن ميرود يا تهديد به تکرار آن کرده ، نشود . در صورتي که در طول مدت دو سال از تاريخ توديع وجه الضمان مرتکب جرم نگرديد به درخواست وي يا قائم مقام قانوني اش تامين ماخوذه مسترد خواهد شد و درصورت عمل خلاف تعهد و ارتکاب جرم، ضمن رسيدگي به اتهامش،وجه الضمان به نفع دولت ضبط خواهد شد .اين سياست کيفري که در راستاي پيشگيري از وقوع وتکرار جرم و وظايف قوه قضائيه درنيل به آن است اثر بازدارندگي بيشتر از اعمال مجازاتهاي حساب نشده دارد بالاخص با لحاظ زماني که قانونگذار در اين ماده قانوني جهت آزادي يا وجه الضمان قرار داده که با شباهتي که به تاسيس حقوقي تعليق مجازات دارد عملا"در سيستم قضايي بيش ازمجازاتهاي شتابزده و گاها" شديد جواب داده است.



پي نوشت :
عباس هادي - وكيل دادگستري